فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت چهارم

رمان قلب من برای تو - قسمت چهارم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

رنگ از رخسارش پرید ،نگاهشو ازم گرفت وبالحن تندش گفت:توهم همیشه به همه میگی عشقم؟؟
داشت حرف خودمو بهم برمیگردوند!لبخندزنان ،با لحن جدیم، گفتم:نه!!من تاحالا به کسی نگفتم....تو اولین وآخرین نفری هستی که بش میگم،عجقم!!زندگیم....کسی که باتمام وجودم و به اندازه تک تک سلولهای بدنم ،دوسش دارم وخاطرشو میخوام....
همین!!!این شد اعتراف من!!ولی نهال خشکش زد!!باچشمای زاغ ودهانی باز ،داشت به اعتراف من گوش میکرد!!بعد از لحظاتی تک سرفه ایی کرد وبا دستپاچگی گفت:من میرم پیش بقیه...
خندیدم وگفتم:کجا ؟!نمیخوای واسم آستین بالا بزنی و منو مهمون قلبت کنی؟...بخدا دلم لک زده واسه مهمونی قلبت!!
یه نگاه بهم انداخت،تا به حال چهره اشو اینجوری ندیده بودم!!یه نوع شرم تو چشاش نشسته بود،نفساش بریده بریده شد،وبا همون حالش جواب داد:باید چی بگم؟...تو منو شوکه کردی!!
-مهمون ناخونده بودم؟؟
-مهمون ناخونده بودی.....ولی از نوع دوست داشتنی اش...
اینو که گفت ،سریع ازم دور شد ورفت!!لبخند روی لبام ماسید،ولی خوشحال بودم...از اینکه نهالم منو میخواست واین احساسا،یکطرفه نبود!!راست میگفتن ؛ که آدما احساسای همدیگه رو زود میفهمن وقلب آدما جای مناسبیه واسه درک این حس وحالهای خوشایند....بعد از اون ماجرا ،دیگه راحت تر با نهال برخورد میکردم،تلفنی باهاش در تماس بودم وگاهی هم دور از چشم خونواده ها باهم میرفتیم بیرون واز آینده شیرینی که توی خیالمون بود ،حرف میزدیم.به غیراز سیمین ،کسی از این رابطه ودوست داشتن خبر نداشت،نهال همیشه از پدر ومادرش میترسید،میگفت به خاطر عمه مهتاب ،پدرش از بابام ومن خوشش نمیاد!!خب اینم یه حرفی بود؛ومیتونست دردسر سازم باشه،نهال سال آخر پرستاری رو میخوند وگاهی هم برای دوره کارآموزی میرفت بیمارستان واین اواخرم شیفت شب بود،که تو اون موقعیت همیشه میرفتم دیدنش وتا ساعتهایی بعد از نیمه شب یا تو ماشین ،یا تو محیط بیمارستان باهاش حرف میزدم.تنهاکسی که حرف زدنم باهاش تمومی نداشت ،نهال بود!!ولی همیشه یه ترس محسوس،یه فکر بد نمیزاشت آروم باشم واین نرسیدن به نهال بود،از شانس بد من وضعیت بابا به هم ریخت وبعد از یه سال سختی وپرداخت بدهی به طلبکاراش ،بازم متواری شد،همه دنبالشن،ولی فقط من ومامان از مخفی گاش خبر داریم،شاید واسه همین صمیمتهایی که بین من وبابا بود؛ دانیال بهم حسودی میکرد وهیچوقت ازم خوشش نیومد!!بعد از متواری شدن بابا وکلی دعوا وکشمکش با طلبکارا،خونه سلطنتی مونو از دست دادیم،مهتاب ودانیالم مث ما،همین بلا سرشون اومد وخونشون که در گرو بانک بود،مصادره شد،با کمی پول پس انداز دانیال و سیمین یه خونه دو طبقه تونستیم بخریم و برخلاف میل همه،البته به غیر از من ،موقتأ قرار شد بریم اونجا وباهم زندگی کنیم .....دیگه از مهمونیای آنچنانی مامان وزندگی پر زرق و برقمون خبری نبود،منم بیکار شدم،دانشگاه رشته حسابداری خونده بودم ویه مدتم دنبال کار گشتم ،ولی هیچ کاری نبود،یا اگرم بود،حقوقش خیلی کم بود....بیخیال شدم ویه مدتو خونه نشین شدم،ولی سیمین بنا به درخواست یکی از دوستاش به یه شرکت رفت وکارو شروع کرد،هیچوقت دوست نداشت توخونه بشینه وبیکار باشه ،مدیریتشم قوی بود،واسه همین بعد یه مدت شد مدیر مالی شرکت،میگفت کارش عالیه ومیتونه به زودی بابا رو از این موقعیت نجات بده....خوشحال بود ومشغول معامله های آنچنانی شده بود...به منم مدام میگفت برم واز یه جایی شروع کنم به کار؛اما من هنوزم کار قبلیمو دوست داشتم،فکرم پیش بابا بود.....

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت چهارم ، نویسنده ، خانم ، بهار سلطاني ، رنگ ، لحن تند ، مهمون ناخونده