فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و سوم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol

((مریم))
معین با سینی بستنی وارد شد و گفت:
-مریم خانم بستنی گرفتم...خیلی گرمه مگه نه؟
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
-هوا گرم شده اما نه اونقدری که شما میگید...
سیاوش نقشه های زیر دستش رو کنار گذاشت و به من نگاه کرد...
تو دلم گفتم||داری میسوزی که جواب معین رو میدم و جواب تو رو نه!!!||
سیاوش از اتاق بیرون اومد و ظرفی از تو سینی برداشت و گفت:
-معین من که بستنی سنتی دوست ندارم...
معین ظرف رو از تو دست سیاوش گرفت و گفت:
-واسه تو نگرفتم...واسه خودم و مریم گرفتم...
از ضایع شدن سیاوش لبخند پر رنگی به روی لبهام اومد ...
سیاوش اخم کرد و گفت:
-پس چرا واسه من نگرفتی؟
معین ظرف بستنی رو جلوم گذاشت و گفت:
-فقط سنتی داشت...میخوای ؟
سیاوش به سمت اتاقش برگشت و گفت:
-نه...
دلم به حالش سوخت...تو دلم گفتم||بی سلیقه از بستنی به این خوشمزگی بدش میاد...واقعا فرگل چطوری این رو تحمل میکنه؟||
با اوردن اسم فرگل اخم کردم و مشغول کارم شدم...

شونه تخم مرغ رو با دست راستم برداشتم و باقی خریدها رو با دست چپ...
به نونوایی که رسیدم چشمم به پسره و دوستهاش افتاد...تو دلم فحشی بهشون دادم و محکم قدم برداشتم...
پسره مرتبا تو پیاده رو راه میرفت تا من رو با حرکتش غافلگیر کنه...
دل تو دلم نبود شونه تخم مرغ رو محکم کف دستم نگهداشتم تا چیزیش نشه...
دوستهای پسره منتظر یک اتفاق بودن تا خنده های پلیدانه کنند...
میدونستم یک چیزی میشه چون دلم گواهی بدی میداد...
دقیقا جلوی پسره رسیدم ...به راه رفتم سرعت بخشیدم تا زودتر از جلوشون رد بشم...
پسره تو یک حرکت دو تا تخم مرغ از تو شونه برداشت و رو به دوستهاش گفت:
-بزن بهادرمون همین تخم مرغارو میخوره که سر از زندان (..........)در میاره...
با حرفش دوستهاش به زیر خنده زدن و منتظر واکنش من شدن...
سر جایم ایستادم و به پسره گفتم:
-‌تخم مرغ ها رو بزار سرجاش...
پسره تخم مرغ ها رو تو جیبش کرد و گفت:
-خسیس این دوتا رو به ما نمیبینی؟تو چه بچه محلی هستی ؟
با حرص چشمهام رو بستم و گفتم:
-بزارشـــــــــــــــــــــــــــــــــــون ســـــــــــــر جاش!!!
پسره سه تا دیگه تخم مرغ برداشت و گفت:
-حالا که خیلی اصرار میکنی سه تا دیگه برمیدارم تا ناراحت نشی...
دندونهام رو از حرص به روی هم فشار دادم و خریدها رو به روی جدول گذاشتم و به سمتش رفتم ... با پام یک لگد محکم به جیبش زدم که تخم مرغ ها بشکنه...با شکسته شدن تخم مرغها رفیقهاش هویی کشیدن و به زیر خنده زدن...
پسره که یک درصد هم فکر نمیکرد چنین کاری کنم عین گیج ها نگاهی بهم انداخت و گفت:
-تنت میخاره؟مگه نه؟

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت سی و سوم 33