فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت ششم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت ششم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol
🔻چشمک می زند.
- خوب عروسکایی پیدا میشن! بذار یکی دو روز از رسیدنت بگذره، مثل عسل دورت جمع میشن.
می خندد و یاد حرف جسی می افتد که سفارش کرده با دخترهای تهران حرف نزند!
وحید تماس می گیرد و کوتاه با بهداد صحبت می کند.
تا عصر ماشینت آماده س... میارن دفتر... آپارتمان هم، یه جمع و جور تازگی خریدم، گفتم برات مبله کنن. فکر کنم دو، سه روزی طول بکشه. چند وقت بگذره، جا بیفتی، بعد عوضشون می کنی...
یه چیزی که در شان شازده ی نامدار خان باشه.
سری تکان می دهد.
- بریم هتل، وسایلتو برداریم، بریم خونه ی من. هم آزادتری، هم تنها نمی مونی.
می خواهد تا آماده شدنِ خانه اش، در هتل باشد.
بهداد، مخالفتش را که می بیند، پیشنهاد می کند حداقل شب مهمانش باشد و سه نفری با وحید اولین شب اقامتش در تهران را دور هم بگذرانند.
قبول می کند ولی می خواهد تا عصر استراحت کند.
این تغییر ساعت و جابجایی، بالانس بدنش را به هم ریخته.
بهداد تا هتل می رساندش و می رود.
خسته و کسل، روی تخت می افتد.
احساس غربت و ناشناختگی می کند. حتا با بهدادی که چند سال همکلاسی و دوست دوران دانشگاهش بوده و می شناسدش.
از اولین سفر به ایران، چیز زیادی به خاطر ندارد جز دریای شمال ، مهمانی های مردانه ی نامدار و
عمو نریمان و دوستانشان؛ و دلتنگی برای مادرش.
دومین سفر هم اوایل جوانی بود و اقامت چند روزه در باغ وسیع لواسانِ عمو نریمان، همراهیِ
نامدار در چند قرارداد کاری، به رخ کشیدنِ سوارکاریِ پسرش به دوستان و شرکا و آشنایی با همین بهدادی که امروز برایش ناآشنا شده.
چشم می بندد و فکر می کند به اینکه در طرف دیگر کره ی خاکی، تازه آفتاب طلوع کرده و
خیابانهای منهتن ترافیک صبحگاهی را به خود می بیند.
***
از پیِ دیدنِ او، دادنِ جان، کارِ من است
تهران/ پاییز 1360

کتاب به دست نشسته بود کنج پله ی ایوان، توی آفتاب کم جان ظهر پاییزی. حواسش به همه چیز بود الا درس.
سیما از درگاهی بیرون آمد و همانطور که چادرش را روی سر می انداخت، بلند گفت: ایران خانوم
جون؟
در اتاق روبه رویی باز شد.
جون دلم؟
ایران خانوم، سیما را که دید، گفت: داری میری؟
سیما سر تکان داد.
- آره... دیگه فکر کنم نوبتمون نزدیکه... کوپنهاتونو بدین.
ایران خانوم دوباره به اتاق برگشت.
سیما نگاهی به هانیه انداخت.
سرما نخوری مادر؟ پاشو یه آب به این ظرفا بزن، درستم تموم شد بشین به ایران خانوم کمک بده... حواستم به غذا باشه آبش تموم نشه.
هانیه به عالیه خانوم اشاره کرد که کنار پاشویه داشت لباسهای لکه دار را آب می کشید. سیما فهمید منتظر است کارِ او تمام شود. رفت طرف دیگر حیاط، روی سه پله ی ایوان ایستاد تا ایران
خانوم بیاید.
عالیه گفت: دیروز آقا صابر دم برگشتنی از پایین میدون گوشتای ما رو گرفت. می گفت خلوتم بوده. کاش کوپنهای شمام دستش بود، واسه شمام می گرفت.
سیما نگاهش به در باز اتاق ایران خانوم بود.
قربون دستت... همدم وایساد تا بیام غذا رو بار بذارم... فکر کنم یه ساعته نوبتمون بشه.
ایران خانوم کشِ دور دسته ی کوپنها را باز کرد.
- خودت اونایی که اعلام کردنو سوا کن.
سیما سرگرم جدا کردن کوپنها شد.
- کاش میذاشتی بچه ها برن بگیرن... واسه دو مثقال گوشت از زندگی افتادین.
سیما کوپنها را در مشت گرفت و دسته ی مرتبِ بقیه را به ایران خانوم برگرداند.
نه تو رو خدا... به اندازه ی کافی زحمت براتون داریم... هانیه کارش تموم بشه میاد کمک دستتون تا من برگردم... فعلا با اجازه.
بعد همانطور که از جلوی هانیه رد می شد، گفت: زودتر برو کمک ایران خانوم، امروز وقت نکردم یه سوزن بزنم.
سر تکان داد و رفتنش را تماشا کرد. کتاب را بست و جلوی در اتاقشان گذاشت.
عالیه ایستاد. لباس یکسره ی آقا صابر را در هوا با صدا تکاند و رفت طرف بند رخت گوشه ی حیاط.
ظرفها را سیما روی هم چیده، گوشه ی پله ها گذاشته بود. برد گذاشت کنار شیر پاشویه. آستین ژاکتش را تا زد و نشست.
صدای در و بعد یا الله آمد.
دلش لرزید.
همیشه همینطور می آمد.
یاا... می گفت، چند لحظه مکث می کرد، بعد پرده ی جلوی در حیاط را کنار می زد و وارد می شد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت ششم ، داستان ، دنباله دار ، بهانه ، قسمت ، ششم ، عسل ، مهندس ، هتل ، ساعت ، کسل ، ترافیک ، منهتن ، کتاب