فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم بیست و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم بیست و هشتم

ویرایش: 1395/10/21
نویسنده: chaampol

((سیاوش))
رفیعی دور میز غذاها جلوم رو گرفت و گفت:
-سیاوش چرا کنجکاوی نکردی خبر خوبم چیه؟
انبر سالاد رو تو ظرف کردم و گفتم:
ادم کنجکاوی نیستم...سالاد میل دارید؟
رفیعی بشقاب تو دستش رو جلو اورد و گفت:
-انگار پروژه افق سهم تو و گروهته...از هر جا میرم بازم به تو طرحت میرسم...حالا بعد تعطیلات تو چند جلسه مذاکرات نهایی رو میکنیم ولی از الان این پروژه رو مال خودت بدون...
تو دلم گفتم||از اولشم میدونستم این پروژه مال منه...از اولـــــــــــــــــــش!!!||

شقایق کنارم نشست و گفت:
-عجب بریز و بپاشی کردی...از مردهای ولخرج خوشم میاد...
به گوشه سالن جایی که مریم و مادرش نشسته بودن چشم دوختم و گفتم:
-ممنون...باید سالی یکبار همچین جشنی گرفته بشه تا همه بچه ها واسه چند ساعتم شده لذت ببرند...
شقایق رد نگاهم رو گرفت و گفت:
-چیه؟محو تماشای کی شدی؟
نیشخندی زدم و گفتم:
-هیچکس...مهمونی خوب بود؟
شقایق از تو بشقابش تکه کیکی خورد و گفت:
-با وجود تو و میزبانیت جشن خیلی خوبی بود...
از حرفش چنگال رو تو دهنم نگهداشتم و تو دلم گفتم||با وجود من و میزبانیم؟؟!!||

کنار معین ایستادم و از مادر مریم واسه اومدنش تشکر کردم...پدرام کتش رو پوشید و گفت:
مریم من میرسونمتون...
یاد جشن چندسال پیش افتادم...یاد تنها بودنم با مریم...یاد شیطنتم و ترس تو چشمهای مریم...
مریم اولش با پیشنهاد پدرام موافقت نکرد اما با اصرار معین قبول کرد و از من خداحافظی کرد...خیلی اروم جوابش رو دادم و به سمت مهمونهای دیگه ام راه افتادم...شقایق مانتو به دست جلوم ایستاد و گفت:
سیاوش جان ممنونم...شب خوبی بود،با اینکه بی دعوت اومدم اما بهم خیلی خوش گذشت...
تشکر کردم و به سراغ دیگر مهمونهام رفتم...

معین با یک حرکت خودش رو به روی مبل پرت کرد و گفت:
هه...دختره مزخرف،شماره اش رو به من میده دلش رو به تو!!!
واسش موزی پرت کردم و گفتم:
دختره کیه؟
معین موز رو تو هوا گرفت و گفت:
مریم دیگه!!!
با تعجب رو مبل کناریش نشستم و گفتم:
مریم؟
معین نیشخندی زد و گفت:
نه بابا،بد نگذره... تو فکر میکنی مریم خره که باز به تو دل ببنده؟شقایق رو میگم...موقع رفتن در گوشم گفت رفیقت بدجور تو چشمه...ازش خوشم اومده!!!
قهقهه ای زدم و گفتم:
خب اینکه طبیعیه...تا جایی که من باشم همه شیفته و شیدای من میشن نه تو!!!
معین به مبل تکیه زد و گفت:
مبارکت باشه...من اصلا از اولشم از این دختره خوشم نیومد...دختر باید رنگ نگاهش معصوم و پاک باشه...این از نگاهش شرارت میباره...شرارت!!!
نوچ نوچی کردم و گفتم:
اقا معین حالا ما دختری با رنگ نگاه معصوم و پاک از کجا واسه جنابعالی پیدا کنیم؟
معین گازی به موزش زد و گفت:
از تو شرکت پدرام پیداش کن!!!
یک لحظه حس کردم قلبم از حرف معین ایستاد...نمیدونستم چرا از حرفش خوشم نیومد...کتم رو در اوردم و گفتم:
اهان...فهمیدم...هیچی نگو فهمیدم...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم بیست و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: سیاوش ، میز غذا ، سالاد ، پروژه ، سهم ، افق ، طرح ، میز ، غذا ، شقایق ، چنگال ، مبل ، نیشخند ، معین ، شرکت ، پدرام