فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و دوم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

((معین))
به سیاوش دست دادم و گفتم:
-چه خبر؟دیشب مهمونی ساعت چند تموم شد؟
سیاوش سیگار رو گوشه لبش گذاشت و گفت:
سر ساعت یک...جات حسابی خالی بود...مهمونی خوبی بود!!!
به روی مبل نشستم و گفتم:
-اره ...عکساتون رو دیدم...پدرام لحظه به لحظه عکس میفرستاد...
مریم حواسش به حرفهای من و سیا بود...
زیاد نخواستم وارد جزئيات ماجرا بشم تا مریم نسبت به سیاوش حساس نشه...
سیاوش خیلی راحت میتونست مریم رو ببینه...این واسه من تازه دلداده اصلا خوب نبود...
سریع از رو مبل بلند شدم و در رو بستم...
سیاوش با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-چرا در رو میبندی؟...باز کن...
خودم رو به روی مبل پرت کردم و گفتم:
-نه...بزار بسته باشه...اینطوری راحت تریم...
سیاوش به سمت پنجره رفت و گفت:
-همیشه فکر میکردم اگه چیزی بشه اولین نفر من رو در جریان میزاری...ولی الان فهمیدم این قضیه یک طرفه است...
سیگاری از رو میز برداشتم و گوشه لبم گذاشتم...با تردید به سیاوش گفتم:
-فندک...
سیا به سمتم اومد و سیگار رو با حرص از گوشه لبم بیرون کشید و گفت:
-بده ببینم...حال و روز من رو نمیبینی؟نمیبینی این لامصب داغونترم کرده...تو رو خدا تو دیگه سمتش نیا...
روی نگاه کردن تو چشمهاش رو نداشتم...تو دلم گفتم||رفیق نمیدونی چی میکشم...از اینکه وابسته عشق سابقت شدم شرمنده ام...سیاوش من رفیق نیمه راه شدم...من باید همون موقع که مریم شد انگیره این زندگی بیخودم تو و مریم رو ترک میکردم...میدونم دلت باهاشه...من تو رو نشناسم باید برم بمیرم...اما چیکار کنم که ناخواسته اسیرش شدم...سیاوش مریم سهم توئه اما دلم نمیخواد این موضوع رو قبول کنه...||


سیاوش به سنگ قبر تمیز مادرش نگاه کرد و گفت:
-بازم اینجا بوده...لعنت بهش که هر پنجشنبه به احوالاتم گند میزنه...تف به هر چی ادم بی لیاقته...
حرفی واسه گفتن نداشتم...
فاتحه ای خوندم و بلند شدم...
سیاوش سیم دور دسته گل رو باز کرد و گفت:
-مطمئنم هر پنجشنبه به ریشم میخنده...اگه یک بار دیگه ببینمش میدونم چیکارش کنم...
فقط دعا دعا میکنم ببینمش...
تو دلم گفتم||اگه دعاهای تو گرفتنی بود حال و روزت این نبود||

ادامه دارد


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم قسمت چهل و دوم ، سیاوش ، معین ، پدرام ، راحت ، مبل ، رفیق ، عکس