فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت اول

رمان قلب من برای تو - قسمت اول

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

باران شدیدی از نیمه شب شروع به باریدن کرده بود، هوای دل انگیز پاییزی شور وحال خاصی بهم میداد...همیشه فصل برگ ریزانو دوست داشتم،شب پیش تاساعت دو بامداد،نخوابیدم،خوابم نمی اومد...البته کمی هم بانهال چت کردم، نهال... دخترآرزوهامه،کسی که توی هفده سالگی تا الان که بیست وپنج سالمه هوش و حواسمو برده... سه سال از من کوچکتره، همیشه از بچگی هواشو داشتم و باهاش همبازی بودم، دوسش داشتم ولی هیچوقت بهش نگفتم تا دوسال پیش؛روزی رو که بهش گفتم عاشقش هستمو ،هیچوقت از یاد نمیبرم... پدرم اسمش مهران دانشوره،چندسال مدیر یه کارخونه صنایع غذایی بود،اما سال پیش به خاطر بالا آوردن بدهی زیاد هر بار چند دونگ از کارخانه رو فروخت ویکی از شریکاش همه چیو با حیله گری از چنگ بابای ساده ما درآورد وبعد از اونهمه بدهی ؛از طرف وزارت بهداشتم،به خاطر درجه یک نبودن مواد خوراکی،کلا کارخونه تعطیل شد؛اونروزا وضع زندگیمون خیلی به هم ریخت ،بابام دوتا زن داره....مامان مهتاب که زن اول بابامه یه زن مهربان اما کمی خشک و مقرراتیه،یه پسر داره که چهارسال ازمن بزرگتره،دانیال!! مهندسی خونده وهیچوقت نیومد توکارخونه پیش من وبابا!!! خودش بایکی دوتا از دوستاش شرکت زد ومشغول به کاره،از بچگی زیاد میونه امون باهم خوب نبود،البته بیشتر دانیال به من حسودی میکرد والا من کاریش نداشتم،زن دوم بابام،مادر خودمه«سیمین مشفقی»مادرم حساس اما قویه،زنیه که همیشه خودش گلیم خودشو از آب میکشه بیرون.همیشه کنار بابا بود وتوی کارخونه وکارا،کمکش میکرد،خودش هم مدیریت بازرگانی خونده بود،راجع به آشنایش با،پدر،میگفت که توی دانشگاه باهم آشنا شدن،بابام به خواست خونواده اش با مهتاب ازدواج میکنه وبعد میره دانشگاه،اونجا با سیمین آشنا میشه،چندسال دوسش داره ولی پاپیش نمیزاره چون زن داشته،ولی واقعیتش این بوده که بابا اینبار عاشق سیمین شده!!بعد از اتمام درسش،درحالیکه یه رابطه آشنایی با سیمین برقرار میکنه، ازش شماره تلفن و آدرسشو میگیره،بعدهم مخفیانه باهاش ازدواج میکنه،البته بعد از بدنیا اومدن دانیال،مهتاب از همه چی باخبر میشه ویه مدتم خونه رو ترک میکنه ،اما با پادرمیونی بزرگترا،همه چی درست میشه وبابا میگه میخوام هر دو زنمو داشته باشم،جدا از هم زندگی میکردن ولی بازم بابا هوای هر دو رو داشت،وضع بابا خوب بود،گرچه مهتاب وسیمین هیچوقت باهم حرف نمیزدن وبه قولی سایه همدیگرو باتیر میزدن اما،همه چی سرجاش بود تا این چندسال گذشته!!
من هیچوقت از مهتاب بدم نمی اومد،همیشه مامان صداش کردم،گرچه سیمین هم چندان خوشش نمیاد ولی خب من کاری به کار رابطه اونا نداشتم...از بچگی همیشه میرفتم خونشون ومهتابم باهام رابطه بدی نداشت،نهال برادرزاده مهتابه؛از بچگی همیشه می اومد خونه عمه مهتابش و میدمش،ازش خوشم می اومدو عطش این دوست داشتن تو دوران نوجوانی به اوج خودش رسید،همیشه دوست داشتم برم خونه مهتاب وبه این بهانه نهالو ببینم،پدرشو دایی صدا میزدم،وهمین امرم باعث کدورت بیشتر دانیال نسبت به من شده بود ومیگفت ،به چه حقی دایی منو میبری واسه خودت،برو یه دایی واسه خودت بخر....ههه!!!!

ادامه دارد....




منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت اول ، نویسنده : خانم بهار سلطاني ، نویسنده ، خانم ، بهار سلطاني ، رمان ، باران