فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت ششم

رمان قلب من برای تو - قسمت ششم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

قلب یه زن وقتی از جانب شوهرش بشکنه،هیچوقت مثل سابقش درست نمیشه،مخصوصأ اینکه بهش خیانتم کرده باشه!!!
وقتی حرف میزد،صداش داشت میلرزید،لرزش دستای ،بهم قفل کردش رو هم احساس میکردم!!
سرمو گرفتم پایین تا شاهد دیدن اشکای ناموقعش نباشم،بالحن آرامی گفتم:خودتون میدونید،من هیچوقت طرف هیچکدومتون نبودم،شمارو هم مامان صدا کردم چون برام مث سیمین بودین....ولی خداییش شاید اگه شماهم جای مادر من بودین ،به بابا جواب مثبت میدادین....سیمین کس وکاری نداشت،یه پدر علیل داشت که در حال مرگ بود!!
بالحن تندش ،جوابمو داد وگفت:خب همین که بی سرپناه بوده باید می اومد تو زندگی یکی دیگه؟؟!
نگاش کردم،زنها عجب دنیایی داشتن!!بعد از سی سال مهتاب مثل همون سالها داشت اشک میریخت واز بابا وسیمین دلخور بود!!واقعأ میون این سه نفر مقصر کی بود؟!چرا مهران زن گرفت؟!مهتاب که خوشگل وخونواده دار بود!!از زندگی چی کم داشت که با سیمینم ازدواج کرد؟!...نمیدونم!!ولی به نظرم هرسه نفرشون خطاهایی میتونن داشته باشن!!شاید!!!
رفتم خرید وهرچه وسیله که مهتاب سفارش داد رو خریدم وبرگشتم،باید منم خودمو برای مهمونی آماده میکردم،به نهال اسمس دادم ،از بیمارستان برگشته بود،شب پیش شیفت بود؛جوابمو نداد،حدس زدم خوابیده باشه،تو این فاصله رفتم حموم وبعدهم ریش وسبیلمو سه تیغه کردم،باید بهترین لباسمو میپوشیدم.... از حموم که اومدم بیرون ،حولمو تنم کردم وآواز خون ،مستقیم رفتم سمت یخچال،یه لیوان آب پرتقال واسه خودم ریختم وحین نوشیدن یه قولپ از آب میوه ،نگام به گوشیم ختم شد که رو میز داشت تکون میخورد!!به سمتش هجوم بردم،داشت زنگ میخورد؛تندی دستمو رو صفحه اش کشیدم وجواب دادم،همین که گفتم ،الو؛صدای نهال تو گوشی پیچید:الو ودرد!!کجایی یه ساعته دارم بت اس میدم؟؟
لبخند رو لبام نشست،از این شوخیا رو داشتیم باهم؛جواب دادم:به به خانم خانما.....چرا اینقد توپت پره ؟یعنی اینقدر دوریم اذیتت میکنه؟!!
با حرص جواب داد:نخیر آقا!!مثل اینکه اولش خودت اس داده بودی،نباید جوابتو میدادم؟؟
روی مبل نشستم ولیوان آب پرتقالو سرکشیدم،فهمید دارم چیز میخورم؛بلافاصله گفت:داری چی میخوری؟
-از حموم اومدم بیرون....آب پرتقال دارم میخورم...نمیخوری؟؟
-نخیر!!نوش جون خودت....حالا نمیشه یه کم به این شکم مبارکت استراحت بدی؟یه وقت بهت بد نگذره!!
از لحنش خنده ام گرفت،راست میگفت خیلی خوش خوراک بودم،کلا اشتهام خوب بود،با مکث کوتاهی گفتم:مهم اینه که خوش اندامم واز همه بهتر مورد پسند ،خانم مشکل پسندی مثل شما شدم!
-خیلی خب ....نوش جونت،ایشالله بچسبه به جونت،ولی تا وقتیکه شکم نزنی!!!
-ای بابا!!....اتفاقأ نهال خانم مرد باس شکمش گنده باشه....مرد باس بوی جوراباش تا خونه همسایه بره...
نزاشت باقی حرفمو بگم وگفت:بسه...بسه....دارم عق میزنم!!
خودم کلی خندیدم ونهال بالحن خاصی گفت:این وسواسی تو تمومی نداره که هر دیقه میری حموم....بابا مملکت کم آب شده!!یه رحم به کره زمین بکن!!
-آخه دارم خودمو واسه مهمونی امشب حاضر میکنم،مگه تو حاضر نیستی؟؟
-آهان!!....نه بابا،...به قران اینقدر که خوابم می اومد از شیفت که برگشتم باهمون لباسام رو تخت خوابم برد!!
-آخی!!من فدای اون خستگیت برم!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت ششم ، نویسنده ، خانم ، بهار سلطاني ، قلب ، شوهر ، خیانت ، لحن آرام