فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت دوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت دوم

ویرایش: 1395/10/21
نویسنده: chaampol


🔻سلام مامان!
چشمهاش هم دلتنگ است، هم خوشحال. لبهاش می خندد.
- سلام مامانم... رسیدی به سلامتی؟!
سر تکان می دهد.
- هتلم... پای لپ تاپ بودی؟!
او هم سر تکان می دهد.
- منتظرت بودم... راحت رفتی؟ اذیت نشدی؟
- نه؛ راحت رسیدم... از کی نشستی منتظر؟!
مادر، سرش را می گرداند تا ساعت روی دیوار را ببیند.
- از عصر.
- تنهایی هنوز؟!
دوباره لبهاش را می کشد تا لبخند بزند.
- میاد.. تازه ساعت دهه.
باید او هم مثل مادرش سعی کند بی خیال لبخند بزند و سر تکان بدهد که | آره! دیر نشده!| ولی
نمی شود؛ نمی تواند. فقط خیره می ماند به چشمهای مهربانش و یادش می آید قبل از پرواز دوباره با نامدار تماس گرفته و سفارش کرده مراقب مادرش باشد.
- هوای تهران چطوره؟ سرد نشده؟
شانه بالا می اندازد.
- خوبه؛ سرد نیست... ولی خیلی کثیفه.
- شهر عوض شده؟!
دلش یک سیگار دیگر می خواهد. اولی که نصفه نیمه شد و نچسبید.
چیز زیادی ندیدم... فرودگاه که خیلی از شهر فاصله داشت... تاریک هم بود رسیدم هتل... فعلا
تنها چیزی که دیدم برج میلاده که با توضیحای راننده تاکسی فرودگاه، حتی میدونم چند تا
رستوران توش هست و قیمت غذاهاشون چقدره!...بقیه ی شهر رو یه کم بعد میرم دور می زنم،
می بینم.
- اول استراحت کن، بعد برو.
سر تکان می دهد.
- کاش می رفتی پیش عمه کتی.
مادر می خندد و او، مصنوعی بودنش را کاملا می فهمد.
- مگه بچه ام؟!
و جدیتِ صورت پسرش را که می بیند، بحث را عوض می کند.
- چشمات خسته س پسرم... برو بخواب.
باید تمام مدت سفر نگرانش باشد؛ مثل همه ی وقتهایی که کنارش نبوده است و حالا بیشتر.
نفس بلندی می کشد.
اوکی... سیم کارت گرفتم زنگ می زنم شماره مو داشته باشی.
مادر، سفارش می کند مراقب خودش باشد و خداحافظی.
همانطور دراز کش، یک سیگار دیگر می گیراند و خیره به سقف دود می کند.
نورِ بیرون پنجره بیشتر شده.
سعی می کند به سفر و برنامه های خودش فکر کند، نه تنهایی و حالِ مادر و بی خیالی های
همیشگیِ نامدار.
و نمی فهمد چه وقت، همانطور با لباس و کفش خوابش می برد.
سیم کارت را در گوشی می اندازد و روشنش می کند.
-پدرتون فرموده بودن ورودتونو اعلام می کنید فرودگاه خدمت برسم... به زودی ترتیب اتومبیل و
آپارتمانتون رو هم میدیم. مسئولیت اقامت و فراهم کردن امکانات رفاهی شما به عهده ی ماست.
یک لبخند نیمدار تحویلش می دهد و چشم از گوشی برمیدارد.
- قهوه تون سرد نشه آقای ملکی... ممنون میشم زودتر ماشینو تحویلم بدید. عادت ندارم بدون وسیله... عجله ای برای بقیه ی کارها ندارم.
ملکی، |چشم| غلیظی می گوید و قهوه اش را می چشد.
از اینهمه تملق و احترام، هم حس خوبی دارد، هم بد.
خوب چون موقعیت خانوادگی و جایگاهش را می داند و به رخ می کشد و بد، به خاطر اینکه میداند
مخاطبش مثل خیلی از ایرانی هایی که با آنها برخورد داشته، فقط در ظاهر اینطور خالصانه و از
صمیم قلب ادای احترام می کنند و به قولِ عمو جان، |ظاهر و باطن یکی| نیستند.
- می دونم عادت به اینترنتِ همیشگی و پر سرعت دارین... این سیم کارتا جدیدن... اینترنتشون
به نسبت خوبه... به محض آماده شدنِ آپارتمان، ترتیب اینترنت پر سرعتو برای اونجا هم میدم...
فقط بفرمایید اتومبیل چی مد نظرتونه؟
گوشی را کنار می گذارد.
- طوری می پرسید انگار هر چی بخوام اینجا پیدا میشه.
نیش ملکی کامل باز می شود.
- برای شما بعله! اجازه بدید چند لحظه...
آیپدش را جلو می کشد و مشغول می شود.
بیش از سی و پنج سال ندارد. یک انگشتر سنگین طلا در دست راستش دارد و یک ساعت طلا
هم به مچ چپ. ظاهر شیک پوشی دارد. دلش می خواهد اسم کوچکش را بپرسد ولی می داند
برای ارتباط با یک ایرانی، هنوز زود است.
خیره می شوم به انگشتهای بدون انگشترِ خودش.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت دوم ، داستان ، دنباله دار ، بهانه ، دلتنگ ، لبهاش ، منتظر ، مادر