فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت اول

داستان دنباله دار بهانه-قسمت اول

ویرایش: 1395/10/21
نویسنده: chaampol

🔻تهران/ پاییز 1391
از پسِ خاکستریِ آسمان، خورشید در حال طلوع است.
به چراغهای روشن شهر چشم می دوزد.
نگاهش روی برج میالد ثابت می شود.
آخرین بار این برج وسط تهران خودنمایی نمی کرد. آخرین بار خیلی چیزها مثل حاال نبود؛
بزرگراهها، تاکسی های خوشگل و یکدستِ فرودگاه، اینهمه آسمان خراش و پل...
اتاقِ مرتبِ هتل باعث آرامشش می شود.
پرده را می کشد تا نور وارد نشود و بتواند راحت بخوابد. نیاز به چند ساعت خواب اساسی دارد
ولی وسواس موروثی اجازه نمی دهد بی خیالِ باز کردنِ چمدانها شود.
لپ تاپِ روی لباسها یادش می آورد خبر رسیدنش را هنوز نداده است.
روشنش می کند. خدا را شکر اطالعات و رمز وای فای هتل، در منوی کنار تلفن هست.
اسکایپ را باز می کند. می رود سر وقتِ لباسهای مرتب چیده شده.
با دقت و تک تک، لباسها را در کمد آویزان می کند و کفشها را ردیف پایین می چیند.
صدای زنگ اسکایپ بلند می شود.
لم می دهد روی تخت و تماس را برقرار می کند.
جسی، لبهاش را با آن رژ براق چسبانده به دوربین گوشی.
هدفون را به گوشش می زند و خندان می گوید: برو عقب!
جسی، سرش را پس می کشد و سرحال می گوید: هنوز نرفته میس کردمت!
می خندد.
- از قیافه ت پیداس! کجا می خوای بری؟!
به ساعتش نگاه می کند.
- رفته بودیم برای هالووین لباس بگیریم با بچه ها... رسیدی؟ کجایی؟
دست دراز می کند از چمدانِ باز کنار تخت، بسته ی سیگار و فندک را در می آورد.
- نیم ساعته رسیدم هتل.
جسی با هیجان می گوید: یعنی الان تهران رسیدی؟! برو کنار پنجره، ویوی اتاقتو ببینم.
سیگار را روشن می کند.
- با لپ تاپم. سخته!
جسی چشمهاش را جمع می کند و با شیطنت لبخند می زند.
- سیگارت؟! تنها تنها؟!
اخم می کند.
- باز بهت خندیدم؟!
جسی می خندد.
- جاست کیدین... ت یک ایت ایزی هانی! به مامانت خبر دادی؟ منتظره.
سر تکان می دهد.
مگه تو مهلت دادی عزیزم؟! تا روشن کردم مزاحم شدی!
جسی خودش را لوس می کند.
- من مزاحمم؟! اوکی... حالا که اینطوره میرم بیرون تا دیروقت شیطونی می کنم! رفتم... بای!
بلند صداش می زند.
- ج سی!
جسی، مثل همیشه با مزه می گوید: جان جان!
دلش پر می کشد برای اینکه بغلش کند.
- خب تو هم رفتی شیطونی دیگه! کیدین بابا!... دیگه بیرون نمیرم... قراره با کیت و جویی فیلم
تماشا کنیم.
همانطور که به سیگار پک می زند، سر تکان می دهد.
اوکی... خوبه... حالا برو پیش دوستات.
جسی، موبایلش را عقب می برد.
- هنوز نیستن، ببین؟... می خوای به مامانت خبر بدم رسیدی؟
- نه... الان بهش میگم.
- اوکی... پسر خوب باش... بی نایس! اصلنم با دخترای تهران حرف نزن!
می خندد.
- برو دختر! تو کار من دخالت نکن!
جسی ابرو بالا می اندازد.
- منم به مامانت میگم داشتی به کتی می گفتی می خوای دختر توی تور بگیری.
خنده اش صدا دار می شود.
- توی تور بگیرم نه، تور کنم.
جسی به دماغش چین می دهد.
- خیلی فارسیت خوبه از من اشکال درمیاری؟!
- از فارسیِ تو خیلی بهتره کیدی!
جسی لبهاش را جمع می کنم.
- اگر کیدی ام، چرا خجالت نکشیدی پارتنرت بشم توی پارتی همکارت؟!
خسته نمی شود از صحبت هاش؛ هیچ وقت خسته نمی شود. ولی بیش از بیست ساعت در راه بودن و تغییر ساعت، بی حوصله اش کرده.
- چون کیدیِ شیطون منی... چرا خجالت بکشم؟! جسی! الان خسته ام؛ بعد حرف می زنیم.
جسی می خندد و چشمک می زند.
- بگو دوستم داری تا برم!
دود سیگار را به طرف سقف فوت می کند.
- لاو یو... حالا برو!
جسی باز دماغش را چین می دهد.
- اینجوری قبول نیست بات انی وی... می تو!
مثل اول مکالمه، دوربین گوشی را می بوسد؛ دست تکان می دهد و تصویرش می رود.
روی آیدیِ مادرش کلیک می کند و کال.
دومین بوق توی هدفون می پیچد که تصویرش ظاهر می شود.
هول می کند.چه زود جواب داد! سریع دود سیگار را با دست پخش می کند و فیلتر را در زیر
سیگاریِ کنار تخت فشار می دهد.
- پسرم...
لبخند می زند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: خاکستریِ ، آسمان ، خورشید ، طلوع ، تاکسی ، برج ، تهران ، بزرگراه ، هتل ، آسمان خراش