فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و پنجم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol

امیری و معین دوان دوان به سمتم اومدن...
روی نگاه کردن به هیچکدومشون رو نداشتم...
با گوشه شال خودم رو سرگرم کردم تا چشم تو چشمشون نشم...
معین کنارم روی صندلیهای سبز رنگ کلانتری نشست و گفت:
-‌مریم چی شده؟
بغضم رو قورت دادم و به پسره که یک لنگ پا پیشم ایستاده بود نگاه کردم و گفتم:
-‌بینیش رو شکوندم!!!
معین به سمت پسره رفت و گفت:
-قیافه بچه مظلوم ها رو به خودت نگیر...چه غلطی کردی؟...
پسره برو بابایی گفت و به اون سر راهرو رفت...
امیری کنارم نشست و گفت :
-الان زنگ میزنم وکیل شرکت بیاد...اون میدونه چیکار کنه...
معین کنارم نشست و گفت:
-‌نه ...نمیخواد...دهن این جماعت با پول بسته میشه...
برو بهش بگو پول بگیره رضایت بده...بگو اگه پای وکیل بیاد وسط یک قرونم بهش نمیرسه...
امیری باشه ای گفت و به سمت پسره رفت...
سرم رو پایین گرفته بودم تا معین شرم تو چشمهام رو نبینه...معین لبخندی زد و گفت:
-بینی شکسته این یارو رو باور کنم یا این لپای گل انداخته رو؟مریم بهت نمیاد انقدر خشن باشی!!!
نفس های داغم رو اروم اروم بیرون فرستادم و چیزی نگفتم...

((سیاوش))
پشت پنجره منتظر معین بودم...از شدت استرس و هیجان چندتا سیگار پشت هم کشیدم ...تو دلم گفتم||یعنی کی بهش زنگ زد که اینطوری ول کرد و رفت؟||
با صدای موبایلم سریع به سمت اشپزخونه دویدم و شماره ناشناس رو جواب دادم...
با صدای معین نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-بیشعورکجا رفتی؟نمیگی ادم از دلشوره میمیره؟
معین خنده ای کرد و گفت:
-‌تو و دلشوره؟هیچی بابا مریم کلانتریه...خانم کوچولو باز زده بینی یک پسره رو شکونده...
با تعجب گفتم:
-مریم؟مریم ما؟
معین با صدای اروم گفت:
-اره ...مریم خودمون...
به سمت اتاقم راه افتادم و گفتم:
-این دختره دیگه شورش رو در اورده...کدوم کلانتری بردنش؟
معین ادرس کلانتری رو داد و گفت:
-‌لازم نیست بیای...هستیم ...
گوشی رو قطع کردم و سریع حاضر شدم...

مریم کنار معین نشسته بود و به زمین خیره بود...
به سمتشون رفتم و به معین گفتم:
-چی شد؟!!!
معین سرش رو تکان داد و گفت :
-هیچی...میگه من رضایت نمیدم...
به مریم نگاه کردم و گفتم:
-میشه بپرسم دقیقا چیکار میکنی؟زور بازوت رو میخوای به کی نشون بدی؟
مریم به پدرام نگاه کرد و گفت:
-من فقط از شما کمک خواستم...چرا پای اقای شریف رو به این ماجرا باز کردید؟
معین سریع جلوی مریم ایستاد و گفت:
-مریم الان وقت این حرفها نیست...الان باید کاری کنیم که بازداشتگاه نبرنت...
به پدرام نگاهی انداختم و گفتم:
-شاکی کیه؟
پدرام با دستش پسری رو نشونم داد و گفت:
-‌بی همه چیز ،بوی پول بهش خورده شاخ شده!
به سمت پسره راه افتادم و گفتم:
-چرا رضایت نمیدی؟ببین چند نفر رو اسیر خودت کردی؟
پسره بینیش رو نشونم داد و گفت:
-ببین چه بلایی سرم اورده...بزار بره زندان ادب بشه...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-نترس نمیزارم کارش به اونجا بکشه...تو کلاه خودت رو سفت بچسب چون از فردا میفتم دنبال مدرک و شاهد تا ثابت کنم مقصر این دعوا تو بودی...میدونی اگه ثابت بشه تو مقصری به جرم مزاحمت برای نوامیس چه پدری ازت درمیارن؟!!!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت سی و پنجم 35