فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و یکم

ویرایش: 1395/10/27
نویسنده: chaampol

بسته پفک رو به سمتش پرت کردم و گفتم:
-نمیگی چی شده؟چند روزه تو خودتی...
معین دوباره مداد رو از پشت گوشش برداشت و گفت:
-خودمم نمیدونم چمه...فقط میدونم من هیچ اختیاری تو اتفاقهایی که داره میفته ندارم...انگار فرمون دست یکی دیگست...
از حرفهاش چیزی متوجه نشدم واسه همین گفتم:
-چی میگی؟کدوم اتفاقها؟
معین بسته پفک رو باز کرد و گفت:
-‌نمیدونم...سیاوش اگه هر اتفاقی بیفته من و تو رفیقیم دیگه ،اره؟
حرفهای عجیب غریبش من رو کفری کرد و گفتم:
-نمیدونم ،حالت رو نمیفهمم...اصلا نمیدونم چی میگی...بیخیال...اره هر چی بشه ما...
تا خواستم بگم رفیقیم...معین سریع گفت:
-داداشیم...
تا حالا اینطوری ندیده بودمش...به سمت جلو مایل شدم و گفتم:
-معین هر چی هست به من بگو...شاید بتونم کمکت کنم...اخه این حالت رو تا حالا ندیده بودم...
معین چشمهاش رو ازم دزدید و گفت:
-بیخیال رفیق...چیزی نیست...
تو دلم گفتم||خر خودتی...بلاخره میفهمم چه مرگته!!!||

پدرام رو جای معین به تولد بردم...
خونه جمع و جور و نقلی شقایق خبر از یک زندگی مجردی میداد...
دوستهای شقایق عین خودش سرخوش بودن...پدرام کنارم نشست و گفت :
-‌هیچکدومشونم خوشگل نیستن...چرا انقدر سیاهن؟
قهقهه ای زدم و گفتم:
-سیاه چیه؟برنزه و شکلاتی...
پدرام به مبل مخملی کرم شکلاتی تکیه داد و گفت:
-من که میگم معین میدونسته اینجا چه خبره که نیومده...وگرنه اون اینجور مهمونیها رو رد نمیکنه...
تو دلم گفتم||شاید!!!||

دود سیگارم رو کجکی بیرون فرستادم تا شقایق اذیت نشه...
پدرام در گوشم گفت:
-چرا بزن و برقص ندارن؟
شقایق حرف پدرام رو شنید و گفت:
-از این لوس بازیها خوشم نمیاد...این یک مهمونی ساده است...مهمونی من و دوستهام همیشه همینطوریه...حیف نیست این لحظات باهم بودن رو با رقص و اهنگهای بدرد نخور حروم کنیم؟
از طرز فکرش بدم نیومد...لبخندی بهش زدم و گفتم:
-درست میگی...منم لحظات با هم بودن رو با هیچی عوض نمیکنم...

نگاهی به پیامک معین که نوشته بود||خوش میگذره ؟||کردم و تو دلم گفتم||بی تو نه...واسه اولین بار من رو تنها گذاشتی...تا اخر عمر این بی معرفتی رو فراموش نمیکنم!!!
تو جوابش نوشتم||خیلی...جات خیلی خالیه...||
حواسم پی معین بود...میدونستم تو دلش خبرایی شده اما مطمئن نبودم مریم مسبب احوالاتشه...
از اینکه مریم بین من و معین فاصله بندازه میترسیدم...میدونستم اهل دلبری کردن نیست اما سادگی رفتار و کلامش از هر دلبری بدتر بود...
فکر اینکه معین به سمت مریم کشیده بشه و من رو مخل اسایشش بدونه داغونم میکرد ...به دلم نمیتونستم دروغ بگم اما به حال معین حسودیم میشد...تکلیفم رو با دلم نمیدونستم،وجود مریم واسه من سراسر دردسر بود...دردسری که شیرینیش بیشتر از آزارش بود...

دوستهای شقایق عین خودش خونگرم بودن...کنارشون احساس بدی نداشتم...من و پدرام خیلی زود درباره شقایق و دوستانش قضاوت کرده بودیم...موقع دادن کادوها کنار پدرام که مرتبا در حال چرت و پرت گفتن و عکس انداختن بود نشستم و گفتم:
احیاناََ به شما بد نمیگذره؟
پدرام خنده با نمکی کرد و گفت:
-نه...به هیچ وجه...اینجا جو خوبی داره...حس میکنم خیلی ساله که باهاشون دوستم...
بهش حق دادم...حس خودمم عین پدرام خوب و دلچسب بود...
شقایق کادوها رو پس از دیگری باز میکرد تا به کادوی من رسید...
با دیدن ساعت توی جعبه وایی کشید و گفت:
-سیاوش...از کجا میدونستی دلم همچین ساعتی رو میخواد؟ممنونم خیلی دوستش دارم...
به هدیه ام که دور دستش بسته شد نگاه کردم و گفتم:
-قابل شما رو نداره...امیدوارم باهاش بهترین ساعت ها و دقیقه ها رو تجربه کنی...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت چهل و یکم 41