فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol
🔻آمدنش طول کشید. از گوشه ی چشم، در را می پائید.
پرده تکان تکان خورد و کنار رفت.
امیرعلی با دو تا گالن بیست لیتری نفت، وارد حیاط شد.
نفس نفس می زد.
هانیه که سلام کرد، سر به زیر و همانطور که گالن ها را به طرف بشکه ی کنار انباری می برد،
جواب داد.
ظرفها را زیر شیر برد و از سردیِ آب، لرز به تنش افتاد.
امیرعلی رفت طرف در و خارج شد. خیره به پرده ی جلوی در، دستش را مشت کرد. دل به دریا زد
و هر دو دست را زیر آب یخ گرفت.
امیرعلی دوباره با دو گالن دیگر آمد و کنار دوتای اولی گذاشت.
درِ بشکه را برداشت و اولین گالن را در مخزن خالی کرد.
هانیه توی قابلمه را آب گرداند.
عالیه خانوم، دستهاش را با گوشه ی چادری که دور کمرش بسته بود خشک کرد و همانطور که
تشت و صابون را برمی داشت، گفت: دستت درد نکنه امیر آقا.
امیرعلی، پشت به آنها گفت: خواهش می کنم. وظیفه س...
صدای شرشر آب حوض و ریختنِ نفتها توی بشکه با هم قاطی می شد.
کم کم دستش از سرما بی حس شد و راحت تر سیم به ظرفها می کشید.
حرکات امیرعلی را زیر چشمی دید.
گالن های خالی شده را کنار بشکه روی هم چید. هانیه دوباره سرش را پایین انداخت.
امیرعلی یک قدم آمد طرف حوض و ایستاد.
هانیه می خواست بگوید بیاید دستش را بشوید ولی زیاد همکلام نمی شدند. خجالت می کشید.
پاهاش از میدان دید او بیرون رفت و هانیه توانست نفس راحتی بکشد.
قابلمه، حسابی ته گرفته بود. تا نیمه پر از آب کردش و رفت سر وقت بقیه ی ظرفها.
دوباره صدای پا آمد. خودش بود. صدای پاها را خوب می شناخت.
عالیه خانوم دمپایی هاش را خرت خرت روی موزائیکها می کشید. ایران خانوم فقط پای راستش روی زمین صدای ایجاد می کرد ولی امیرعلی،... فقط صدای برخورد نرم کفشهاش باعث میشد
بفهمد نزدیک می شود.
بر خلاف انتظارش، رد نشد به طرف در برود.
ایستاد کنار شیر آب.
باز دلش لرزید. کمی سر بلند کرد.
امیرعلی با کمی فاصله نشست. هانیه تازه متوجه کتری بزرگی که در دست داشت شد.
سعی کرد بی توجه، به کارش ادامه دهد.
دستات قرمز شده از سردیِ آب.
همانطور خیره به بشقاب با لکه ی نارنجیِ استامبولی و دلی که تند تند می زد، فکر می کرد اولین
بار است اینطور خودمانی با او صحبت می کند.
- برات آب داغ آوردم... بذار بریزم توی تشت، دستتو تو این آب یخ نبری.
جرات به خرج داد، سر بلند کرد.
نگاهش به بشقاب و دست هانیه بود.
کمی عقب رفت و امیرعلی آب داغ را توی تشت خالی کرد.
بخارِ مطبوعش از همان فاصله هم به دستش خورد و لبخند نشست روی لبش.
- بذار یه کمم توی این قابلمه بریزم، زودتر خیس بخوره.
چه ملایم حرف می زد! صداش همیشه نرم و پایین بود. محکم و مردانه ولی ملایم.
خیره شد به لوله ی کتری.
آب جوش، اول مستقیم وارد قابلمه می شد ولی مسیرش رفت طرف دیواره و بعد، بیرون قابلمه.
دلیل کار امیرعلی را نفهمید. دوباره به صورتش نگاه کرد.
سریع چشمش را از نگاه هانیه دزدید و مسیر آب جوش به جای اولش برگشت.
خیره شده بود به هانیه! امیرعلیِ همیشه سر به زیر، خیره شده بود به او و حواسش از آب جوش و
قابلمه پرت شده بود! انگار در دلش عروسی به پا شده بود!
لبش را محکم گزید تا او لبخندش را نبیند.
کتری را کنار گذاشت و آب تشت را با آب سرد، ولرم کرد. خودش ظرفهای کثیف را در تشت
گذاشت و گفت: حالا شد!... یه ذره از اون ریکات می ریزی روی دستم؟
این امیرعلی بود؟! سرش به جایی خورده بود؟! در پنج سالی که مستاجرشان بودند، غیر از سلام و
خداحافظ، با هانیه همکلام نشده بود.
- حاج خانوم!
سر بلند کرد. امیرعلی با لبخند به ریکا اشاره کرد.هانیه باز لب گزید.
کمی از مایع کف دستش ریخت.
با دست دیگرش، از آب ولرم تشت برداشت و مشغول شستن دستهاش شد.
باور نمی کرد خودش باشد. به نیمرخش که خم شده بود، خیره ماند؛ به چشمهای همیشه سر به زیرش، ابروهای مشکی و ته ریشِ همیشگی اش. لبهایی که امروز، برای اولین بار به او می خندید، موهای سیاه ساده و صافش که کج، روی پیشانی می ریخت...
دستهای کفی اش را برد زیر شیر آب.
سریع گفت: بذارید آب گرم بریزم روی دستاتون...
باز خیره به دستهاش لبخند زد.
- من پوستم کلفته؛ چیزیم نمیشه... شما فکر دستای خودت باش که تو این سرما اینطوری بهشون ظلم می کنی... یه کتری آب گرم آوردن چه سختی ای داره مگه؟!
حتما خواب می دید..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتم ، داستان ، دنباله دار ، بهانه ، قسمت ، هفتم ، پرده ، مهندس ، بشکه ، گالن ، قرمز