فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پانزدهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت پانزدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol
🔻تهران/ پاییز 1361
در نظر بازیِ ما، بی خبران حیرانند!
مقنعه ی چانه دار بلند را همراه مانتو به رخت آویز زد و چسبید به علاءالدین. شعله اش داشت پت پت می کرد و بوی نفتش بلند شده بود. به مخزنش سرک کشید؛ نفتش داشت تمام میشد.
در سکوتِ حیاط، فقط صدای غارغار کلاغها بود و وزوز چرخ خیاطی دستی ایران خانوم.
پیت نفت را برداشت و لبه های ژاکتش را روی هم آورد. بوی پیازداغِ غذای شب عالیه، در حیاط
پیچیده بود.
از شش اتاق حیاط، دو تاش مال ایران خانوم بود، دو تاش آقا ناصر و همسرش همدم، عمو و زن
عموی هانیه، یک اتاق در اجاره ی هانیه و سیما بود و آخرینش عالیه و آقا صابر که سال قبل ازدواج کرده بودند.
از فضای زیرزمین هم سه آشپزخانه درست کرده بودند برای خودشان، خانواده ی آقا ناصر و عالیه.
برفهای نشسته روی موزائیک های حیاط، جورابهاش را خیس کرد. کنار بشکه ی نفت ایستاد و دمپایی را از برف تکاند. در بشکه انقدر سرد بود و سفت که مجبور شد باهاش کلنجار برود.
- کار تو نیست... اجازه بده من برات پر کنم.
از جا پرید. امیرعلی همانطور که از زیرزمینشان بالا می آمد، نگاهش را چسباند به بشکه.
هانیه دست گذاشت روی قلبش... چند روز بود ندیده بودش.
ایستاد کنار او و با یک حرکت، در بشکه ی فلزی را باز کرد.
- ترسوندمت؟!
آب دهانش را قورت داد و به زحمت گفت |نه|.
امیرعلی بدون نگاه و حرف، شیلنگ را در پیت گذاشت و تلمبه زد. هانیه دلش می خواست مثل دفعه ی قبل، نگاهش کند. دلش می خواست به امیرعلی بگوید به حرفش گوش کرده و وقت ظرف
شستن، یک کتری آب جوش با خودش می برد.
صدای موتور آقا صابر آمد و چند لحظه بعد، چرخِ موتور، جلوتر از خودش از کنار پرده ی جلوی در
وارد شد.
مثل همیشه دستهاش سیاه بود.
هر دو بهش سلام کردند. موتور را کنار در روی جک گذاشت و جواب داد. عالیه، لبخند به لب، پشت در اتاق برایش سر تکان داد.
امیرعلی پیت نفت را روی زمین، کمی به طرف هانیه کشید.
- می تونی بلندش کنی؟!
باز به هانیه نگاه نکرد. هانیه نفهمید چرا دلخور شد. زیر لبی گفت |بله| و دسته ی پیت را گرفت.
آرام گفت: مواظب باش لیز نخوری.
همان دلخوری باعث شد جوابش را ندهد. تا رسیدنش به اتاق، همانطور ایستاده بود.
برق اتاق را روشن کرد. قیف را روی دهانه ی مخزن علاءالدین گذاشت و پیت را آرام کج کرد.
|چرا مثل دفعه ی قبل نگاهم نکرد؟ چرا دوباره جدی شده؟ چرا لبخند نداشت؟! اگه مثل قبله، پس
چرا باهام همکلام میشه؟ منِ احمق چرا فکر کردم دوستم داره؟!|
مخزن پر شد. چراغ والورِ آشپزخانه را هم باید نفت می کرد. باز به ایوان برگشت.
امیرعلی توی آن سرما، داشت کنار حوض وضو می گرفت. در تاریک روشن غروب، ندید نگاه او به
کجاست. سعی کرد بی اهمیت به حضورش، پایین برود. روی دومین پله ی زیرزمین، برقها قطع
شد. حس کرد پاش روی یخ رفت و تا به خودش بجنبد، درد پیچید توی کمرش. صدای جیغش
انقدر آرام بود که میان صدای آژیر خطر گم شد.
- هانیه؟! چی شد؟!
همانطور افتاده میان پله ها، سرش خم شد رو به تاریکیِ بالایی سرش. آسمان هنوز سیاه نشده
بود. امیرعلی بالای پله ها ایستاده بود.
- هانیه؟ حالت خوبه؟!
اولین بار بود اسمش را صدا می زد. انقدر شوق در دلش پیچید که درد را فراموش کرد. خیره به
سایه ی هیکلش، فقط سر تکان داد.
امیرعلی آمد پایین کنارش. پاش خورد به پیت نفت. بی اهمیت دوباره گفت: هانیه؟ چی شد؟ حالت
خوبه؟!
داشت سعی می کرد در تاریکی صورت او را ببیند تا مطمئن شود طوریش نشده.
همزمان با خوردنِ سر انگشتهای خیس او به صورتش، نالید: کمرم...
دستش سریع عقب رفت.
- می تونی بلند بشی؟
باورش نمیشد اینطور نگران حالش باشد. آرام حرکتی به خودش داد. درد پیچید توی کمرش.
امیرعلی صدای ناله اش را شنید.
- نمی تونی؟!
زیر لب زمزمه کرد |لا اله الی الله ا...|؛ به حیاط نگاهی کرد و گفت: بذار کمکت کنم.
نمِ دستش به آستین لباس هانیه نشست.
- این پله ها لیزه؛ نگفتم مواظب باش؟!
چیزی نمی فهمید؛ حتا درد کمرش را. فقط می فهمید امیرعلیِ نگران، کمکش می کند از پله ها
بالا برود.
- از ترس داری می لرزی؟!
تازه صدای آژیر خطر را شنید.
- بشین اینجا...
صداش چقدر مهربان بود! کاش می شد بپرسد چرا وقتی پیت را نفت می کرد، نگاهش نکرد.
- هانیه؟ اینجایی مادر؟ نترسی...
ایران خانوم و سیما، فانوس به دست از ایوان اتاقشان پایین آمدند.
تازه سرما و لرز را حس کرد. امیرعلی رفت فانوس را از مادرش گرفت.
- خورده زمین... ببینید طوریش نشده باشه.
هر دو آمدند کنار هانیه نشستند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: مقنعه ی چانه دار بلند ، مانتو ، رخت آویز ، علاءالدین ، غارغار کلاغها ، چرخ خیاطی ، ژاکت ، زیرزمین ، آب دهان ، سرما