فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و نهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و نهم

ویرایش: 1395/10/27
نویسنده: chaampol

معین سریع با کف دستش سیگارها رو پراکنده کرد و گفت:
-هیچی...من دارم میرم...شب بخیر
تا جلوی در باهاش رفتم و گفتم:
-کجا؟مگه قرار نبود پیشم بمونی؟
معین کفشهاش رو سریع پوشید و گفت:
-حوصله ندارم...میخوام برم فرحزاد...
به چهارچوب در تکیه دادم و تو دلم گفتم||اینکه هر وقت خوشحاله فرحزاد رو واسه رفتن انتخاب میکنه...نکنه جدی جدی تو دلش خبرایی شده و من حالیم نیست؟!||

به مریم که پشت پنجره ایستاده بود نگاه کردم و گفتم:
-من میرم سر پروژه هر کی زنگ زد وصل کن به اتاق معین ...به پدرامم زنگ بزن بگو زود خودش رو بهم برسونه...
مریم سرش رو به نشونه فهمیدن تکان داد و به آبدارخونه رفت...
تو دلم گفتم||دختره گستاخ...من امری حرف زدم ...امـــــــــــــــــــــــری!!!||

((مریم))
از نبودن سیاوش استفاده کردم و شروع کردم به دانلود اهنگ...
تو حال و هوای اهنگها بودم که دیدم معین به در ورودی تکیه داده و نگاهم میکنه...
از دیدنش عین برق از جایم پریدم و سلام کردم...
معین سرش رو به نشونه سلام تکان داد و به زمین خیره شد...
نمیدونستم چیکار داره...واسه همین صدای اهنگ رو پایین اوردم و گفتم:
-اقای شریف رفتن سر پروژه...
معین دست به سینه شد و گفت:
-چرا فکر میکنی من به هوای سیاوش اومدم؟
از حرفش دستم رو دکمه کیبورد خشک شد...
تو دلم گفتم||این چی میگه؟||
معین به اتاق سیاوش رفت و رو صندلیش نشست ....
نمیخواستم نگاهش کنم ولی حس سنگینی نگاهش دست بردار نبود...
به معین نگاه کردم و با دیدن نگاهش قلبم ریخت...
نگاهش عین همیشه نبود...
نفسم رو تو سینه حبس کردم و به ابدارخونه رفتم...
سر خودم رو به شستن فنجونهای تمیز گرم کردم تا باهاش چشم تو چشم نشم...
با صدای قدمهاش ((یا خدایی)) گفتم و دستهای لرزونم رو زیر شیر اب گرفتم...
معین رو صندلی کنار دیوار نشست و گفت:
-مریم یک چای تازه دم بهم نمیدی؟
از خواهش تو صداش جا خوردم...
تو دلم گفتم ||خدایا اگه خوابم بیدارم کن... تو رو قسم به نمازهای سر وقت عزیز بیدارم کن||
شیر رو بستم و به سمت سماور رفتم...
معین کنارم ایستاد و گفت:
-چای تو همیشه یک طعم و عطر دیگه ای داره...
شر شر عرق رو به روی کمرم حس میکردم...
لبخندی از سر خجالت زدم و گفتم:
-‌لابد مدل چایی بالا با پایین فرق داره...
معین دست به سینه شد و به فنجون توی دستم نگاهی کرد و گفت:
-نه...تو فرق داری...
فنجون زیر شیر سماور چپ و راست شد و از دستم افتاد...
معین سریع دستم رو گرفت و گفت:
-مریم نسوختی؟؟؟
از گرمای دستش عین شوک زده ها یک قدم عقب رفتم و تو چشمهاش نگاه کردم...
تو دلم مرتضی رو صدا زدم تا هوام رو داشته باشه...
دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم :
-خوبم...
معین سریع به سمت در ابدارخونه رفت و گفت:
-ببخش...اصلا نباید میومدم...
به رفتنش نگاه کردم و به کابینت تکیه دادم...
معین تو چشمهام خیره شد و گفت:
-کاش بفهمم چه مرگمه...دعا کن بفهمم چی تو دلمه...
تا خواستم حرفهاش رو واسه خودم تکرار کنم کلا رفت...

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت سی و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت سی و نهم 39