فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت دهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت دهم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol
🔻به تراس بزرگ و دلباز می روند و بهداد، شیشلیکهایی درست می کند که وحید می گوید از شیشلیک شاندیز هم بهتر است و انصافا طعم خوبی دارد.
عادت به زیاده روی در الکل ندارد؛ فقط مزه می کند. اندازه ای که به قول نامدار، شنگول کند. ولی وحید و بهداد انقدر خورده اند که از ظاهر و حرکاتشان، مستی می بارد.
میانِ خنده های مستانه ی آن دو، موبایلش زنگ می زند.
مادرش است. داخل خانه می شود تا از سر و صدای تراس دور باشد.
- الو پسرم؟
- سلام مامان.
- سلام مامانم... خواب که نبودی؟!
به حرکاتِ وحید و بهداد از پشت شیشه لبخند می زند.
- نه، اومدم خونه ی بهداد.
- خوبی؟ خوش میگذره؟ هنوز هتلی؟
- خوبه... قراره دو، سه روز دیگه برم آپارتمانی که بهداد برام آماده می کنه.
- صدات چرا گرفته؟ سرما خوردی؟!
- نه... آلرژیه... فکر کنم به خاطر آلودگی هوا.
مکثی می کند.
- با پدرت تماس گرفتی؟
فقط می گوید: آره.
توضیح نمی دهد فقط سه چهار دقیقه، خشک و رسمی، چون گفته همراه موشه، سرگرم گلف بازی کردن است و نمی تواند زیاد حرف بزند. انگار با آمدنِ او، همه ی نگرانی ای که ازش حرف می زد،
تمام شده و حالا راحت می تواند ویک اند را خوش بگذراند.
از مادرش می پرسد: هنوز تنهایی؟
امروز خونه نبودم. با تریسی چند ساعت انجمن بودیم... دلم هواتو کرد، زنگ زدم صداتو بشنوم.
لم می دهد روی مبل.
- این چند ماه که ایرانم، پاشو بیا پیشم. هم من تنها نمی مونم، هم تو.
مادرش باز مکث می کند.
- بعد از بیست و پنج سال؟!
- به زمان چیکار داری؟ میای هم شهرتو می بینی، هم پیش پسرت هستی... دلیل این اصرار برای نیومدن رو نمی فهمم مامان.
- اونجا دیگه شهر من نیست... نه کسی رو توی تهران دارم، نه جایی رو می شناسم.
- من که هستم! خودت همیشه میگی جایی که همه فارسی صحبت کنن، احساس می کنی وطنته...
اینجا همه چه بخوای چه نخوای، باهات فارسی حرف می زنن... میدونم حس خوبی پیدا می کنی
بیای.
صدای مادر می گیرد.
- فعلا صبر کن خودت مستقر بشی...
- ماشین که گرفتم، خونه هم آماده میشه... فکراتو بکن؛ می خوام نزدیکم باشی.
با محبت می گوید: قربون پسر مهربونم برم...
بهداد به شیشه ی تراس ضربه می زند و در حال تکان دادن هیکلش اشاره می کند.
- چیکار می کنی یه ساعته؟!
می خندد و سر تکان می دهد.
- مامان! بیا با هم می ریم سر قبر پدر و مادرت... می ریم دو نفری دوستای قدیمتو پیدا می کنیم...
خونه ی بچگی هاتو بهم نشون میدی... دلت نمی خواد بفهمی از فامیلا و دوستات، کیا مردن، کیا
زنده؟ نمی خوای ببینی الان چه شکلی شدن؟!
مادر، نفس بلندی می کشد.
بهم زمان بده فکر کنم...
- اوکی... فقط زود تصمیم بگیر تا من اینجا هستم بیای پیشم.
سرسری می خندد.
- پس کتی حق داره میگه مامانی هستی! داره سی سالت میشه؛ خجالت بکش پسره ی گنده!
او هم می خندد.
- تو قول بده بیای پیشم، هر چی بگی قبول... مامانی... پسر گنده... هر چی!
- قرار شد زمان بدی...
- اوکی... مواظب خودت باش. هر کاری هم داشتی، زنگ بزن؛ به ساعت توجه نکن.
صدای مادرش می لرزد؛ مثل وقتِ آمدنِ او.
خداحافظی می کند و مسرتر می شود راضیش کند بیاید تهران.
***
ظهر است که بهداد می آید هتل دنبالش.
شب قبل، انقدر زیاده روی کرده که سردرد دارد.
ساعت دو شب، خودش برگشته هتل و آن دو، همچنان در حال نوشیدن و حرف و خنده بودند.
بهداد، خدا را شکر، مثل وحید اهل توضیحات اضافه نیست ولی شیطنتش حین رانندگی بیشتر است.
پشت چراغ قرمز توقف می کند.
ماشین کناری، یک کوپه ی زرد رنگ است و دو دختر سرنشینش هستند.
هر دو با موهای بلوند و آویزان از دو طرف صورتشان؛ میکاپ غلیظ و لبهای خندان.
دختری که رانندگی می کند، متوجه او می شود و اشاره می کند شیشه را پایین بکشد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت دهم ، داستان ، دنباله دار ، بهانه ، قسمت ، تراس ، قالیچه ، مهندس ، شیشلیک ، شیشلیک شاندیز ، شنگول ، شیشه