فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی

ویرایش: 1395/10/22
نویسنده: chaampol

((سیاوش))
به نقشه های زیر دستم نگاه کردم و به معین گفتم:
-من که شرکت خودم رو ول نمیکنم ...به پدرام بگو با مهندسینش به اینجا بیاد...
معین سومین شکلاتش رو خورد و گفت:
-اگه قبول نکرد چی؟
بهش لبخند زدم و گفتم:
-قبول میکنه...این پروژه رویای پدرامه...هر چی بگم قبول میکنه...
معین پاهاش رو به روی میز گذاشت و گفت:
-اگه فقط پدرام و گروهش بیان ،تکلیف مریم چی میشه؟
شونه هام رو به نشونه بی تفاوتی به بالا دادم و گفتم:
-نمیدونم...اون منشی پدرامه...خب وقتی ببینه ما لازمش نداریم تا تموم شدن پروژه خونه نشین میشه...اون وقت اگه پدرام بازم خواستش میتونه برگرده سرکارش...
معین با یک حرکت پاهاش رو از رو میز برداشت و گفت:
-باور نمیکنم سرت به سنگ نخورده باشه...سیاوش حالیته که باز از کار بیکارش میکنی؟بابا دست بردار ...چرا انقدر سنگ دلی؟این پروژه مگه فردا پس فردا تموم میشه که انقدر راحت میخوای خونه نشینش کنی؟تو رو خدا یکم ادم باش...ادم بودن سختته؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم و از رو صندلی بلند شدم...حق با معین بود دوباره داشتم یک ادم مزخرف میشدم...
معین با حرص به سمت در رفت و گفت:
-سیا میدونی چیه ؟...تو هر وقت به یک جایی میرسی خودت رو گم میکنی...اون بار با اومدن فرگل خودت رو گم کردی الانم با قبول این پروژه...وسط این خودخواهیات کسی که ضربه میخوره فقط و فقط مریمه...اصلا انگار این دختر خاریِ تو چشم تو...ولی اگه فکر کردی این بار میزارم مریم بپره کور خوندی...دوباره واسش کار پیدا میکنم...حتی کاری بهتر از منشی گری ...من نمردم که دق دلیات رو سر مریم در بیاری...من پشتشم عین یک کوه عین یک ...
منتظر ادامه حرفش بودم اما معین لبهاش رو بست و از اتاق بیرون رفت...تو دلم گفتم||عین یک مرد؟!!!...لعنتی چرا نصفه و نیمه حرف میزنی؟||برای دومین بار بود که معین رو عصبی میدیدم...هر دوبارشم سر مریم بود...دفعه اول واسه اخراجش از شرکت و دفعه دومشم سر خونه نشین کردنش با قبول پروژه افق...
سیگاری روشن کردم و به خیابون چشم دوختم...هوای بهاری رو با دود سیگار تو ریه هام کشیدم و بلند گفتم||همیشه پای یک زن در میونه ،ببین چجوری واسه یک دختر لاغر مردنی تو روم ایستاد...لعنت بهت معین لعنت بهت که نمیگی دردت چیه !!!||

عکس های سفره هفت سین رو تند تند جلو زدم تا به عکس مریم رسیدم... عکسش رو از پیج پدارم کش رفته بودم...رو چهره مریم زوم کردم و تو دلم گفتم||دختر خانم حواست هست که داری بین من و معین فاصله میندازی؟مگه تو کی هستی که انقدر خواهان داری؟||
با صدای چرخش کلید توی در،خودم رو به خواب زدم و زیر چشمی به در چشم دوختم...
با دیدن معین لبخند کمرنگی زدم و تو دلم گفتم||اقا سیاوش رفیقت اومد...باز به احوالاتش گند نزنی که اینبار خودم خفت میکنم||

صدای تلویزیون رو زیاد کردم و گفتم:
-کاش استادیوم میرفتیم...
معین کاسه تخمه رو جلوم گذاشت و گفت:
-بازی بعد رو میریم...بالشت رو بغل کردم و گفتم:
-اخرین بار کی رفتیم؟
معین نمیدونمی گفت و خودش رو به روی مبل پرت کرد...
بعد از نیمه اول به معین گفتم:
-منشی رو چیکار کنیم؟خیلی بهش نیاز دارم مخصوصا الان که انقدر سرمون شلوغه...
معین تو فکر رفت و گفت:
-بهترین گزینه مریمه...اما تو با خودخواهیات میپرونیش...اصلا ولش کن میگردم دنبال یکی دیگه

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم قسمت سی ، درسته ساده ام ، اما مریمم ، فصل دوم ، قسمت سی ، سیاوش