فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم بیست و نهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم بیست و نهم

ویرایش: 1395/10/22
نویسنده: chaampol

معین چمدونم رو برداشت و گفت:
-تابستون شمال،زمستون شمال،عید شمال...ای بابا...خب داداش یکم تنوع بدی بد نیستا...
نایلون تخمه رو برداشتم و گفتم:
-کی مجبورت کرده اویزون من باشی؟
-معین پشت رل نشست و بلند گفت:
-رفیق بی تو ||جهانم|| الف ندارد!!!
از حرفش لبخند پت و پهنی زدم و سوار شدم...

((مریم))
بلیطهای شاهرود رو جلو عزیزم گذاشتم و گفتم:
-‌اینم از بلیط شاهرود...خوشحال باش میخوایم بریم پیش شوهرت...لباس خوشگلات رو بردار و خودت رو تر گل ورگل کن که لحظه دیدن یار نزدیکه...
عزیز بلیطها رو بوسید و گفت:
-ای خدا شکرت...
از خوشحالیش ته دلم گرم شد و گفتم:
-دوم فروردین میریم...اول فروردین سهم مرتضی است که خونش رو اب و جارو کنیم...
عزیز دست انداخت دور گردنم و گفت:
-‌الهی به حق امام رضا که یک بار به پابوسش رفتم سفید بخت بشی...مریم خدا کنه همینطور که دل من رو شاد میکنی خدا دلت رو شاد کنه...
از دعای از ته دلش بغض کردم و گفتم:
-انشاا...

امیری دوان دوان به اتاقش رفت و در همون حال گفت:
-مریم دیرم شده...الان جلسه شروع میشه و من هنوز اینجام...از اتاق کریمی نقشه ها رو زود بگیر و بیار...
نقشه ها رو به دستش دادم و گفتم:
-امیدوارم موفق بشید...
امیری کیفش رو بست و گفت:
-مریمی دعا کن...با هزار امید و ||آرزو|| به جلسه میرم...

با کارکنان شرکت تو ابدارخونه منتظر امیری نشسته بودم...هر کسی چیزی میگفت...یکی میگفت دیر اومدن امیری واسه به نتیجه نرسیدن جلسه است و عده ای میگفتن دیر اومدنش واسه پیروزی تو جلسه است ...دل تو دلم نبود با صدای باز شدن در شرکت به سمت در ابدارخونه دویدم و به امیری که لبخند به لب داشت چشم دوختم...از لبخند پت و پهنش به سمت بچه ها برگشتم و گفتم:
-فکر کنم موفق شدن...
امیری به ابدارخونه اومد و با تک تک بچه ها دست داد و گفت:
-‌تبریک ...تبریک...موفق شدیم...نمیدونید سیاوش چجوری رفیعی رو تو جیبش کرد...قرارداد رو تو همین جلسه بستیم همه شرط و شروط سیاوش رو پذیرفتن...
از خوشحالی امیری و بچه ها منم خوشحال بودم...
تو دلم گفتم||قیافه سیاوش الان دیدن داره...کاش عکس العملش رو میدیدم ،کاش...||

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم بیست و نهم ، درسته ساده ام ، اما مریمم ، فصل دوم ، بیست و نهم ، چمدون ، تخمه