فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم.  قسمت اول

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم. قسمت اول

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

پاکت خالی سیگار رو به دیوار کوبیدم و از رو صندلیم بلند شدم...
همزمان با بلند شدنم معین در اتاق رو باز کرد و گفت:
-جلسه شروع شده...چرا نمیای؟
بی توجه بهش کتم رو برداشتم و گفتم:
-حوصله ندارم...خودت برو...من میرم بیرون ...
معین کنار میزم ایستاد و گفت:
-سیاوش برای بار دومه این جلسه رو شرکت نمیکنی...بابا این رفیعی خیلی سیریشه...بیا ده دقیقه بشین بعد یک چیزی رو بهونه کن و بزن بیرون!!!
گوشیم رو برداشتم و گفتم:
-بیخیال...تو بهتر میدونی چی به چیه...من از حرفهای این مرتیکه سر در نمیارم فقط اگه خواست شرط و شروط بزاره یک جوری دست به سرش کن ...
معین با پاش به پاکت خالی سیگار زد و گفت:
-این همون بسته ای نیست که صبح بازش کردی؟
از تیز بینیش عصبی شدم و گفتم:
-اره همونه...
معین نگاهی تو چشمهام کرد و گفت:
-سیاوش من نمیگم ||نَکِش|| میگم خودت رو ||نَکُش||
با یک حرکت کتم رو پوشیدم و گفتم:
-عجب جمله ای...لایک!

منشیم در اتاقم رو باز گذاشت و گفت:
-اقای شریف شما چطوری اینجا نفس میکشی ؟
به اتاق پر دود نگاهی انداختم و گفتم:
-کاری داشتی؟
منشیم کنار میزم ایستاد و گفت:
-پرونده های دیروز رو چرا امضا نزدید؟از دیروز کارم لنگ مونده!!!
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
-صد بار بهتون گفتم امضای معین پای پرونده ها بخوره کفایت میکنه...متوجه نمیشید؟
منشیم اخمی کرد و گفت:
-حالا امضا کنید کلی کار دارم!!!
از امری صحبت کردنش لبخندی زدم و گفتم:
-چشم...فرمایش دیگه ای ندارید؟
از نیش کلامم لبهاش رو به روی هم فشار داد و چیزی نگفت...

معین در ماشینم رو گرفت و گفت:
-پنجشنبه است ،نمیخوای بری؟
با حرص در ماشینم رو باز کردم و گفتم:
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...خواهشا هر هفته این سوال مسخره رو نپرس!!!
معین به ستون پارکینگ تکیه داد و گفت:
-سیاوش به خدا خیلی بی رحمی...منتظرته...یک هفته بیا بزار تموم بشه این دلتنگی...
ماشین رو استارت زدم و گفتم:
-تو جای من برو...راستی امشب سراغم نیا میخوام تنها باشم...

از سوزش معده خواب به چشمهام نمیومد...شیشه خالی شربت معده رو به روی مبل پرت کردم و به معین زنگ زدم...
معین با صدای گرفته ای گوشیش رو جواب داد و گفت:
-من خوابم...هر کاری داری بزار باشه واسه فردا...
از درد معده بالشت رو محکم رو شکمم گذاشتم و گفتم:
-معین برو داروخونه شربتم رو بگیر...لعنتی دردش شروع شده...
معین تو عالم خواب و بیداری اَهی کشید و گفت:
-کمتر سیگار بکش ،سیگار دردت رو که دوا نمیکنه هیچ، بدتر معدتم داغون میکنه!!!
‌با صدایی که از درد بی رمق شده بود اروم گفتم:
-زود بیا...

معین با دو ظرف غذا وارد خونه شد و اول از هر کاری پنجره های دور تا دور پذیرایی رو باز کرد...
با پام کنترل رو از رو میز برداشتم و بهش گفتم:
-نود ساعت چند داره؟
معین جلوی پنجره چند نفس عمیق کشید و گفت:
-یک ربع به یازده...
به سمتش برگشتم و گفتم:
-خفه نشی...بیا بشین...
معین ظرف غذا رو به دستم داد و گفت:
-پنجشنبه که بهشت زهرا رفتم روی سنگ قبرش خیلی تمیز بود انگار یکی قبل از من اونجا بوده...
صدای تلویزیون رو زیاد کردم و چیزی نگفتم...
معین قاشق رو به دستم داد و گفت:
-شنیدی چی میگم؟میگم یکی از آشناهاتون بهشت زهرا بوده...
صدای تلویزیون رو بالاتر بردم و گفتم:
-شروع شد...دیگه ساکت...
معین کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد...
با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:
-‌کوری نمیبینی شروع شد؟
معین اخمهایش رو تو هم برد و گفت:
از این اخلاقت خیلی بدم میاد که میخوای خودت رو گول بزنی...
سیگاری روشن کردم و گفتم:
-ممنونم که یاداوری کردی حالا روشن کن!
معین کنارم نشست و گفت:
-سیاوش چرا فکر میکنی باعث مرگ مامانتی؟به خدا اینطور نیست...اون بنده خدا مریض بود ...
از اوردن اسم مامانم گُر گرفتم و سیگار رو با ولع بیشتری کشیدم...
معین دستش رو به روی پام گذاشت و گفت:
-با کی قهر کردی؟با مامانت؟اون دیگه دستش از دنیا کوتاهه نمیخوای بری پیشش؟
سیگار رو تو جا سیگاری خاموش کردم و گفتم:
-اونم راضیه چون از وقتی رفته یک بارم به خوابم نیومده...
معین لبخندی زد و گفت:
-چرت و پرت نگو...اون بنده خدا که هست و نیستش رو پای تو گذاشت و رفت،انصاف نیست اینجوری میگی...
پاکت خالی سیگار رو نشونش دادم و گفتم:
-از تو کشوی بغل تختم یک بسته بیار...
معین پاکت رو تو دستش مچاله کرد و گفت:
سیاوش روزی چند بسته میکشی؟پدر ریه هات در اومد!
لبخند خسته ای بهش زدم و گفتم:
-برو بـــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــار....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


فاطمه دادخواه (10:36   1399/12/3)

سلام میگم خدمت نویسنده رمان درسته ساده ام ولی مریمم میخواستم بگم فصل دوم پی دی اف نداره اگه امکانش هست بزارید چون تلگرام فیلترشکن میخواد نمیشه بری ولی اگه پی دی اف باشه روی گوشی دانلود میکنی میخونی کد: 1389


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم. قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، .فصل دوم. قسمت اول 1