فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یازدهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یازدهم

ویرایش: 1395/10/27
نویسنده: chaampol
🔻بهداد هم نگاهش می کند. صدای پخش ماشینش انقدر بلند است که نگران شنوایی شان می شود.
دخترِ راننده، یک نگاه به چراغ قرمز و ثانیه شمار می کند و بعد، همانطور که دوستش صدای موسیقی را پایین می برد، با لوندی چشمک می زند.
- پولِ چهار تا قهوه توی کیفت هست گل پسر؟!
نگاه او بین خودش و دوستش می رود و برمی گردد.
- بله!
بهداد می خندد. دختر لبخند می زند.
- از قیافه ت خوشم اومده، می خوام افتخار بدم مهمونمون کنی.
جواب لبخندش را می دهد.
- منم از قیافه ت خوشم اومد.
بهداد، همانطور که می خندد، سرش را خم می کند و بلند می گوید: ما کار داریم خوشگلا..
دخترِ کنار راننده هم سرش را خم می کند و داد می زند: کار از ما مهم ترم هست؟!
دختر راننده می گوید: الان سبز میشه... شما میفتین جلو یا ما جلو بریم؟
از بهداد می پرسد: می شناسیشون؟
سر تکان می دهد که نه و کارتی به دستش می دهد.
- اینو بده بهش.
کارت را به طرف دختر دراز می کند.
بهداد بلند می گوید: باشه واسه یه فرصت مناسب؛ ناهاری، شامی... من و دوستم با قهوه سیر نمیشیم!
دختر کارت را می گیرد. چشمک لوندش را دوباره می زند و ماشین را از جا می کند.
- ما رو به قهوه دعوت کردن؟!
بهداد باز می خندد.
- نخیر! طلبه بودن مهمون ما باشن... پسر تو حرف نداری... خیلی باحالی!
بدون عجله به سمت دفترش می رود.
- پنج شنبه شب، به عنوان مهمون افتخاری، می برمت یه پارتی... یه کم تعداد خاطرخواهای تهرونیت بالا بره، دستت باز بشه توی انتخابشون.
بهداد، لبخند او را که می بیند، ابرو بالا می اندازد.
- چی خیال کردی رفیق؟!
صداش را تغییر می دهد و ریتمیک می گوید: اینجا تهرانه... یعنی شهری که... هر چی توش می
بینی، باعث تحریکه!
***
منشیِ دفتر، امروز یک مانتوی سفید نازک پوشیده که تاپ نارنجیِ زیرش کاملا قابل تشخیص
است. رژ لب و شال باریکش هم نارنجی ست.
لبخند زیبای آشنایش را می زند و سلام می کند.
سر تکان می دهد و همراه بهداد به اتاقش می رود.
- امروز یه کم کار دارم... یه سری کاتالوگ هست، ببین برای آپارتمانت کدومو می پسندی...
کلیدای دفترت هم اینجاست. طبقه ی هفتم همین مجتمع... اگر دلت خواست، یه نگاهی بنداز... از
صبح اومدن برای دکوراسیونش.
چند ضربه به در می خورد. منشی کنار در می ایستد.
- آقای مهندس! نماینده ی بازرگانی پویا اومدن...
بهداد گره ی کراواتش را مرتب می کند و به طرف در می رود.
- کاتالوگها رو بیار مهندس راد ببینن.
دختر هم بدون اینکه در را ببندد، همراهش می رود و برمی گردد.
کاتالوگها را روی میز می گذارد و می گوید: تا شما نگاهی بندازین، من خدمتتون می رسم.
صدایش می زند: خانوم...
کنار در، با عشوه برمی گردد.
- مقدم هستم.
- خانوم مقدم! ممکنه یکی از اون قهوه های دیروزتون برام بیارین؟!
لبخندش کش می آید.
- حتما! الان براتون میارم.
مشغول ورق زدن عکسها می شود.
با فنجان قهوه می آید. خم می شود و همانطور که قهوه را روی میز می گذارد، با نگاهی مستقیم
می پرسد: به چیز دیگه ای احتیاج ندارید؟!
مصنوعی، عمل کرده، هر چه هست، زیباست! و انقدر نگاه و رفتار دخترها را می شناسد که بفهمد
از همان دیروز، نگاه دختر، خریدارانه شده.
یک لبخند سفارشی تحویلش می دهد و به جای جواب سوالش می گوید: رنگ نارنجی بهتون می خوره.
لبخند منشی خودمانی تر می شود.
- معلومه سالها ایران نبودید!
سر تکان می دهد.
- توی بیست و پنج سال گذشته، فقط دو بار اومدم ایران.
- ایشالا که قراره بمونید دیگه؟
- فعلا هستم.
نفس بلندی می کشد.
- باعث خوشحالیه...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یازدهم ، داستان ، دنباله دار ، بهانه ، فرصت مناسب ، تراس ، شامی ، مهندس ، چراغ قرمز ، شیشلیک شاندیز ، شنگول ، طلبه