فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم. قسمت دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم. قسمت دوم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol


روی مبل شکلاتی دراز کشیدم و به معین گفتم:
-برو به این دختره بگو پیشم نیاد میخوام یک ساعت بخوابم
معین لبخندی زد و گفت:
-رفیق کدوم دختره؟سه ماه دیگه بچه اش به دنیا میاد ،داره مادر میشه!!!
با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:
-میبینم روز به روز چاق تر میشه نگو حامله است!
معین به سمت در رفت و گفت:
-واسه بعد از زایمانش مرخصی میخواد چیکار کنم امیدوارش کنم یا نه؟
ساعتم رو از دور مچم باز کردم و گفتم:
-اره مرخصی بهش بده...بعد مریم اولین منشیِ که سرش به کار خودشه!!!
با اوردن اسم مریم ناخوداگاه چشمهام رو بستم و تو دلم گفتم||کجا رفتی؟شک ندارم آه تو دامنم رو گرفت!!!||

با اصرار معین به سر خاک مامانم رفتم...با دیدن سنگ قبر خاک گرفته اش از خودم بدم اومد
معین ظرف اب رو به روی سنگ ریخت و گفت:
-خیس نشی...
با دستم گِلهای قبر رو شستم و تو دلم گفتم||همیشه خونه ات از تمیزی برق میزد حالا ببین خونه ابدیت چطور کثیف شده...همش هم تقصیره پسرته||
معین شیشه گلاب رو به دستم داد و گفت:
-من میرم تو ماشین ،خوب درد و دل کن تا سبک بشی...
دستم رو دور اسم مامانم کشیدم و گفتم:
-دیدی بلاخره بعد دو سال اومدم؟اگه به خوابم نمیای حق داری، چه گلی به سرت زدم که بخوای به خواب پسرت بیای و باهاش حرف بزنی؟!
پشیمونم از اینکه تو رو مقصر بدبختیهام میدونستم،پشیمونم که سهل انگاری خودم رو به پای تو گذاشتم...من و فرگل وصله تن هم نبودیم ...من نباید خامش میشدم که شدم و حالا هم دارم تاوانش رو میدم ...تاوانش از دست دادن تو بود تاوانش شکستن دل دختری بود که ناجوانمردانه از کار بیکارش کردم و دلش رو شکستم...فرگل بهم بد کرد اون زندگیم رو به آتش کشید، هنوز بعد این همه مدت نتونستم سر پا بشم چون تو نیستی چون تنهام...دعا کن روبراه بشم دارم کم میارم...اگه معین نبود از اینی که هستم داغونتر میشدم ولی خداروشکر هنوز یک نفر رو دارم که با اخلاق گندم میسازه و دم نمیزنه...

معین به خیابونی اشاره کرد و گفت:
-‌‌از این ور برو...خروجیش از این طرفه...
صدای ضبط رو پایین اوردم و گفتم:
-میخوام سر خاک داداش مریم برم،
خیلی وقته نرفتم...
معین لبخندی زد و گفت:
-گمون نکنم ببینیش...
اَبروم رو بالا انداختم و گفتم:
-چرت و پرت نگو،اون دیگه تهران نیست که من ببینمش...
سنگ قبر مرتضی عین آینه برق میزد...معین با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت‌:
-فکر کنم اشتباه حدس زدیم...انگار قبلا اینجا بودن...
با حالی پریشون کنار معین نشستم و گفتم:
-یادمه دفعه اولی که باهاش اینجا اومدم با گُل دور اسم داداشش قلب درست کرد!!!
معین سنگ قبر رو بو کرد و گفت:
-بو گلابم میده...یعنی میگی مریم تهرانه؟
تو دلم گفتم||نمیدونم من از مریم هیچی نمیدونم!!!||

با باز شدن در اتاق سیگار رو تو جا سیگاری خاموش کردم و به صندلی تکیه دادم...
مهندس جلیلی لبخندی بهم زد و گفت:
-سیاوش امشب رو یادت نره...میخوام جشنی بگیرم، دیدنی...
نیای از کفت رفته...
لبخندی بهش زدم و گفتم:
-بلاخره طلاقش دادی؟
جلیلی به زیر خنده زد و گفت:
-پدرم در اومد ...اما بلاخره تموم شد... میخوام جشنی بگیرم که همه انگشت به دهن بمونن...
با دیدن شور و هیجان جلیلی تو دلم گفتم||پس چرا من جشن طلاق نگرفتم؟من که زندگیم از اینم جهنمی تر بود!!!||
سیگار دیگه ای روشن کردم و بهش گفتم:
-حتما میام...میخوام ببینم جشن خلاص شدن از زندگی مشترک چجوریه؟!!!

از معرکه ای که جلیلی گرفته بود به زیر خنده زدم و آروم به معین گفتم:
-بیچاره چی کشیده که اینجوری افسار پاره کرده!!!
معین زیر لب گفت:
-از تو رو نمیبینه وگرنه یک قری هم از خوشحالی این وسط میومد...
از حرف معین قهقهه ای زدم و به کیک طلاق چشم دوختم، معین در گوشم گفت:
-ببین رو کیک چی نوشته ،خودش شعرش رو گفته!!!
رو کیک خم شدم تا بهتر شعر رو بخونم...
((بدادم همه مهر عیال را/ ستاندم جان و عمر بی زبان را/بسی سختی در این ایام دیدم/دگر دوره زنان را خط کشیدم!!!)) با خوندن شعر به زیر خنده زدم و گفتم:
-عجب شعری!!!الحق که ادم تو محدودیتها رشد میکنه!!!

منشیم در اتاق رو باز کرد و گفت:
-اقای شریف من دیگه دارم میرم...از اینکه با مرخصیم موافقت کردید ممنونم...
لبخندی بهش زدم و گفتم:
-پیشاپیش قدم نو رسیده رو تبریک میگم ...هدیه ناقابلی به حسابدار شرکت دادم تا بهتون بده...
منشیم تشکری کرد و از اتاق بیرون رفت....از پنجره به بیرون خیابون نگاهی انداختم ...به یاد اون زمانی افتادم که مریم برای همیشه باهام خداحافظی کرد...یاد چشمهای خیسش عذابم میداد...با خودم گفتم||سیاوش یادته چطوری بیرون انداختیش ؟یادته چطوری آواره اش کردی؟شک نکن آه مریم هنوزم که هنوزه پشتته...شک نکن ...||
ادامه دارد


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم. قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، فصل دوم قسمت دوم 2