فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان کوتاه

داستان کوتاه

ویرایش: 1395/10/25
نویسنده: chaampol
ساعت پنج صبح بود، پاورچين پاورچين رفتم سر حوض صورتمو آب زدم و برگشتم تو اتاق، چارقد و روبند رو بردار و برو بيرون از خونه. نه اونقدر هوا روشن بود كه بگم نماز صبح قضاست، نه اونقدر تاريك كه بگم هنوز اذون نگفتن. صداى نفس نفس زدنم هنوز تو گوشمه، يكى نبود بگه دختر جون آخه تو اين سال بلوا عشق و عاشقيت چيه؟ رسيدم سر دوراهى، قلب چيه؟ اونكه تو سينه ى من ميكوبيد يجورى گوشمو كر ميكرد انگار وسط ضرّاب خونه م.
‎يهو از پشت سرم يه صدايى گفت:|تشريف آوردين مادمازل؟| دلم هرى ريخت، ولى وقتى ديدمش انگار فلز رو از تو كوره درآورده باشن و كرده باشن تو حوضچه ى يخ، لپاى گل انداخته م از دل آشوبه، آروم آروم خنك شدن. سريع به خودم اومدم و گفتم :|باز اين كلمه ى فرنگى رو گفتى؟ فاطمه مگه چشه؟ اسم به اين قشنگى| بعدشم كه دلم نيمد بيشتر ابروهامو تو هم بكشم پقى زدم زير خنده. راه افتاديم سمت بازارچه.
‎فكر اينكه قبل از رسيدن حجره دارا و بيدار شدن آقا جون من بايد كارمونو بكنيم و برگرديم مارو شبيهه تيرى كرده بود كه از كمون آرش به در شده. چشم باز كردم ديدم رسيدم سر حوض آبى، همونجايى كه واسه اولين بار قبل رفتنش به فرانسه ديده بودمش. تاحالا بازارچه رو اينجورى خلوت و ساكت نديده بودم.
‎روبند رو زدم بالا و نشستم لب حوض. سه پايه و دوربين فرنگيشو درآورد كه سرهم كنه، منم شروع كردم به خوندن غزل معروف خودمون و اون شاه بيت هايى كه تو اين دو سال آخر نامه هام واسش مينوشتم:
‎يا رب سببی ساز که یارم به سلامت
‎بازآید و برهاندم از بند ملامت
‎خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
‎تا چشم جهان‌بین کنمش جای اقامت
‎قند تو دلم آب ميشد كه ببينم بقيه ش رو ميخونه واسم يا نه.. كه خوند :
‎فریاد که از شش جهتم راه ببستند
‎آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
‎ميدونم شش دنگ حواسش به اين بود كه يه طورى پايه رو بذاره كه من وسط عكس باشم و هرچى اينطرفه م هست اونطرف هم باشه، ولى مگه دست برميداشت از ستاره ريختن تو چشام، هر بار كه نگاهش ميفتاد رو به من، دلم يه كهكشون ميشد كه من وسطش آواره دنبال خودم ميگشتم.
‎تو همين فكر و خيالا بودم كه يهو از اونكه ميترسيدم سرم اومد، ديدم از پشت سرش آقا جونم داره مياد، من بلند شدم از لب حوض دويدم سمت آقا جونم كه سر و كله ش رو نشكنه بي خبر از دلى كه قراره بشكنه،
‎همون لحظه اين عكس گرفته شد... نه من تو عكسم نه اون نه هيچ كس ديگه. اونروز آقا جونم دوربينش رو شكست و گفت بار آخرت باشه اسم فاطمه رو به زبونت ميارى. بعد اونروز نه ديگه من اونو ديدم نه اون منو، اين عكس هم بعدا توسط برادر دوستم به دست دوستم و بعدش هم به من رسيد، تنها يادگارى اون سالها. حالا من تو پاريس استاد ادبيات فارسى شدم و ديگه شباهتى به نقش و نگاراى در و ديواراى اصفهون ندارم،
‎اما شنيدم يه گالرى عكاسى زدن تو قلب پاريس ترجمه ى اسمش گالريش هم هست:
‎|خاتون پنهون من|، شنيدم غزل معروفمون رو با صداى يه خواننده ى ايرانى تو گالرى پخش ميكنه.
‎بعد از اينهمه سال ديدنش چه حالى داره... اين دفه هر دو تو عكس هستيم و من با يه شعر تازه ميرم سراغش...:
‎تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی
‎قصد کدام خسته جگر می‌کنی مکن...


منبع: کافه هنر
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان کوتاه نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پاورچين ، حوض ، اتاق ، دختر ، مادمازل ، كوره ، غزل ، سلامت ، جهان