فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سوم

رمان قلب من برای تو - قسمت سوم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

یه لحظه یه جفت پا ،روبروم در فاصله یک قدمیم دیدم ،شلوار لوله ایی جین آبی و پاهای سفید بی جورابش توی یه کفش تابستانی بند دار؛داشتن خودنمایی میکردن!!تندی سرمو بلند کردم،دیدم نهال،دست به کمر جلوم ایستاده؛نگاهش به نگاهم که افتاد خنده ایی کرد ...از همون خنده هایی که نفس منو با خودش گره میزد وبند بند وجودمو از هم پاره میکرد،!!تندی نگاهمو ازش گرفتم ومثل برق گرفته ها از جام بلند شدم،بازم خندید وگفت:اگر دیدی جوانی بر تخته سنگی نشسته ..ببین که عاشق است و....
سریع نگاش کردم!!داشت خیلی ریلکس و مزاح گونه حرف دل منو میزد!!نگاه تند منو که دید انگار یه کم شوکه شد ولبخند از لباش دور شد...به تته پته افتادم وگفتم:پس بقیه کجان؟؟
نهال به دقت نگام کرد وگفت:حالت خوبه امیرحافظ؟؟؟
باید چی میگفتم؟؟...خب معلومه باید بازم تظاهر میکردم به خوب بودن وبی تفاوت بودن!!
سرمو گرفتم پایین وتو اون فاصله ،بازم نهال باخنده گفت:چرا چیزی نمیگی جوون!!بگو کی فکرتو مشغول کرده تا خودم برم واست آستین بالا بزنم؟؟
داشت مزه میریخت!!لبخندی زدم وطبق معمول همیشگی اش بازم نزاشت حرفی بزنم وگفت:چرا چیزی نمیگی عجقم؟؟!!
نمیدونست با این عشوه های شیرینش ،داشت چه آتشفانی تو دلم به راه مینداخت!!دستی به صورت داغم کشیدم ولبخندزنان گفتم:به همه میگی عشقم؟؟
لبخند روی لباش خشک شد!!منظور من نگران کردن ودلخوریش نبود!!میخواستم از دوست داشتنش مطمئن بشم !!اما چهره اش به هم ریخت و تندی گفت:نخیر!!!...این یه تکیه کلامه!!با دوستام به همدیگه میگیم...
صدای دخترای دیگه رو شنیدم که داشتن درحین حرف زدن می اومدن سمتمون!!دوست داشتم زمانو نگه میداشتم ونهال پیشم میموند،خواستم تا بقیه بهمون نرسیدن ،یه چیزی بگم!!یه حرفی بزنم،به همین خاطر تندی گفتم:میخوای بدونی کی قلبمو برده ؟؟
رنگ مردمک سبز وخاکستری چشماش رنگ عوض کرد،نمیدونم چرا از شنیدن حرفم اینقدر جا خورد؟؟فک نمیکرد شوخی اشو جدی بگیرم!!
شایدم حدس میزد گزینه مورد نظر خودش باشه!! نمیدونم،ولی به هرحال این بار ،این من بودم که خجالتزده نبودم وداشتم جسورانه اعتراف میکردم....
تا خواستم حرفی بزنم گفت:هرکسی باشه مبارکت باشه...
احساس کردم ،لحنش از روی لجبازی وکمی حسودی بود،حدس میزد ،منظور من کس دیگه ایی به غیر از خودشه!!...حالا که اینجوری شد،الان دیگه نوبت من بود ،کمی اذیتش کنم،خندیدم وگفتم:تو دعا بکن بهش برسم ...من یه چیز خوشگل واست کادو میگیرم!!
تندی عصبی شد وبااخم گفت:من بشینم دعا کنم واست؟؟...که بهش برسی؟؟مگه چه مشکلی داری که نمیری بش بگی؟؟
-آخه....یه کمی مغروره....میترسم جوابمو نده!!
باتردید به دخترای ،پشت سرش ،نگاهی کرد وگفت:تو جمع امروزه؟؟!
کرم ریختنم تمومی نداشت،خنده کنان گفتم:آره....نهال تو نمیدونی چقدر دوسش دارم...تموم آرزوم رسیدن به اونه!!
چهره اش رنگ باخت وبه تک تک دخترا نگاه کرد،آیدا سمت من اومد وبالحنی صمیمی گفت:چیه خلوت کردین؟؟
گوشه چشمی به نهال که انداختم دیدم ،حواسش به ماست.منم لبخندزنان مشغول صحبت با آیدا شدم،بعد از دقایقی دخترا به نهال ومن گفتن ،خیال ندارین بیاین بریم پیش بقیه؟!نهال سکوت کرده بود،ولی من گفتم:شما برید،ماهم الان میایم....
وقتی ازمون دور شدن،نهال باعصبانیت وترشرویی نگام کرد،نمیدونم چرا خنده هام بند نمی اومد!!باخنده گفتم:چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟!....عجقم!!.

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سوم ، جفت پا ، کفش تابستانی ، امیرحافظ ، عشوه ، ترشرویی