فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت سوم

ویرایش: 1395/10/22
نویسنده: chaampol
🔻یاد جسی می افتد که همیشه حداقل چهار انگشتر می اندازد و بعد مادرش، که فقط همان حلقه ی
تک نگینِ ازدواج را همیشه به انگشت دارد.
کمی از قهوه می چشد. طعمش را دوست ندارد. نمی داند چه چیزش را نمی پسندد ولی مثل قهوه
های همیشگیِ آنابل نیست.
فنجان را کنار می زند و از قوری، برای خودش چای می ریزد.
ملکی، آیپد را به طرفش می چرخاند.
- اینا الان توی تهران موجودن... دیگه فکر نکنم بالاتر از این مدلا بشه با این سرعت براتون تهیه کرد.
به عکسها نگاه می کند. پورش، بوگاتی، بی ام دبلیو...
- می گفتن ماشینای خارجی اینجا پیدا نمیشه.
ملکی، لبخند مغروری می زند.
- اختیار دارید!
با چشم به صفحه ی آیپد اشاره می کند.
- شما فقط انتخاب کنید!
خیره به پورشِ بژ می گوید: می خوام راحت باشم وقتی رانندگی می کنم.
- عذر می خوام! متوجه منظورتون نشدم!
خودش را برای زندگی در کشوری با امکانات کم و پایین تر از همیشه اش آماده کرده است.
نگاهش می کند.
- یعنی هم باهاش راحت باشم، هم راحت بتونم توی شهر رانندگی کنم...اهل فراریِ قرمز و پورشِ طلایی نیستم.
عمو نریمان همیشه از اختلاف طبقاتی فاحش در تهران حرف می زد.
نگاه ملکی مثل کسی ست که طرف مقابلش را نمی فهمد. مثل خودش که او را نمی فهمد! حوصله ی این نفهمیدنِ دو طرفه را ندارد. شاید تقصیر وظیفه شناسیِ بیش از اندازه ی جیمز باشد که با مدیریتش، کار او و نامدار را انقدر راحت کرده که برای هر موضوعی، فقط کافیست او را در جریان
گذاشت؛ خودش می داند همه چیز را چطور پیش ببرد که او و نامدار راضی باشند.
باید برای فهمیدن و شناختِ هم، قدمی بردارد؛ هر چند با سفارشاتِ نامدار مطابقت نداشته باشد.
- اسم کوچیکت چیه؟!
از سوالش، در چشمهای ملکی چراغانی می شود.
- کوچیک شما، وحید هستم.
تعجب می کند.
- فکر نکنم از من کوچیکتر باشی!
ملکی سعی می کند نخندد.
- اصطلاحا گفتم...
سر تکان می دهد.
- اوکی وحید... بعد از صبحانه، همراهت میام، هم آفیستونو ببینم، هم یه کم خیابونها رو تماشا کنم.
ملکی، دوباره از آن چشمهای غلیظش می گوید و با اشتها، قهوه ی سرد شده ی بد مزه را می خورد.
***
ساعت دوازده ظهر است و خیابانها شلوغ.
از دیدنِ آدمها و شلوغیِ بی نظم حاکم بر شهر؛ هم استرس دارد، هم هیجان.
انگار این ترافیکِ غیر طبیعی و آلودگیِ آزاردهنده، برای مردم تهران عادی ست.
می داند مادرش خواب است. برایش می نویسد خط جدیدش را وصل کرده و هر وقت خواست،
تماس بگیرد.
وحید، گاهی درباره ی خیابانها و بزرگراهها اطلاعات می دهد.
با نیم ساعت گشتن در شهر، به این نتیجه می رسد که اهلِ ماشینی که در تهران ، لوکس
محسوب شود نیست.
دفترِ بهداد، در خیابانی شلوغ ولی به گفته ی وحید، |باحال| است.
به دنبال دلیلِ |با حال| بودنِ خیابان می گردد که وحید، ماشین را متوقف می کند و می گوید: چند
روز بگذره عادت می کنید.
- به چی؟!
- شلوغی و شهر و...
نمی گوید به شلوغی عادت دارم. این شلوغی کجا و رفت و آمدِ منهتن کجا؟!
همراهش وارد ساختمان شیک اداری می شود.
وحید، تا رسیدن به دفتر، مشغول توضیح و تعریف است.
- الان دیگه بهدادم رسیده... یک سال نیست دم و دستگاهو از پدرش تحویل گرفته ولی ماشالا خوب تونست جمع و جورش کنه... از دیروز خیلی سفارش شما رو کرده. می شناسیدش دیگه!...
خیلی پسر باحالیه... با هم راحت کنار میایم... همون وقت که پدرش این دفترو اداره می کرد، وارد تشکیلاتشون شدم... اون زمان بهداد ایران نبود... پدرش گفت جُربُزه داری... بمون تو همین
کار... منم یه مقدار سهام شرکتو خریدم تا شریکشون بشم... شرکتِ ما، واسطه ی بردن
جنساتون تا آلمان بود... چند سال با عموتون کار می کردیم...
ذهنش روی کلمه های |جربزه| و |باحال| مکث کرده.
از آسانسور خارج می شوند. وحید دری را باز می کند و با احترام به او تعارف می کند |بفرمایید
قربان!|...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: جسی ، ازدواج ، انگشتر ، نگینِ ، انتخاب ، فاحش ، اختلاف طبقاتی