فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت سی و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت سی و چهارم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol

خفه شویی گفتم و تخم مرغها رو از تو دستش بیرون کشیدم و تو جوی پرت کردم...
دوباره رفیقهاش هویی کشیدن و منتظر عکس العمل رفیقشون شدن...
نگاه پر از تنفرم رو به سمت پسره دوختم و گفتم:
-‌دست کثیفت بهشون خورده بود!!!
پسره عصبی شد و دستش رو به روی سینه ام گذاشت و به عقب هولم داد...تعادلم رو از دست دادم و به سمت عقب پرت شدم...
همه از مغازه هاشون بیرون اومده بودن و به ما نگاه میکردن...
از اون همه نگاه ناپاک هیجانی شدم و لگدی به پای پسره زدم که پای خودم از زانو بدجور درد گرفت...
پسره جلو اومد و با یک حرکت شالم رو از رو سرم در اورد و یک سیلی محکم تو گوشم زد...با سیلیش یک طرف صورتم سوخت...
به شالم که زیر پاش افتاده بود نگاه انداختم و تو دلم گفتم||مریم نزار تماشات کنن...نزار موهای خوشگلت رو ببین...یادته مرتضی از رو غیرتش همیشه واست کش سر میخرید تا موهات از زیر شال بیرون نزنه؟پس نزار روح مرتضی از این همه چشم هرزه عذاب بکشه...یک کاری کن!!!||
مشتم رو با تمام قدرت به بینی پسره کوبیدم طوری که شکسته شدن استخوان بینیش رو زیر انگشتهام حس کردم...
همه چی واسه چند ثانیه متوقف شده بود...
از خونی که رو صورت پسره جاری شد لرز کردم و رو زمین نشستم...شال خاکیم رو به روی سرم انداختم و دوان دوان به خونه برگشتم...
از ترس چونه ام میلرزید...
عزیز با دیدن رنگ و روی پریده ام جلو در نشست و گفت:
-مریم چی شده؟پس کو خریدها؟
به سراغ گوشیم رفتم و به امیری زنگ زدم اما تا یک بوق خورد قطع کردم...
رو زمین نشستم و گفتم:
-عزیز با یک پسره دعوام شد ،فکر کنم بینیش رو شکوندم...
عزیز با دو دستش محکم به صورتش زد و گفت:
-یا قمر بنی هاشم...مریم مادر تو رو خاک اقات راست میگی؟
از حال زارش به گریه افتادم و گفتم:
-بیشرف موی دماغم شده بود...نمیخواستم اینطوری بشه ولی کثافت شالم رو جلو اون همه مرد و پسر در اورد...
عزیز به زیر گریه زد و گفت:
-خیر نبینه....کجا دعواتون شد؟مریم پلیس نیاره؟ادرس اینجا رو که بلد نیست ،هست؟
نمیدونمی گفتم و گوشیم رو خاموش کردم تا امیری با دیدن شماره ام تماس نگیره...
با مانتو و شلوار به زیر پتو رفتم و دعا دعا میکردم چیزی نشه...
با صدای زنگ در، عزیز یا حسینی گفت و به سمت در رفت...
بغضم رو قورت دادم و به حیاط رفتم...
با دیدن یک سرباز پشت در به صاحبخونه گفتم:
-با من کار دارن...شما بفرما...
از نور قرمزی که تو کوچه میتابید همه اهالی کوچه به بیرون اومده بودن و به ما نگاه میکردن...
پسره دماغ باند پیچی شده اش رو تو مشتش گرفته بود و خصمانه نگاهم میکرد...
به عزیز نگاه کردم و گفتم:
-من میرم...تو برو خونه ،زود میام...
عزیز به در تکیه داد و به ماموری که کنار پسره ایستاده بود گفت:
-نبرینش...ما اینجا غریبیم...
دلم نمیخواست عزیزم التماسشون کنه...سریع صورتش رو بوسیدم و گفتم:
-هیس عزیز...اینا مامورن باید وظیفشون رو انجام بدن...من میرم و از اونجا به امیری زنگ میزنم...نگران نباش...
عزیزم دستم رو محکم گرفت و گفت:
-نرو مریم...من دستم به جایی بند نیست...
نگاه پر تنفرم رو به پسره دوختم و گفتم:
-عزیز برو تو ...زود میام...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت سی و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت سی و چهارم 34