فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و هفتم

ویرایش: 1395/10/21
نویسنده: chaampol

((مریم))
عزیزم از همنشینی با رفیعی و همراهانش خیلی معذب بود...این رو از روی گرفته اش میفهمیدم...
معین صندلی برای دور میز اورد و کنارمون نشست...
از دیدنش حالم خوب شد...معین پیش پدرام خودش رو جا داد و گفت:
-مریم خانم ببخشید هی تنهاتون میزارم...این مهمونی اسماََ واسه سیاوشِ در اصل روی دوش منه...
لبخندی زدم و گفتم:
-بله میدونم...هنوزم عین سابق دست راسته آقای شریفین...
همه حرفم رو تایید کردن و بهش خسته نباشید گفتن...

همه حرفهایی که رد و بدل میشد بوی کینه و کدورت میداد...دلم به حال عزیزم میسوخت بیچاره از روی اجبار نشسته بود و جیک نمیزد...
با اومدن سیاوش همه ساکت شدن و ازش خواستن پیشمون بشینه...
پدرام جایش رو به سیاوش داد و رفت...
نگاهم به سیاوش بود...موهاش کمی سفید شده بود و قیافش رو پخته تر نشون میداد...تو دلم گفتم||مریم کی فکرش رو میکرد یک بار دیگه سیاوش رو ببینی؟اونم دور یک میز...انقدر نزدیک که با هر بار پلک زدن نگاهت تو نگاهش بیفته...||
بوی ادکلنش رو با یک نفس عمیق تو ریه هام فرستادم و به عزیز نگاه کردم...از قیافه درهمش لبخندی زدم و بهش اشاره کردم||راحتی؟||
عزیز سرش رو به نشونه ||نه ||تکان داد و چادرش رو درست کرد...

با ورود یک دختر جوان معین سریع از سر میز بلند شد و رفت...تو دلم گفتم||که اینطور...پس اقا معینم پر...تو این مدت همه عوض شدن الا من...من همونی هستم که از اول بودم||
سیاوش ساکت بود و به خاطرات مسخره و بی مزه رفیعی گوش میداد با اومدن دختره به سر میزمون، سیاوش از رو صندلی بلند شد و به دختره خوش امد گفت...با دیدن بازوهای برهنه دختره نگاهم به سمت عزیز کشیده شد...عزیز ابروهاش رو تو هم برد و زیر لب استغفرا...گفت...حساسیتش رو درک میکردم ولی واسه من زیاد اهمیت نداشت ...دختره به تک تک اعضای دور میز دست داد تا به من رسید...به نشانه احترام از رو صندلیم بلند شدم و خوش امد گویی کردم...معین به دختره نگاه کرد و گفت:
-ایشون مریم خانم دوست مشترک من و سیاوش و پدرام هستند...
از اینکه من رو دوست سیاوش دونست نگاهم بی اختیار به سمت سیاوش رفت...با اخم کوچولویی بهم خیره شده بود ...رو صندلیم نشستم و به دختره نگاه کردم...موهای طلاییش به پوست سفیدش میومد...
معین میزی رو نشون دختره داد و گفت:
-شقایق جان اون میز مال شماست...بفرما...
شقایق نگاهی به سیاوش کرد و گفت:
-شما تشریف نمیارید؟
سیاوش به وضوح جا خورد ولی سریع به خودش مسلط شد و گفت:
-شما بفرمایید خدمت میرسم...

حواسم پی شقایق و سیاوش بود...تو دلم گفتم||مطمئنم فرگل نیست وگرنه تو انقدر راحت با یک دختر اونم تک و تنها سر یک میز نمینشستی!!!||
موقع شام از دست رفیعی و دارو دسته اش در رفتیم...بشقاب عزیز رو به دستش دادم و گفتم:
-عزیز بعد شام زنگ میزنم آژانس بیاد...خسته شدی مگه نه؟
عزیز به شقایق که ته سالن با گوشیش مشغول بود نگاه کرد و گفت:
-مریم خوشگله ها...فقط بدحجابه...آرزو داشتم مرتضی زنده بود و یک عروس خوشگل عین این واسش میگرفتم!!!
ته دلم غصه گنده ای نشست و گفتم:
-قسمت نبوده...بخور شامت رو بریم...باید بریم اون سر شهر...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: مریم ، عزیزم ، همنشینی ، رفیعی ، صندلی ، سابق ، سفید ، برهنه ، نگاه