فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم. قسمت هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم. قسمت هفتم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

((مریم))
لیوان چایم رو به روی میز گذاشتم و از پنجره ابدارخونه به کوچه چشم دوختم...
مهندس کریمی کنارم ایستاد و گفت:
-به کجا خیره شدی؟
لبخندی بهش زدم و گفتم:
-بی هدف نگاهم به پایین افتاد...هدف خاصی نداشتم...
کریمی روی صندلی کنار اب سرد کن نشست و گفت:
-منم یک دختر دارم عین خودت...خوشگل و خواستنی!!!
لیوان چای رو برداشتم و گفتم:
-خدا نگهش داره...
کریمی دستی تو موهای جو گندمیش کشید و گفت:
-صبای من موندنی نیست...دیگه بچه ام بین مرز مرگ و زندگیه...
لبخندم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-‌بیماره؟
کریمی تو چشمهام خیره شد و گفت:
-‌اره...خیلی وقته ...تا حالا دو بار المان بردمش اما اونجا هم نتونستن کاری بکنن...
دلم نمیخواست اسم بیماریش رو بپرسم...رو صندلی زیر پنجره نشستم و گفتم:
-انشاا...زود خوب میشه...
کریمی با انگشت سبابه و انگشت شصت، گوشه های چشمش رو فشار داد و گفت:
-‌الان زیر کلی دستگاهه...دکترا گفتن دستگاه ها رو جدا کنیم میمیره!!!
از حرف کریمی به خودم لرزیدم و گفتم:
-همین یک بچه رو دارید؟
کریمی چشمهای خسته اش رو بهم دوخت و گفت:
-یک پسرم دارم...اما هیچکس صبا نمیشه...دخترم تازه دانشگاه قبول شده ...حیف که نتونست خانم مهندس بشه...حیف که جای صندلی دانشگاه ویلچر نشین شد...خیلی سخته پول داشته باشی و نتونی کاری واسه جگر گوشه ات بکنی...همه من رو بی عرضه میدونن...همسرم یک ساله باهام حرف نمیزنه چون فکر میکنه من میتونم کاری بکنم و نمیکنم...
به بخار چایم نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم...
کریمی دست به سینه شد و گفت:
-چشمهات من رو یاد صبا میندازه...
چشمهات پر از حرفه...
بغضم رو قورت دادم و بهش نگاه کردم...
کریمی اشکش رو پاک کرد و گفت:
-من ادم مومن و معتقدی نیستم ولی هر لحظه دعا میکنم خدا یا عین اولش کنه یا همین لحظه ببرتش...وقتی میرم بیمارستان قد یک عمر پیر میشم میدونی چرا؟چون با وجود صدای اون همه دستگاه صدای ناله های صبا رو خوب میشنوم!گاهی وقتها خجالت میکشم بالا سرش برم...
درکش میکردم...داغ جگر گوشه سخت بود...مرتضی منم جوان بود که رفت...

عزیز کاسه سوپ رو به دستم داد و گفت:
-این رو ببر واسه صاحبخونه...
شال مشکیم رو سر کردم و گفتم:
-عزیز عجب سوپی شده جای آقا خالی...اقا اول عاشق سوپات بود بعد خودت!!!
عزیز لبهاش رو گاز گرفت و گفت:
-خدا نکشتت...این چه حرفیه مریم؟زشته !!!
از قیافه برزخ شده عزیز به زیر خنده زدم و گفتم:
-یک عمر آقام رو تو حسرت یک دوستت دارم ساده گذاشتی...حالا هم که دستش از دنیا کوتاه شده سرخ و سفید میشی؟!!!طفلی اقا این آخریا با اون زبون سنگینش قربون صدقه ات میرفت اما تو خودت رو میزدی به اون راه...عزیز دل تنگش نشدی؟پشیمون نیستی که یک استکان چای رو ازش دریغ میکردی؟
عزیزم نفس لرزونش رو با حسرت بیرون فرستاد و گفت:
-پشیمونم...ولی ادمیزاده کی از فردای خودش خبر داره که من داشته باشم؟
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-‌به خدا اگه پول داشتم بعد از فوتش، حتما میاوردمش همینجا و بهشت زهرا دفنش میکردم اما خودت دیدی که آه در بساط نداشتم!!!
عزیز با گوشه روسریش اشک چشمهاش رو گرفت و گفت:
-‌لابد مصلحت نبوده اینجا بیاریمش...من راضیم به رضای خدا...مطمئنم آقاتم ازت راضیه...مریم انقدر خود خوری نکن تو واسه این زندگی کم نذاشتی...
تو دلم گفتم:چرا کم گذاشتم...من نباید وارد ماجرای سیاوش میشدم...اگه خودم و شما رو اواره نمیکردم الان آقا پیش مرتضی بود!!!

امیری بهم اشاره کرد تا به اتاقش برم...
به میزِ بهم ریخته اش نگاهی انداختم و تو دلم گفتم:خدا کنه ازم نخواد میزش رو مرتب کنم!!!
امیری جلوی دهنه گوشی رو گرفت و گفت:
-‌تو این کاغذها بگرد ببین سند یا کپی سند خونه پیدا میکنی...
نمیدونستم از کجا شروع کنم...
امیری به مخاطب پشت تلفن گفت:
-سیاوش جان دست من نیست...شاید کپیش دست من باشه اما اصلش باید دست خودت باشه...
از اوردن اسم سیاوش حال غریبی شدم و به امیری چشم دوختم...
تو دلم گفتم:چرا باید بین این دوتا شرکت انقدر رابطه باشه؟
امیری یک مشت کاغذ جدید از کشوی زیر میزش بیرون کشید و گفت:
-مریم جان ببین تو اینها نیست...
تو دلم گفتم:مریم جان؟؟؟من طاهرپورم!خانم طاهرپور!!!
گوشه لبم رو جویدم و گفتم:
اقای امیری ‌اینطوری نمیشه ...باید همه رو مرتب کنم و با دقت نگاه کنم...یکم زمان میبره ...
امیری گفت:
-هر کاری که فکر میکنی درسته انجام بده...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم. قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم. قسمت هفتم 7