فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و یکم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol

واسه اینکه عین سری قبل دلخورش نکنم بدون فکر کردن گفتم:
-بیارش...اما بگم از من توقع نداشته باش عین سیاوش چندسال پیش باهاش رفتار کنم...دیگه نه من اون ادم پر حوصله سابقم ،نه مریم اون مریم همیشگی!!!
معین لیوان چایش رو برداشت و گفت:
-درسته تو اون ادم سابق نیستی اما ‌مریم همون مریمه!!!
تو دلم از حرفش نرنجیدم چون دلم میخواست یکی مطمئنم کنه مریم عوض نشده ...

((مریم))
امیری و معین دست به سینه منتظر جواب من بودن...
نمیدونستم چی بگم...از فکر اینکه دوباره بیکار بشم پشتم به لرزه در اومد...
بدون معطلی به معین نگاه کردم و گفتم:
-قبوله...
امیری خداروشکر کرد و گفت:
-مریم خداروشکر قبول کردی...اگه میگفتی نه ناراحت میشدم چون بدجور بهت عادت کردم!!!
هم من هم معین از حرف صادقانه امیری تعجب کردیم...معین لبخندی بهم زد و گفت:
-خانم طاهرپور این بار دیگه نمیزارم بین تو و سیاوش اتفاق بدی پیش بیاد من پشتتون هستم...خیالتون راحت...
حس کردم امیری نسبت به اصل ماجرای من و سیاوش کنجکاو شده چون چشمش مرتبا بین من و معین در رفت و امد بود...

عزیز از زیر قران ردم کرد و گفت:
-برو به سلامت...
قران رو بوسیدم و تو دلم گفتم||ببین سیاوش باهات چیکار کرده که حالا عزیز از زیر قران ردت میکنه...||
عزیز تا جلوی در باهام اومد و گفت:
-مریم...مادر سر به سرش نزاری...هر چی گفت بگو چشم...مدیرته پسر خاله ات نیست که نازت رو بکشه...
لبخندی زدم و گفتم:
-عزیز خیالت راحت...((من یک اشتباه رو دوبار نمیکنم!!!))

با دیدن میز و صندلیم و فضای شرکت نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم||سلام ...دنیا انقدر کوچیکه که باز من رو به اینجا کشوند...شماها تغییری نکردید اما سیاوش عوض شده...چه خوب که عوض شده وگرنه اگه همون ادم قبل بود ممکن بود دوباره بهش دل بدم!!!||

رو صندلیم نشستم و به دور و اطراف فضای شرکت نگاه کردم...تو فکر دم کردن چای و ابدارخونه بودم که در با صدای ناجوری باز شد و سیاوش به داخل اومد...
یک لحظه قلبم با دیدنش ایستاد...
سیاوش به سمت اتاقش رفت و در همون حال سلام ارومی بهم کرد و در رو پشت سرش بست...
تو دلم گفتم||دقیقا اون زمان هم ، بعد از ازدواجت در رو میبستی تا کمتر چشم تو چشم بشیم...||
لیوان مشکی رو تو سینی گذاشتم و به اتاقش بردم...
سیاوش سیگارش رو گوشه میزش خاموش کرد و با دستش دود های دور و اطرافش رو پراکنده کرد و گفت:
-دنیا خیلی کوچیکه مگه نه؟
میزش رو خلوت کردم و سینی رو جلو دستش گذاشتم و گفتم:
-اره...خیلی...
سیاوش به صندلیش تکیه داد و گفت:
-خیلی خواهان داری...معین ،پدرام...بچه های شرکتتون ...همه و همه دوست داشتن تو کنارشون باشی...چرا؟
حس کردم به کنایه حرف میزنه...تو دلم گفتم||بیخیال سفارشهای عزیز||
ابروم رو بالا دادم و گفتم||خب ادمهای با معرفتین دلشون نمیخواست از کار بیکار بشم برای همین خیلی اصرار کردن قبول کنم!!!||
با حرفم هم میخواستم بگم همه عین تو بی مرام نیستن که از کار بیکارم کنن و اینکه اصرار بقیه باعث شده راضی به اینجا اومدن بشم!!!
سیاوش جفت ابروهاش رو از جواب من بالا داد و گفت:
-‌پس اصرار کردن...چه جالب...به هر حال خوش اومدی...میتونی بری...
با اجازه ای گفتم و در رو پشتم بستم...
از جواب دندون شکنم از خوشحالی چرخی زدم و به سراغ کارم رفتم...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت سی و یکم 31