فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت پنجم

رمان قلب من برای تو - قسمت پنجم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

صبح که از خواب بیدار شدم ،گردن درد بدی گرفته بودم ،از بس که گوشیم تو دستم بود وخیلی بد سرم رو متکا بود!از توالت که اومدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه،ساعت رومیزی نه صبحو نشون میداد،سیمین ساعت هفت از خونه میزد بیرون،تازگیا یه ماشینم واسه خودش گرفته بود وباهمون زانتیای نوک مدادیش میرفت سرکار.با بی حوصلگی بطری شیرو از یخچال در آوردم وبا چندتایی بیسکویت خوردم،ماطبقه دوم بودیم وهمیشه از پشت پنجره ،رفت وآمدا رو نگاه میکردم....واسه سرگرمی بد نبود،بعدهم میرفتم تو اتاقم ویا کتاب میخوندم یا موسیقی گوش میکردم،یااینکه بانهال چت میکردم،بعضی وقتام میرفتم تو اینترنت وفیس بوک و اینستا و...از این رقما!!
زندگیم خیلی یکنواخت شده بود،کم کم اعتراض نهالم داشت بلند میشد،میگفت برم دنبال کار!!تصمیم گرفتم شب که سیمین برگشت بش بگم میخوام برم تو شرکتشون،یه کاری واسم جور کنه.
رو کاناپه دراز کشیده بودم وداشتم بایکی از دوستای قدیمیم که بازاریاب یه شرکت بود،چت میکردم،که تقه ای به در خورد،سیب قرمزی رو داشتم گاز میزدم،از جام بلند شدم ورفتم سمت در،مامان مهتاب بود،لبخندی زد وگفت:حافظ جان میتونی بیای کمکم؟
همیشه اگه کاری داشت می اومد وبهم میگفت،البته یه وقتایی می اومد که سیمین خونه نبود؛منم میرفتم وباکمال میل کاراشو انجام میدادم،هشت سالی از سیمین بزرگتر بود وتحصیلات مدرسه رو داشت ومیگفت وقتی میخواسته کنکور شرکت کنه ازدواج کرده ودیگه درسو رها کرده،هیچوقتم سرکار نمیرفت ویه خونه دار تموم بود،دستپختش حرف نداشت،همه کاراشو خودش انجام میداد وسیمین از این حیث همیشه سرزنشش میکرد که با کار خونه خودشو پیر کرده،اونا که باهم حرفی نمیزدن،فقط پیش من بدگویی هووشو میکرد،رفتم پایین ،مهتاب مشغول پاک کردن سبزی بود!!چشام چهارتا شد!!خاک بر سرم کنن!!کارم به جایی رسیده که باید تو خونه بشینم وسبزی پاک کنم.سرمیز که نشستم مهتاب خنده ایی کرد وگفت:حافظ امروز کارم زیاده،واسه شب مهمون دارم ....میتونی بری واسم خرید؟
گردنی کج کردم وگفتم:مانعی نیست...فقط ماشین ندارم،سیمین ماشینشو برده!
مهتاب روبروم ایستاد،یه زن لاغر اندم وصورت استخوانی بود،باچشمای سبز ونافذ،درکل خوشگل بود وبا وجود اینکه خط وچین وچروکای صورتش زیاد شده بود،اما هنوزم چیزی از زیبایش کم نشده بود،همه میگفتن چشمای نهال به عمه مهتابش رفته؛سبز روشن بود!!
-وسیله ها رو که گرفتی ،آژانس بگیر.....ببخش حافظ جان ،اگه دانیال خونه بود تو رو زحمت نمیدادم!!
-حالا کی هستن مهموناتون؟؟
-راستش تولد دانیاله...خودش بیخبره...خواستم اینجوری خوشحالش کنم،بچه ام این روزا کارش زیاده وتو خودشه،یه سورپرایز خوب دارم واسش!!
لبخندی زدم وگفتم:دعوتیتون زیاده؟
میدونستم خونه دایی پژمان پایه هستن،ولی میخواستم مطمئن بشم،تبسمی کرد وگفت:خواهر برادرام هستن ویکی دوتا از دوستای دانیال،توهم جایی نرو.....اوم....به سیمینم بگو بیاد پایین ،اگه کثر شأنش نمیاد باهامون رفت وآمد کنه!!!
سری از روی کلافگی تکان دادم وگفتم:این قضیه شما بعد از سی سال هنوز تمومی نداره؟؟....بابا بچه هاتون بزرگ شدن،بسه دیگه!!
مهتاب خودشو روی صندلی انداخت ،چشماش رنگ غم گرفت،درحالیکه به گوشه ایی زل زده بود،گفت:دلم شکسته......هیچ جوریم جوش نمیخوره!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت پنجم ، نویسنده ، خانم ، بهار سلطاني ، خواب ، گوشی ، متکا ، توالت ، ماشین