فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و ششم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و ششم

ویرایش: 1395/10/20
نویسنده: chaampol

((سیاوش))
به ابروهای تمیز شده مریم نگاه انداختم ...ابروهای برداشته اش چشمهاش رو درشت تر نشون میداد...چقدر دوست داشتم عین اون موقع ها کنارش بشینم و سر به سرش بزارم،اما فکر بلایی که به سرش اوردم مانع اینکار میشد...معین دستش رو از پشت، رو شونه ام گذاشت و در گوشم آروم گفت:
-بیا که گاومون زایید...کی این مرتیکه رو دعوت کرده؟
از حرصی که تو کلامش بود فهمیدم منظور از مرتیکه ||رفیعیه||!!!
به مادر مریم نگاه کردم و گفتم:
-ببخشید باید از حضورتون مرخص بشم ...با اجازه...

رفیعی دستم رو محکم فشار داد و گفت:
-شریف جان بدون ما مهمونی میگیری؟من باید از طریق یکی از زیر دستهام متوجه چنین مهمونی بشم؟بی دعوت اومدم که بهت بگم ما عین شما کینه ای نیستیم...سال نو تو راهه و بهتره دلخوری بین ما نباشه...حالا صورتت رو بیار جلو و یک ماچ خوشگل بهم بده...
با اکراه صورتم رو جلو بردم و روبوسی کردم...
رفیعی دستش رو دور کمرم قلاب کرد و در گوشم گفت:
-خبرای خوبی واست دارم...خبرایی که با شنیدنش بال در میاری...
در همون حال به معین چشم دوختم تا بدونه اومدن رفیعی فقط واسه مهمونی نبوده...

مشغول حرف زدن با چندتا از همکارها بودم که پدرام در گوشم گفت:
-سیاوش اونجا رو ببین...ببین رفیعی بین این همه میز و صندلی کجا رو واسه نشستن انتخاب کرد...
با حرف پدرام ناخودآگاه نگام به میز مریم کشیده شد...با دیدن رفیعی و همراهاش دور اون میز چشمهام رو بستم و گفتم:
-مرتیکه عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوضی!!!
معین سریع جمعمون رو سه نفره کرد و گفت:
-یک لحظه از این مردک غافل شدم،ببین صاف کجا رفت و نشست...
نمیدونستم چیکار کنم...به پدرام گفتم:
-زود برو سر میزشون بشین...نزار این مردک با مریم و مادرش تنها بشه...
پدرام ||رو چشمم|| گفت و سریع رفت...

همراه خدمتکارم به سمت میز مریم رفتم تا ببینم صحبتشون سر چیه...
رفیعی متکلم وحده بود...همه ساکت بودن و اون تنها حرف میزد...حواسم رو خوب جمع کردم تا ببینم چی میگه...رفیعی موزهای خرد شده رو به سمت مریم تعارف کرد و گفت:
-بله...جوانهای الان بی طاقتن...عین ما دهه چهلیا نیستن که صبر و حوصلشون زیاد باشه...شما باید دهه شصتی باشید دیگه ،آره؟
مریم بله ارومی گفت و یک دونه موز خرد شده برداشت و تشکر کرد...به پدرام اخم کردم تا نزاره رفیعی با زرنگ بازی از زیر و بم مریم حرف بیرون بکشه...
مریم نگاهی بهم کرد تا ببینه چرا یک لنگ پا جلوش ایستادم...به محض چشم تو چشم شدنمون به خدمتکارم گفتم :
-ببین خانم ها و آقایون چی میل دارن...
رفیعی تا من رو دید سریع به مریم گفت:
-بفرما...اینم نمونه یک جوان عجول...مریم جان این آقا سیاوش ما خیلی آدم کار بلدیه اما عجوله...عجول و بلند پرواز...میخواد یک شبه ره صد ساله رو بره اما نمیدونه که اگه از تجربه ما با تجربه ها استفاده نکنه با سر سقوط میکنه...
از حرص دندونهام رو به روی هم فشار دادم و گفتم:
-جناب رفیعی امشب جای این حرفها نیست...من مهمونی گرفتم که به مهمونهام خوش بگذره دلم نمیخواد با این حرفها کامشون تلخ بشه...فکر نکنم تجربه شما و بلند پروازی من واسه مریم جان و مادرشون جذابیت داشته باشه...
مریم بهم نگاه کرد ولی سریع چشمهاش رو ازم دزدید...
رفیعی لبخند پت و پهنی زد و گفت:
-چشم...دیگه حرفی از کار و بار نمیزنم...حیف نیست کنار این خانمهای محترمه بشینیم و از سنگ و سیمان و آجر حرف بزنیم؟به خدا حیفه...
ببخشیدی گفتم و میزشون رو ترک کردم...
معین رو گوشی به دست کنار سفره گیر اوردم و گفتم:
-سه ساعته با کی حرف میزنی؟...برو پیش مریم...این پدرام که عین چغندر اونجا نشسته و هیچکاری نمیکنه...معین دستش رو به روی دهنه گوشی گرفت و گفت:
-شماها دهن من رو سرویس کردید...نمیدونم به کدوم کار برسم !
از عصبانیتش ناخودآگاه ابروم بالا رفت و گفتم:
-باز چی شده؟
معین دستش رو از جلوی گوشی برداشت و به مخاطب پشت خط گفت:
-‌این چه حرفیه؟من انقدر این روزها سرم شلوغ بوده یادم رفته شما رو دعوت کنم....بله منتظرتونیم...فعلا خدانگهدار...
معین گوشیش رو قطع کرد و گفت:
-دختر طراحه بود...شاکیه چرا زنگ نزدید من رو دعوت کنید...
لبهام رو از حرص به روی هم فشار دادم و گفتم:
-گور باباش...بیا برو پیش مریـــــــــــــــم...
معین اوه اوهی کرد و گفت:
-یک دقیقه غافل میشی از یک ور سالن یک گندی میزنه بالا...خدا اخر و عاقبت این مهمونی رو بخیر کنه!!!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، .فصل دوم قسمت بیست و ششم 26