فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان کوتاه -  خودمونیما بابا!

داستان کوتاه - خودمونیما بابا!

ویرایش: 1395/10/28
نویسنده: chaampol


وقتی که مُردی من خیلی بچه بودم. بهم می گفتن بابات رفته پیشِ خدا، رفته سفر... زود برمیگرده ... نمی دونستم مرگ چیه تا اینکه چند وقت بعدش وسط بازی کردن، دیدم دو سه تا از بچه های فامیل در گوشی حرف می زنن و منو نگاه میکنن. چند دقیقه بعد یکی شون اومد سمتمو پرسید:«علی راس میگن بابات مرده؟! ..» به تته پته افتاده بودم، گفتم دروغه، بابام رفته پیش خدا. اون نمرده!

بچه ها بهم خندیدن.. بغضم گرفته بود، دویدم رفتم خونه عمه منیر و اون شب تا صبح توو جام گریه کردم. اون روز اولین باری بود که فهمیدم از دست دادن یعنی چی. بعد از اون بازم هر روز رفتم توی کوچه و فوتبال بازی کردم که بهم نگن بچه یتیم ِ بی عرضه! ... یه مدت بعد هم رفتم مدرسه. وقتی که معلممون پرسید شغل پدر؟ با صدای بلند گفتم آقا اجازه رفته پیش خدا. اینو که گفتم دوباره همه بچه ها شروع کردن به پچ پچ کردن و در گوش همدیگه حرف زدن!.. دیگه همه می دونستن! وقتی که می رفتیم کلاسای بالاتر و معلم جدید سال بعد دوباره شغل پدرو می پرسید، همیشه یکی بود که قبل من جواب بده:«اجازه اقا، صابری بابا نداره.»

من از اونجا بود که فهمیدم، ادم نباید نداشته هاشو به کسی بگه ... از اونجا بود که فهمیدم مردن یعنی چی! وقتی لوح تقدیر شاگرد اولیمو گرفتم، مامانِ محمدی رو دیدم که نیشگونش میگرفت و میگفت نگا کن این بابا نداره ولی درس خونه!... اون موقع یاد گرفتم هرچیزیم که داشته باشی، آدما به نداشته هات بیشتر توجه میکنن! ...

خودمونیما بابا! شاید اگه اونقدر زود نمی رفتی، اگه بهم نمی گفتن بچه یتیم و بهم نمی خندیدن فوتبال بازی کردنم اونقد خوب نمی شد ... شاید ردیف اول نمی نشستم که در گوشی حرف زدن بقیه رو موقع سوال پرسیدنای اولِ سال نبینمو درس خون نمی شدم... بیچاره محمدی! شاید اگه تو بودی انقد بخاطر نمره های من از مامانش کتک نمی خورد... بابا؟ خوبی خودت؟... اومدم بگم دیگه ازت عصبانی نیستم ...




منبع: کافه پاراگراف - الهه سادات موسوی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان کوتاه - خودمونیما بابا! نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، خودمونیما بابا ، بابات رفته پیشِ خدا ، وقتی که مُردی ، رفته سفر ، بغضم گرفته بود ، عصبانی ، خونه عمه