فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و هفتم

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol

((مریم))
عزیز محکم بغلم کرد و گفت:
-‌خداروشکر که اومدی...
دستهاش رو بوسیدم و گفتم:
-عزیز سیاوش پول داد و رضایت گرفت...دوباره به زیر دینش رفتم...
عزیز دستش رو به اسمون بلند کرد و گفت:
-خیر ببینه...اگه اولاد نداره خدا بهش بده...انشاا...اجر کار خیرش رو اون دنیا از دست خود خدا بگیره...

معین خنده کنان وارد شرکت شد و گفت:
-درود بر جنگجوی خیابان!!!
از خجالت لبهام رو گاز گرفتم و گفتم:
-‌سلام...
سیاوش سرش رو از روی نقشه ها بلند کرده بود و با لبخند به ما نگاه میکرد...
معین به سمت ابدارخونه رفت و گفت:
-مریم خانم خودم چای میریزم...شما فقط بشین...چیزی لازم ندارید؟
بعد بینیش رو بین انگشتهاش گرفت و به سیاوش چشمک زد...
سیاوش هم پقی به زیر خنده زد و سری واسه معین تکان داد...
از حرکت معین خنده ام گرفته بود اما روی خندیدن نداشتم...
معین به چشمهام زل زد و گفت:
-مریم دستت رو از چه زاویه ای میکوبی که درست تو بینی طرف فرود میاد؟میشه یادم بدی؟
همزمان با سیاوش به زیر خنده زدم و سرم رو به روی میز گذاشتم...
معین قهقهه ای زد و گفت:
-اخی...خجالت نکش...تو الان یک پا گنده لات شدی واسه خودت...بچه های منطقه(.......)به موت قسم میخورن...
خنده های بلند بلند سیاوش ته دلم رو به بامزگی معین قرص میکرد...
سیاوش دستش رو به زیر چونه اش گذاشته بود و به من نگاه میکرد...
از خجالت به ابدارخونه رفتم و رو صندلی نشستم....
معین پشت سرم به ابدارخونه اومد و اروم گفت:
-شوخی کردم...مطمئنم که واسه این کتک کاریها دلیل داشتی...من اونجا نبودم ولی میتونم حس کنم چی کشیدی...خوب کردی زدی نوش جونش...تا سیاوش و دسته چکش رو داری غمی نداشته باش...این بچه پروهای تهران به یک گوش مالی اساسی نیاز دارن...
از حرفهای معین نفسم رو حبس کرده بودم تا صدای خنده ام به اسمون نره...

تو حال و هوای خودم بودم که دیدم در شرکت باز شد و شقایق وارد شد..
به سر و ریختش نگاه کردم و تو دلم گفتم||از معین بعیده با همچین دخترایی مراوده داشته باشه!||
دختره به سمتم اومد و سلام و علیک خیلی گرم و دلچسبی کرد...
سیاوش دست به سینه نشسته بود و به من که سر پا ایستاده بودم نگاه میکرد تا ببینه با کی حال و احوال میکنم!
به سمت شقایق رفتم و گفتم:
-خوش اومدید...الان با اقای سزاوار تماس میگیرم و میگم اومدید...
شقایق لبخندی زد و گفت:
-نه گلم...لازم نیست...سیاوش هست؟
کمی خودم رو به سمت راست مایل کردم تا سیاوش رو ببینم...
به اتاقش اشاره کردم و گفتم:
-بله هستن...بفرمایید...
دختره به سمت اتاق سیاوش چرخید و بلند گفت:
-وای سیاوش...تو اینجایی؟از دست این رفیقت کلافه ام...اصلا این پسر تعطیله...چرا پیغامم رو بهت نمیرسونه؟
سیاوش همانطور که نشسته بود گفت:
-کدوم پیغام؟معین این روزها حواس پرتی گرفته...
حس کردم ||حواس پرتی ||رو از عمد محکم گفت تا من رو به خودم بیاره!!!
‌‌تو دلم گفتم||اینجا چه خبره؟معین حواسش به کی پرته؟این دختره با کدومشونه؟مگه سیاوش زن نداره؟||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم قسمت سی و هفتم ، درسته ساده ام ، اما مریمم ، فصل دوم ، قسمت سی و هفتم ، سیاوش