فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و هشتم

ویرایش: 1395/10/27
نویسنده: chaampol

((سیاوش))
از دیدن شقایق اصلا خوشحال نبودم...از دخترایی که بدون دعوت پا به اینور و اونور بزارن خوشم نمیومد...
به صندلیم تکیه دادم و گفتم:
-مسئله ای پیش اومده؟
شقایق نگاهی به دور و ور اتاقم کرد و گفت:
-اره...معین بهت هیچی نگفته؟
بی تفاوت گفتم:
-معین این روزها حسابی درگیره...مطمئنم فراموش کرده...حالا خودت بگو چی شده؟
شقایق فنجون چایش رو برداشت و گفت:
-سوم اردیبهشت تولدمه...مهمونی گرفتم...میخوام دعوتت کنم ...
به مریم که حواسش به حرفهای ما بود نگاه انداختم و به شقایق گفتم:
-اگه دعوتت رو قبول نکنم چی؟
شقایق حالتی به ابروهاش داد و گفت:
-چرا اونوقت؟؟؟چون مهمونی ما عین شما بریز و بپاش نداره ؟
لبهام رو از زور خنده جمع کردم و گفتم:
-نه...چون من تو رو دقیق نمیشناسم که بخوام به مهمونیت بیام...
شقایق نچ محکمی کرد و گفت:
-وای...خب اینم شد مشکل لاینحل؟خب بیا اشنا بشیم...از امروز تا سوم اردیبهشت وقت داری من رو بشناشی...
دست به سینه نشستم و گفتم:
-نمیتونم...درگیره پروژه ام...
معین رو دعوت کن اون سرش درد میکنه واسه همچین مهمونیهایی...
شقایق فنجونش رو به روی میز گذاشت و گفت:
اونم دعوتم کردم اما بهم نگفت که میاد یا نه...اون از تو مغرور تره...شماها خیلی مغرورید...
لبخند کجکی زدم و گفتم:
-غرور؟نمیدونم ...معین و غرور؟شاید معین واسه تو مغرور باشه اما واسه یک نفر ....
ادامه حرفم رو نزدم و به مریم نگاه کردم...
تو دلم گفتم||باید خیلی خنگ باشی که منظورم رو نگرفته باشی||
شقایق کیفش رو برداشت و گفت:
من رو اومدنتون حساب کردم...منتظرتونم...ادرس رو واسه معین میفرستم...بازم میگم منتظرتونم...

معین با سیگارهام روی میز حروف انگلیسی مینوشت و تو فکر بود...
پاکت خالی سیگارم رو به وسط سیگارها پرت کردم و گفتم:
-کجایی؟جشن شقایق نمیای؟
معین پاکت خالی سیگار رو با حرص به سمتم پرت کرد و گفت:
-شقایق خر کیه؟ولم کن بابا...دختره تمام عملی نفهم!!!!
از حرصش لبخند زدم و گفتم:
- باز چی شده؟
معین دوباره با نخهای سیگار مشغول شد و گفت:
-‌هیچی...ازش خوشم نمیاد...
از کم حرفی و بی حوصلگیش کلافه شدم و رو مبل دراز کشیدم...صدای تی وی رو بالا بردم و زیر چشمی به حروف روی میز نگاه کردم... با دیدن حرف m² نفسم رو حبس کردم و تو دلم گفتم||ام به توان دو؟معین و مریم؟||
سریع رو مبل نشستم و گفتم:
-‌چه مرگته؟چرا نمیگی چی شده؟

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم قسمت سی و هشتم ، درسته ساده ام ، اما مریمم ، فصل دوم ، قسمت سی و هشتم ، سیاوش