فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهارم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهارم

ویرایش: 1395/10/22
نویسنده: chaampol
🔻نگاهش از در و دیواری که ملایم نورپردازی شده و نور اسپات روی قالیچه ی کوچک و قاب شده
ی دیوار، با سلامِ ظریفی به سمت راست کشیده می شود.
دختری که احتمالا منشیِ دفتر است، ایستاده و روی لبهای سرخ رنگش، لبخند ملایمی نشسته.
هیکلش در مانتوی مشکیِ تنگ، راحت قابل دیدن است.
یک نوار سفید باریک، روی موهای بلوندش انداخته به عنوان پوشش. صورت برنزه اش، زیبایی
دلنشینی دارد.
- سلام خانوم... مهندس که اومده؟
با همان لبخند، سر تکان می دهد.
- ده دقیقه س تشریف آوردن.
وحید هم سر تکان می دهد و به طرف یکی از درها می رود.
دوباره باز کردنِ در و اشاره ی محترمانه ی دستش برای تعارف.
وارد اتاق می شوند.
بهراد از پشت میزش بلند می شود و خندان به طرفشان می آید.
- به! رسیدن بخیر! ولکام تو تهران مَن!
دستش را می فشارد و تشکر می کند.
مبل را تعارف می کند.
- باید خبر ورودت رو از پدرت بشنوم؟! قرار بود وقتی آلمان پروازتو عوض کردی بگی بچه ها بیان
استقبالت.
می نشیند.
- ساعت چهار صبح رسیدم. وقت بدی بود. با تاکسی تا هتل اومدم.
بهداد، گوشی تلفن را برمی دارد و می گوید : پذیرایی می کنید لطفا؟!
بعد می آید روبه روی او و کنار وحید می نشیند.
خانواده چطورن؟... سفرت راحت بود؟... ساعت چهار رسیدی و ده زنگ زدی بهم؟ اصلا استراحت کردی؟!
در جواب همه ی سوالهاش، سر تکان می دهد و فقط می گوید: چند ساعتی خوابیدم.
- بابا هفته ی گذشته رفت پاریس پیش بهناز... کم و بیش در جریان اتفاقاتی که افتاده هستم...
انقدر سفارش کرد که قبل از اومدن، امکانات اقامتت محیا باشه، من و وحید استرس گرفتیم...
گفتم نهایتش یه چند روزی میای پیش خودم تا خونه ت آماده بشه دیگه...
- توی هتل راحتم.
بهداد چشمک می زند.
- هتل چرا؟! میای پیش خودم تا آپارتمانت تکمیل بشه... نمیذارم بهت بد بگذره.
چند ضربه به در می خورد، بعد همان دختر زیبا با یک سینی وارد می شود.
فنجانها را روی میز می چیند؛ کیکِ برش خورده را وسط میز؛ و قوری به دست، خم می شود
فنجانِ طرف او را پر می کند.
نگاهش بین ناخنهای بلند قرمزِ دست او و گوشواره های بلندی که در هوا تاب می خورند رفت و
برگشت می کند.
دختر، چشمهاش را بالا می گیرد و از میانِ مژه های ریمل زده، نگاهی کوتاه ولی عمیق به صورت
او می کند و آرام می گوید: بفرمایید!
لبخند می زند.
- مرسی.
یک نگاه عمیق دیگر و یک |خواهش می کنم|؛ بعد می چرخد طرف بهداد و وحید تا فنجانهای آنها را هم پر کند.
بهداد می گوید: پدرت سفارش کرده زود نریم سراغ کار... میگه آدمی نیستی که اینجا موندگار
بشی و دفتر تهرانو اداره کنی.
به دختر آرام تر می گوید |ممنون| و ادامه می دهد:...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت چهارم ، داستان ، دنباله دار ، بهانه ، قسمت ، چهارم ، قالیچه ، مهندس