فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...  فصل دوم قسمت چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهارم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

معین فنجون چای رو به دستم داد و گفت:
-‌واسه خودتم چای دم نمیکنی؟
حتما باید یکی باشه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-تا تو رو دارم غم ندارم...
معین به خاکسترهای تو جا سیگاری نگاهی انداخت و گفت:
-خودت رو داغون کردی ...سوزش معده ات واسه این کوفتیه ...
برای اینکه لجش رو در بیارم سیگاری روشن کردم و گفتم:
-چرت نگو...من عصبی میشم معدم بهم میریزه...
معین ابرویی بالا انداخت و گفت:
-‌سیاوش با خودت لج نکن...زندگیت رو بکن ...من میدونم بعد جدایی فرگل زندگیت بهم ریخت اما میگی چاره چیه؟
لبخند خسته ای بهش زدم و گفتم:
-من که شکایتی نکردم...من فقط میگم نباید خام حرفهای فرگل میشدم...همین!!!
معین چایش رو مزه مزه کرد و گفت:
-‌نظرت چیه مریم رو به شرکت پدرام بفرستیم؟اونجا باشه خیالم راحت تره...
چشمهام رو ریز کردم و گفتم:
-حالا چرا اونجا؟من اونجا رفت و آمد دارم نمیخوام با دیدنش یاد گذشته های خوب و بدم بیفتم...
معین دست به سینه شد و گفت:
- مریم حیفه بیفته زیر دست ادمهای ناشناس...پدرام از خودمونه کارشم عین ماست...در ضمن منشیشم دانشگاه قبول شده و دیگه نمیاد...
نچی گفتم و از رو مبل بلند شدم...
معین هم سریع بلند شد و گفت‌:
-سیاوش نه نیار...مگه قراره چقدر ببینیش؟ ...مگه جلسه سهام دارهای شرکت هر چند وقت یکبار برگزار میشه؟
به پنجره تکیه دادم و گفتم:
-اگه بخواهیم با شرکت پدارم پروژه افق رو شروع کنیم رفت و آمد من به اونجا خیلی زیاد میشه و این اصلا خوب نیست...
معین رو صندلیم نشست و گفت:
-تو اون پروژه رو کنسل شده بدون...نمیبینی رفیعی هر دفعه یک چیز جدید میگه؟بابا این مردک دیوانه است هر روز یک شرط جدید میزاره میترسم قرار داد ببندیم و بدبخت بشیم...
چشمهام رو ریز کردم و گفتم:
-من نمیفهمم چه اصراری داری مریم زیر پر و بال خودت باشه...بابا این همه کار حتما باید دستش رو تو دفتر و دستک من بند کنی؟؟؟
معین لبخندی زد و گفت:
-مریم دختر هر جا کار کردن نیست ...خودتم میدونی...دلم میخواد جایی کار کنه که روش نظارت داشته باشیم...
انگشتم رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-نظارت داشته باشیم نــــــــــه!نظارت داشته باشی!‌من دیگه نمیخوام خودم رو درگیر یک ماجرای تازه کنم تازه دارم با بدبختیام کنار میام ...
معین برای اینکه لجم رو در بیاره گفت:
-اره راست میگی!کمک نکردن تو به مریم خودش بزرگترین کمکــــــــه!

((مریم))
سعادتی آدرسی به دستم داد و گفت:
-معین سفارشت رو کرده...فردا برو یک سری بهشون بزن انشاا... قبولت میکنن و مشغول به کار میشی...
تشکری کردم و آدرس رو نگاه کردم...
سعادتی استکان چای رو به سمتم گرفت و گفت:
-اگه مشغول به کار شدی که هیچ...اگه بنا به هر دلیلی از کار خوشت نیومد خبرم کن تا بازهم به دوست و آشناهام بسپرم،ولی دلم روشنه هم اونها شما رو میپذیرن هم شما کار رو میپسندید!

با باز شدن در اتاق سریع از رو صندلی بلند شدم و سلام کردم...
مرد جوانی لبخند زنان وارد اتاق شد و گفت:
-بفرمایید...
رو صندلی نشستم و چشم به پایه های میز دوختم...
مرد جوان کاغذی رو به سمتم گرفت و گفت:
-‌‌من امیری هستم...مدیر این شرکت ،چون سفارش شده آقای سعادتی و سزاوار هستید شخصا به کارتون رسیدگی میکنم...
امیری برگه سفیدی به دستم داد و گفت:
-فرم نداریم ...شما هر آنچه که فکر میکنید لازمه بدونم رو تو کاغذ بنویسید...
نمیدونستم چی بنویسم...خودکار رو تو دستم به بازی گرفتم و به امیری چشم دوختم...
امیری لبخندی زد و گفت:
-میزان تحصیلات،سابقه کار،هر چیزی که مربوط به کاره رو بنویسید...
کاغذ پر از جای خالی رو به سمت امیری گرفتم و گفتم:
-تحصیلات آنچنانی ندارم ،سابقه کارمم زیاد نیست اما زود یاد میگیرم...
امیری به برگه جلوی دستش نگاهی انداخت و گفت‌:
-اینجا نوشتید شرکت (........)سابقه کار داشتید...منظورتون شرکت آقای شریفه؟
از اینکه سیاوش رو میشناخت تعجب کردم و گفتم:
-چند سال پیش تو شرکتشون منشی مخصوص خود آقای شریف بودم!!!
امیری پای برگه رو امضا زد و گفت:
-اگه سیاوش با اون همه سختگیریش شما رو قبول داشته پس منم بدون هیچ چونه و چرایی شما رو قبول میکنم ...امیدوارم این همکاری تا سالیان سال ادامه داشته باشه و همکارهای خوبی برای هم باشیم...رنگ نگاه امیری با معین مو نمیزد...تو دلم گفتم||خدا کنه عین معین حامیم باشی و راه و چاه کار رو بهم یاد بدی||
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت چهارم 4