فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان کوتاه - رفتن آدما هيچ ربطي به برگشتنشون نداره

داستان کوتاه - رفتن آدما هيچ ربطي به برگشتنشون نداره

ویرایش: 1395/10/28
نویسنده: chaampol


اولين كسي كه تو زندگيم به من ياد داد رفتن آدما هيچ ربطي به برگشتن نداره، پدرم بود. يادمه مامانم كنج خونه نشسته بود روزنامه مي خوند، پدرم بارونيشو تنش كرد و چترو برداشت، هيچي با خودش برنداشته بود، دريغ از لباساش تو ساك. درو باز كرد و نگاه كرد به مامانم، به زنش. مامانم روزنامه مي خوند. مامان من هيچوقت روزنامه نمي خوند، حتي متنفر بود از اخبار، روزنامه، مجله، حتي مجله هاي آشپزي رو هم دوست نداشت. پدرم يه نگاه انداخت به من، چشمامو دوختم بهش و سرشو انداخت پايين. هميشه معتقد بود چشماي من به مامانم رفته. رفت...

چند سال بعد پسر همسايه، كه هردو ٩ سالمون بود، تو راه برگشت از مدرسه بهم يه گُلِ رُز داد. روز بعدش من بهش پاستيل دادم. يادمه هردومون نگا كرديم به هم و خنديديم. ازون موقع هرروز وايميستاد سر كوچه كه شده ده مترم با هم راه بريم تا خونه هامون. يه روز جمعه صبح ديدم كاميون دم خونشونه و وسايلارو دارن جمع ميكنن تو كاميون. كاميون كه رفت پسر همسايه با يه بسته پاستيل تو دستش اومد دم در و زُل زد به پنجره ي ما. پنجره رو باز كردم و چشامو دوختم بهش. سرشو انداخت پايين و سوار ماشين شد. رفت...

١٥ ساله بودم كه يه گربه اومد تو حياط خونمون. سردش بود و گرسنه. بهش رسيدم و گرمش كردم. باهم روزاي خوبي داشتيم و خيلي بهمون خوش ميگذشت. يه روز تو بغلم بود و داشتم نازش ميكردم كه يهو گازم گرفت و پريد پايين و از ديوار خونه رفت بالا. رفت!
اين دفعه خيلي احساساتم خدشه دار شده بود، من واسش سنگ تموم گذاشتم و آخرش بهم صدمه زد و تركم كرد.

حالا، اگه توهم ميخواي بري، برو! آدما ميان و ميرن. آدما در اصل ميان كه برن. فقط موقع رفتن، از من انتظار نداشته باش كه چشم تو چشم شم باهات.
چون من ياد گرفتم رفتن آدما هيچ ربطي به برگشتنشون نداره.




منبع: کافه پاراگراف -مونساو
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان کوتاه - رفتن آدما هيچ ربطي به برگشتنشون نداره نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: مامانم ، كنج ، خونه ، كنج خونه ، روزنامه ، گُلِ رُز ، آشپزي ، چشم ، چشم تو چشم