فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

((سیاوش))
با صدای پدرام که مریم رو مریم جان خطاب کرد ساکت شدم و بقیه حرفم رو خوردم...
منتظر صدای مریم بودم که ببینم تو جواب پدرام چی میگه...
با صدای ارومش به صندلی تکیه دادم و تو دلم گفتم:سلام مریم جانش‌!!!صدات هنوزم همونه...شاید معین راست میگه که تو همون مریمی...مریم خودمون!!!

معین بدون هیچ حرفی به سراغ پنجره رفت و گفت‌:
آدم جرات نمیکنه پاش رو تو اتاق تو بزاره!!!!
چشمهام رو بهش دوختم تا منظورش رو برسونه...
معین خودش رو جلوی پنجره باد زد و گفت‌:
-قضیه آش نخورده و دهن سوخته است...تو سیگارش رو میکشی جوابش رو من پس میدم...دیشب بابام میگه چرا انقدر بوی سیگار میدی؟به این سن رسیدم تا حالا واسه هیچ کاری به کسی جواب پس ندادم حالا به لطف رفیقِ شفیقم هر شب باید حرف بشنوم و چیزی نگم!!!
از پریشونیش لبخندی زدم و گفتم:
-‌رفاقت کردن تاوان داره...
معین به پنجره تکیه داد و خندید...
از خنده معین ته دلم قرص شد...
تو دلم گفتم:
داداش چه خوبه که تو جوابم سکوت میکنی و چیزی نمیگی!!!

معین خودش رو به روی مبل پرت کرد و گفت:
-چه خبر؟سند رو پیدا کردی؟
دستم رو به زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
-نه...نه من پیدا کردم نه پدرام نه مریم جانش!!!
معین ابروهاش رو تو هم گره داد و گفت :
-مریم جانش؟؟؟
فکم رو منقبض کردم و گفتم:
-پدرام مریم ما رو مریم جان صدا میزنه!!!
معین با تعجب گفت :
-مریم ما رو؟
کلافه شدم و گفتم:
-هیچی بابا پدارم خانم طاهرپور رو خیلی خودمونی صدا زد!!!مطمئنی مریم همون مریمه؟؟؟
معین لبخند کجکی زد و گفت:
-مریم همونه...خیالت راحت...
با تردید گفتم :
-پس آقای نظارت کننده تو که میگفتی دوست داری مریم جایی کار کنه که روش نظارت داشته باشی حالا برو نظارت کن!!!برو ببین چرا باید پدرام که شبیه خودمونه به طاهر پور بگه مریم جان؟!!!
معین لبخند پت و پهنش رو جمع کرد و گفت:
-به تو چه مربوطه؟شاید مریم ‌، جان پدرام شده!!!مشکلش چیه؟
از تیزی کلام معین حرص خوردم و تو دلم گفتم:بس کن سیاوش ،معین تا کلی حرف از زیر زبونت بیرون نکشه ول نمیکنه...
شکلاتی به سمتش پرت کردم و گفتم:
-به من که مربوط نیست فقط خواستم بگم عجولانه قضاوت نکن...چند سال از اون سالها گذشته شاید مریم ساده دیگه ساده نباشه و شده یکی عین فرگل!!!
معین شکلات رو گوشه لپش گذاشت و گفت:
-تو داری قضاوت میکنی نه من!!!...حس من هیچوقت خطا نمیکنه ،من از تو چشمهای طرفم همه چی رو میفهمم!!!
تو دلم گفتم:کاش منم عین تو آدم شناس بودم...اگه اینطور بود الان زندگیم این نبود!!!

البوم عکسهای مامانم رو تو دستم گرفتم و به عکسی که من رو تو بغلش نگهداشته بود نگاه کردم...با دیدن چشمهای مهربون مامانم به تخت تکیه دادم و عکس رو از لای نایلون البوم بیرون اوردم و جلوی چشمم گرفتم...
آروم زیر لب گفتم:مامان کجایی؟ کلی حرف سر دلمه...پشیمونم که چرا باهات درد و دل نکردم ،چرا من رو مغرور بار اوردی؟چرا غرورم اجازه نداد یک بار بغلت کنم و از دردهای تو دلم بهت بگم؟چرا باید انقدر تنها باشم که گاهی اوقات حرف زدن یادم بره؟چرا باید هیچکسی رو نداشته باشم تا تو خوشیها و ناخوشیهام بهش تکیه کنم؟من بعد رفتن بابا داغون نشدم چون تو پیشم بودی ولی حالا که خودت نیستی نمیدونم به کی پناه ببرم...

گریه ام نمیگرفت خیلی وقت بود گریه به سراغم نمیومد پاهام رو دراز کردم و چشمهام رو بستم ...تو دلم گفتم:آقا سیاوش حال بده امروزت واسه شکستن دل مریمه...درست از روزی که اخراجش کردی بد بیاری دست از سرت برنمیداره...یا برو حلالیت بخواه یا کلا قید یک زندگی راحت رو بزن!!!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت هشتم 8