فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم - قسمت سوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم - قسمت سوم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

(‌مریم)
با صدای عزیز سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم:
-بیدارم ...
عزیز نون رو لای سفره گذاشت و گفت:
-بلند شو صبحونه بخور ،کلی کار داریم...
به کارتون های در بسته نگاهی انداختم و گفتم:
-تا شب همه کارتونها رو باز میکنم...
امشب دیگه کار خونه تموم میشه...
عزیزم پاهاش رو کنار سفره دراز کرد و گفت:
-‌پس کی میری دنبال کار؟میخوای به صاحب خونه بسپرم واست کار جور کنه؟
موهام رو با کش بستم و گفتم:
-نه...نمیخوام همین اول بسم ا... از جیک و پوکمون با خبر بشن...خودم یک فکری میکنم...
عزیزم جای کش جورابش رو خاروند و گفت:
-حرف من رو گوش کن و سراغ حاجی برو...اون بنده خدا از هیچ کمکی واسه ما دریغ نمیکنه...
پتوم رو جمع کردم و گفتم:
-نمیخوام اونجا برم...یعنی خجالت میکشم...الان با خودش میگه این دختره هر وقت مشکل داره سراغ من میاد...
عزیز لقمه ای نون و پنیر تو دهنش گذاشت و گفت:
-حالا یک بار دیگه به سراغش برو خدا رو چه دیدی شاید یک کار خوب پیدا کردی...

با دیدن چاپخونه قلبم تند تند ضربان گرفت...یاد چند سال قبل افتادم... یاد اون زمان که سعادتی ضامنم شد تا سیاوش بهم کار بده...
یاد بدبختیام و آوارگیهام افتادم...
سعادتی نفس عمیقی کشید و گفت:
-‌ پس آقاتم رفت...خدا رحمتش کنه واقعا متاسف شدم خدا بیامرزتش
تشکری کردم و گفتم:
-بنده خدا تو شهر غریب مرد و همونجا هم دفن شد...
سعادتی تو چشمهام نگاه کرد و گفت:
-چند باری با معین به محلتون اومدیم ...خیلی پرس و جو کردیم اما کسی نمیدونست کجا رفتید فقط همه شاهد اسباب کشی شما بودن...
سرم رو به زیر انداختم و گفتم:
-حقش بود موقع رفتنم از شما خداحافظی میکردم اما نه روی اومدن داشتم نه فرصتش رو ...همه چی عجله ای جلو رفت...
سعادتی عینکش رو از رو چشمهاش برداشت و گفت:
-‌حالا چه کمکی از من بر میاد؟هر کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمیکنم...
انگشتهام رو به بازی گرفتم و گفتم:
-‌دنبال کارم...چند جایی سپردم اما همه یا تحصیلات بالا میخوان یا ضامن معتبر...منم که هیچکدوم رو ندارم ...
سعادتی به صندلیش تکیه داد و گفت:
-‌به دوست و آشناهام میسپرم ...خیالت راحت یک کار خوب به یاری خدا پیدا میکنی ...

قاب عکس مرتضی رو از لای روزنامه باز کردم و با خودم گفتم||دوباره اومدیم تهران...دوباره پایتخت نشین شدیم اما اینبار دیگه آقا نیست...فقط و فقط منم و عزیز و یاد شما دوتا...||
عزیز رو موکت رنگ و رو رفته گوشه اتاق سفره شام رو پهن کرد و گفت:
-من دلم روشنه تا آخر هفته یک کار خوب گیر میاری...
کنار سفره نشستم و گفتم:
-خدا کنه،دیگه پس اندازی نداریم ...
عزیزم دستهاش رو به آسمون بلند کرد و گفت:
-‌ای خدا اینبارم روی ما رو زمین نینداز و دست مریم رو یک جایی بند کن...
تو دلم ||الهی آمینی ||گفتم و مشغول خوردن شام شدم...

((سیاوش‌))
پلیور سورمه ایم رو در اوردم و پنجره ها رو باز کردم...از شدت گرما سرم رو از پنجره بیرون بردم و چند نفس عمیق کشیدم ...با صدای معین به سمت در برگشتم و گفتم:
-چقدر گرمه...در رو باز بزار...
معین خودش رو به روی مبل پرت کرد و گفت‌:
-دو تا خبر دارم اولی بده دومی خوبه ،کدوم رو بگم؟
به میزم تکیه دادم و گفتم:
-نگو رفیعی دورمون زده که خونم به جوش میاد...
معین خندید و گفت:
-نه بابا ،خبر بدم و خوبم بهم مربوطه...
رو میز نشستم و گفتم:
-بیست سوالیه ؟بگو دیگه...
معین تو چشمهام خیره شد و گفت:
-مریم برگشته!!!
با شنیدن اسم مریم حس کردم قلبم یک لحظه از طپش ایستاد...
دکمه های بالایی پیرهنم رو باز کردم و گفتم:
-این خبر بدت بود یا خوبت؟
معین به مبل تکیه داد و گفت:
-گفتم که اولی بده دومی خوبه...
دست به سینه شدم و گفتم:
-خب حالا خبر خوبت چیه؟
معین ابرویی بالا انداخت و گفت:
-خبر خوبم||برگشتن مریمه!!!||
تو دلم گفتم||رفیق چه خوب من رو شناختی که میدونی برگشتن مریم هم خبر خوبیه و هم خبر بد...||
معین از رو مبل بلند شد و گفت:
-پیش حاجی بوده ،داره دنباله کار میگرده...دوباره داره تاریخ تکرار میشه با این تفاوت که دیگه هیچکدومتون اون ادمهای سابق نیستید...
چشمهام رو ریز کردم تا منظورش رو بهتر برسونه...
معین گوشه لبش رو جوید و گفت:
-اونم عین تو که مامانت رو از دست دادی باباش رو از دست داده و داغونه...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-حالش خوب بوده؟
معین کنارم روی میز نشست و گفت:
-نمیدونم ،نپرسیدم...فقط داییم بهم سفارش کرد یک کاری واسش پیدا کنم...
معین از سکوتم استفاده کرد و گفت:
-به داییم قولی ندادم...ولی تو فکرش هستم...
از رو میز به پایین پریدم و گفتم:
-‌خودت میدونی ...اگه کاری سراغ داری خبرش کن،البته نه واسه اینجا...
معین جاسیگاریم رو برداشت و گفت:
-‌خیالت جمع ،دیگه یک اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنم
ادامه دارد


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم - قسمت سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم ، قسمت سوم 3