فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol


به دکوراسیون یک دست سفید شرکت نگاهی انداختم و تو دلم گفتم:شبیه شرکت ارواحه!!!
امیری از پشت سیستم بلند شد و گفت:
-درستش کردم...میخواهید به سیستم رمز بدم؟اینطوری میتونید استفاده شخصی هم ازش داشته باشید...
لبخندی زدم و گفتم:
-نه،لازم نیست ...ممنونم
به سمت صندلی رفتم و گفتم:
-یکم زمان میبره تا با کار اینجا اشنا بشم ،ولی مطمئنم زود یاد میگیرم...
امیری کشوی میز رو بست و گفت:
-من که چیزی نگفتم...شما هر سوالی داشتید میتونید از من یا از دیگر همکارها بپرسید...شما منشی شخصی من نیستید کلا شغلتون کمک به همه همکارهاست...
تشکری کردم و به میز آشفته ام سر و سامان دادم...
با باز شدن در اصلی شرکت دست از تمیز کاری برداشتم و به در چشم دوختم...
با دیدن دو مرد از رو صندلی بلند شدم و سلام کردم...هر دو جواب سلامم رو دادن و به اتاق های خودشون رفتن...امیری از اتاقش بیرون اومد و گفت:
-خانم طاهرپور امروز قراره یک آقایی به همراه تیم همراهش به اینجا بیاد...لطفا اتاق جلسه رو اماده کنید و وسایل پذیرایی رو فراهم کنید...
چشمی گفتم و به سراغ کار سپرده شده رفتم...
امیری به اتاق جلسه اومد و گفت:
-وسایل پذیرایی رو تو آبدارخونه گذاشتم...لطفا زحمتش رو بکشید...
تو دلم گفتم:چرا اینها یک آبدارچی استخدام نمیکنن؟این کارها وظیفه ابدارچیه !!!

همه در رفت و آمد بودن...استرس از سر و روی همه میبارید...امیری جلوی اتاق جلسه ایستاده بود و به همه دستور میداد چیکار بکنن...
استرس امیری و دیگر همکارانش به منم سرایت کرد...
متن های تایپ شده رو نگاهی سر سری انداختم و به سمت امیری بردم...
با صدای آشنایی به عقب برگشتم و به در ورودی شرکت نگاه کردم...
معین مشغول صحبت کردن با تلفنش بود...از دیدنش شوکه شدم...اصلا حواسش به من نبود...کنار در اتاق جلسه ایستادم و نگاهش کردم...یک لحظه چشمش بهم افتاد و ایستاد...
تو دلم گفتم:سلام آقای سزاوار مهربون...
معین گوشی رو از گوشش فاصله داد و به مخاطب پشت تلفن گفت:
-بعدا صحبت میکنیم!خداحافظ
از اینکه با تعجب نگاهم میکرد حس خوبی شدم...تو دلم گفتم:پس هنوز وجودم بی اهمیت نشده!!!

معین تو یک قدمیم ایستاد و گفت:
-نمیدونستم انقدر زود مشغول به کار میشید وگرنه زودتر به دیدنتون میومدم...
دستهام رو تو جیب مانتوم بردم و سلام کردم...
معین لبخندی زد و گفت:
-مریم خانم دنیا خیلی کوچیکه ...حکمت اون رفتن و این اومدن نمیدونم چیه ولی الان خیلی خوشحالم که میبنمتون ...
تشکری کردم و گفتم‌:
-فکر نمیکردم اینجا ببینمتون...شما همکار آقای امیری هستید؟
معین نقشه های توی دستش رو جابه جا کرد و گفت:
-هی ...میشه گفت...
امیری از اتاق جلسه بیرون اومد و با دیدن معین گفت:
-کجایی تو؟چرا انقدر گوشیت مشغوله...سیاوش کجاست؟
از اوردن اسم سیاوش سر جایم یخ زدم و تو دلم گفتم:مریم نکنه سیاوشم به این جلسه میاد!!!

معین دستش رو به روی شونه امیری گذاشت و گفت‌:
-شرمنده با سیاوش صحبت میکردم...نتونست بیاد ،طرح های پیشنهادیش رو به من داده تا تو جلسه مطرح کنم...
با حرف معین نفسی از روی اسودگی کشیدم و به سراغ کارم رفتم...

بعد از پایان جلسه معین به سمتم اومد و گفت:
-عجب جلسه مزخرفی بود ...این همه وقت گذاشتیم آخرشم هیچی به هیچی...از کار راضی هستید؟پدرام پسر خوبیه چون از خودش و شرکتش مطمئن بودم شما رو اینجا فرستادم...
لبخندی زدم و گفتم:
-ممنونم...بله تا الان که راضیم ...
معین نگاهی به گوشیش انداخت و گفت:
-اوه ...اوه...سیاوش چند دفعه زنگ زده ،من برم که الان باز عصبانی میشه ...
تو دلم گفتم:هنوزم عصبیه؟انگار هیچکدوم تو این چند سال عوض نشدیم و هنوز همون آدمهای سابقیم!!!

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: فصل دوم قسمت پنجم ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی 5