فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و دوم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol

((سیاوش))
معین در اتاق رو باز کرد و گفت:
-چرا در رو بستی؟من جای تو قلبم گرفت...
تو دلم گفتم||قربون دهنت...باز بزار که بدجور کلافه شدم!||
معین رو مبلای روبروی مریم نشست و گفت:
-‌بچه ها همه جا به جا شدن...خیالت راحت...
نگاهی به بیرون اتاق کردم و گفتم:
-بله میبینم...
معین به سمت مریم چرخید و گفت:
-‌یادش بخیر...مریم...چه خوب شد اوردمش واقعا دلتنگش بودم...
از حرف معین حرص خوردم اما چیزی بروز ندادم...
معین هر حرفی که میزد یک نگاهی به سمت مریم میکرد و دوباره به من نگاه میکرد...
از نگاه های گاه و بیگاهش کلافه بودم...
برای همین به سمت در رفتم و در رو پشت سرم بستم...
حس کردم لبخندی به روی لب معین دیدم اما خودم رو به اون راه زدم و گفتم:
-ساعت چهار ترتیب یک جلسه رو بده میخوام با بچه ها حرف بزنم...
معین باشه ای گفت و به سمت در رفت...
موقعی که از اتاق خارج شد بهش اشاره کردم در رو باز بزاره!!!

از گرما تمام پنجره های طبقه بالا رو باز گذاشتم و به مریم گفتم:
-فرودین که اینطوری باشه تیر و مرداد رو چطوری سر کنیم؟
مریم نگاه بی تفاوتی کرد و مشغول کارش شد...توقع داشتم حداقل حرفم رو تایید کنه اما اون با بی محلیش بدجور من رو عصبی کرد...
به سمتش راه افتادم و گفتم:
-یک زمانی دستتون تو تایپ تند شده بود...چی شده تایپ کردن یادتون رفته؟
مریم کاغذهای زیر دستش رو کنار گذاشت و هیچ حرفی نزد...
باورم نمیشد مریم حاضر جواب سکوت اختیار کنه...
دوباره شده بودم همون سیاوش کله خراب که دلش کل کل میخواست...
به دیوار روبروی میز مریم تکیه دادم و گفتم:
-این چندسال کجا مشغول به کار بودی؟
مریم لبهاش رو از حرصِ پرسشهای من روی هم فشار داد و گفت:
-تو یک لباس فروشی فروشنده بودم...
|اوهوم| بی تفاوتی گفتم و به اتاقم رفتم...
به روی مبل نشستم و با گوشیم مشغول بازی شدم...جوری نشسته بودم که دقیقا میتونستم مریم رو ببینم...زیر چشمی بهش نگاه انداختم و تو دلم گفتم||زمان ادم ها رو خوشگل تر میکنه...نکنه چشمهات معین رو اسیر خودش کنه؟||
نگاه مریم، نگاهم رو غافلگیر کرد ... ابرویی از این مچ گیری بالا انداخت و سریع رو ازم برگردوند...
جسارت تو چشمهاش کلافه ام کرده بود...حس میکردم خیلی پرو شده تو دلم معین رو فحش دادم و با خودم گفتم||کجای این دختر همون مریم سابقه؟؟؟اون چشمهاش گستاخ نبود اما اینی که جلوم نشسته چشمهاش پر از گستاخیه!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت سی و دوم 32