فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت ‌ششم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت ‌ششم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

سیاوش
با دیدن معین از پشت میز بلند شدم و گفتم:
-چی شد؟جلسه به کجا رسید؟
معین کتش رو به روی مبل پرت کرد و گفت:
-هیچی...نه رفیعی و گروهش طرح ما رو قبول کردن نه ما پیشنهاد اونها رو...
انگار منتظر چنین حرفی بودم تا پاکت سیگارم رو باز کنم...
معین رو مبل دو نفره نشست و گفت:
-مردک دیوانه است...خودشم نمیدونه چی میخواد باور کن گروه همراهشم نمیدونستن چه مرگشه...
دود سیگار رو کجکی به بیرون فرستادم و گفتم:
-دیگه ولش کن...به پدرام زنگ بزن، بگو کلا فکر پروژه افق رو از سرش بیرون کنه...بهت قول میدم رفیعی بعد چند وقت به سراغمون میاد و بدون هیچ شرط و شروطی کار رو بهمون میده ...ولی الان باید خودمون رو بی تفاوت نشون بدیم تا خیالات برش نداره!!!
معین به چشمهام نگاه کرد و گفت:
-دیدمش‌!!!
میدونستم منظورش کیه...ولی خودم رو به نفهمی زدم و گفتم:
-کیو؟
معین پاهاش رو به روی هم انداخت و گفت:
-همون که خیلی دلم میخواست ببینمش...
فکم رو به روی هم فشار دادم تا به خشمم غلبه کنم...
دود سیگارم رو به سمت صورتش فوت کردم و گفتم:
-چشمت روشن!!!
معین لبخند کجکی زد و گفت:
-همونه...بدون هیچ تغییری...همون مریم خودمونه...
از اوردن اسمش حال غریبی شدم و گفتم:
-رفیعی دورمون نمیزنه...مطمئنم!
معین پاهاش رو به روی میز روبرویش گذاشت و گفت:
-شک ندارم یک کیلو هم اضافه نکرده...همونه...حتی دستی تو صورتش نبرده...
نمیدونستم از حرفهاش خوشحال بشم یا نه...
معین از من زرنگتر بود میدونست حرف تو حرف اوردنم نقطه ضعفمه برای فرار از حقیقت!!!
خاکسترهای سیگار رو از روی میز جمع کردم و گفتم:
-حرفم زدید؟
معین چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-‌خیلی کم...فرصت نشد... ولی دیگه پیداش کردم فرصت برای حرف زدن زیاده...
تو دلم گفتم: رفیق چرا نگفتی دیگه پیداش کردیم؟چرا جمع نبستی؟نکنه..
از پشت میز بلند شدم و گفتم:
-بهش نگو من سهام دار اصلی شرکت پدرامم...اصلا اسمی از من نیار...
معین شکلاتی از شکلات خوری برداشت و گفت:
-خیالت راحت...دیگه هیچ حرفی از تو به مریم نمیزنــــــــــــــــــــم!!!
تو دلم گفتم||چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟||

بوی روغن داغ شده نشون میداد وقت شکستن تخم مرغهاست ...تخم مرغ ها رو به لبه ماهی تابه زدم و درون روغن ریختم...با پرش روغن یکم خودم رو به عقب کشیدم و به معین گفتم:
-عسلی میخوری یا سفت؟
معین بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-عسلی...
تو دلم گفتم||چرا باید سلیقه ات حتی تو نیمرو خوردن شبیه من باشه؟چـــــــــــرا؟||
ماهی تابه رو به روی میز گذاشتم و گوشی رو از تو دستش بیرون کشیدم...
معین به خودش اومد و گفت:
-بعد صبحونه بریم بیرون؟
نمک رو به نیمروهای سمت خودم زدم و گفتم:
-‌کجا بریم؟
معین نمکدون رو از تو دستم بیرون کشید و گفت:
-هر جا که عشقت میکشه...عین دوران خدمت بزنیم به جاده؟یادته سیاوش چقدر اضافه خوردیم؟
از یاداوری اون دوران لبخندی زدم و گفتم:
-سه هفته اضافه خدمت خوردیم!
معین دست از صبحونه خوردن کشید و گفت:
-من هنوز نفهمیدم چرا بین اون همه همخدمتی با من رفاقت کردی؟
هیچوقتم بهم نگفتی چرا؟!!!
تو دلم گفتم:چون تو تنها کسی بودی که با اخلاق مزخرفم ساختی و گند اخلاقیم رو به رویم نیاوردی!!!
تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم‌:
خدا زد پس کله ام...وگرنه من ادمی نبودم که کسی رو تو خلوتم شریک کنم و کلید خونه ام رو بهش بدم...تو خیلی خوش شانس بودی که لطفم شامل حالت شده...
تو دلم از غرور بی پایه و اساسم حرصی خوردم و به معین گفتم:
-الانم پشیمون نیستم...چون معنای برادری رو با تو فهمیدم...
جمله آخر حرف دلم بود...میخواستم معین رو مطمئن کنم که عین یک برادر دوستش دارم...
چشمهای معین از خوشحالی برقی زد ولی چیزی نگفت...
سکوتش از هر حرفی برایم با ارزش تر بود...با سکوتش فهمیدم تو انتخابش اشتباه نکردم....

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت ‌ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت ‌ششم 6