فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهلم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهلم

ویرایش: 1395/10/27
نویسنده: chaampol

((معین))
وقتی مریم دستش رو از تو دستم بیرون کشید تو دلم گفتم||بمیری معین که از همین شروع ماجرا گند زدی...||
از مریم خجالت کشیدم...حس میکردم به سیاوش خیانت کردم... میدونستم تو دل سیاوش هم یک خبرایی هست ،میترسیدم دوباره همه چی از نو شروع بشه...
پام رو به روی پدال گاز گذاشتم و صدای اهنگ رو تا ته زیاد کردم...
با صدای بلند سر خودم داد کشیدم و گفتم||چرا دستش رو گرفتی؟؟؟احمق مگه نمیدونی مریم اهل این کارها نیست؟؟؟ ||
فریادم تو صدای اهنگ گم شد ...
کنار خیابون ترمز کردم و دوباره به سمت شرکت برگشتم...تو دلم گفتم ||من نباید اشتباه سیاوش رو مرتکب بشم باید ازش معذرت خواهی کنم...مریم ارزشش خیلی بالاست ... باید بفهمه من بی منظور دستش رو گرفتم باید بفهمه دوستش دارم...||

اروم وارد شرکت شدم...
مریم سرش رو به روی میز گذاشته بود...
از اهنگی که گوش میداد لبخندی زدم و جلو رفتم...
متوجه من نبود...
به دیوار تکیه دادم و بهش خیره شدم...
تو دلم گفتم||معین اعلام حضور کن نترسه...||
سرفه ساختگی کردم تا متوجه ام بشه...
مریم سریع سرش رو از روی میز برداشت و بهم نگاه کرد...
لبخند محوی زدم و گفتم:
-ترسیدی؟
مریم شالش رو مرتب کرد و گفت:
-نه...کی اومدید؟
از دیوار فاصله گرفتم و گفتم:
-همین الان..اومدم ازت معذرت خواهی کنم...نمیخواستم دستت رو بگیرم ...
مریم اخم ریزی کرد و گفت:
-مهم نیست...
به سمتش رفتم و گفتم:
-چرا مهمه...اگه یک دختر دیگه بود انقدر واسه معذرت خواهی خودم رو به اب و اتش نمیزدم اما تو فرق داری...میدونم تو اهل چیزی نیستی...مریم من رو ببخش...دیگه تکرار نمیشه...
مریم لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت:
-باشه بخشیدمتون ...
به سمت در رفتم و گفتم:
-از تو غیر این انتظار نمیرفت...

((سیاوش))
دلشوره عجیبی داشتم...
مرتبا ساعتم رو نگاه میکردم...
کارها رو به پدرام سپردم و به سمت شرکت راه افتادم...
یک ربعه خودم رو به شرکت رسوندم و سریع به طبقه بالا رفتم...
مریم پشت میزش نبود...خواستم به سمت ابدارخونه برم که دیدم پشت پنجره اتاقم ایستاده...
به اهنگ پخش شده تو فضا گوش دادم و تو دلم گفتم||چه کار مفیدی میکنه!!!||
سریع پام رو به داخل اتاق گذاشتم و گفتم:
-اینجا چیکار میکنید؟
مریم بدون معطلی به سمتم چرخید و گفت:
-چه زود اومدید...فکر کردم تا بعد از ظهر نمیایید...
رو صندلیم نشستم و به سمتش چرخیدم...
مریم پرسشگرانه نگاهم میکرد...
لبخند مسخره ای به روی لبهام اوردم و گفتم:
-میخوای برم بعد از ظهر بیام؟
مریم به سمت در رفت و چیزی نگفت...
از اینکه حرف نمیزد کلافه شدم و گفتم:
-کم کن صدای اون اهنگ رو...
مریم به سمتم برگشت تا چیزی بگه،اما زود لبهاش رو به روی هم گذاشت و در اتاقم رو بست...
نفسم رو پر صدا بیرون فرستادم و یک دور با صندلی چرخدارم چرخیدم...
تو دلم گفتم||بازم لج و لجبازی...ای خدا من همون سیاوشم؟همون که یک زمانی شب رو به یاد مریم سر میکردم؟خدایا نخواه دوباره همه چی عین اولش بشه...نخواه من دوباره دل بدم...تو کمکم کن...||

سرم رو از رو نقشه برداشتم و به معین گفتم :
-فردا شب تولد این دخترست...تصمیمت عوض نشد؟
معین مدادش رو پشت گوشش گذاشت و گفت:
-نه...من نمیام...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهلم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت چهلم 40