فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت هشتم

رمان قلب من برای تو - قسمت هشتم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

میدونستم منظورش منم،جلو رفتم وگفتم:نمیدونم تاکی باید منو برادر خودت ندونی دانیال؟!
حواسشون به من که جمع شد،دانیال تک سرفه ایی کرد وگفت:من برادر نمیخوام...خواهشأ خودتو اینقدر قاطی خونواده ماهم نکن!!
به دل نگرفتم،میدونستم دانیال یه کمی تند مزاجه،مهتابم باسینی چای اومد جلو ،میخواست با مهربونیش،از دلم در بیاره؛نگام کرد وگفت:دانیال بس کن این حرفا رو...بیا حافظ جان این چایی رو ببر.
سینی رو از مهتاب که گرفتم صدای زنگ خونه رو شنیدم،دانیال با اخم نفسشو فوت کرد وجلوتر از من از آشپزخونه رفت بیرون؛منم پشت سرش اومدم،خونواده دایی پژمان بودن،دایی جلوتر از بچه هاش وارد خونه شد،عینکشو به چشم داشت ومثل همیشه کت وشلوار مرتب به تن داشت،پشت سرش مادر نهال،مرتب و البته محجبه بود،همیشه روسری مرتب به سر داشت ویه بارم به خونه خدا مشرف شد چندسال پیش ؛نویدم یه بچه درس خون بود که بیشتر حواسش به بازیهای کامپیوتری بود تا شیطنتای دیگه،اما نهالو که دیدم،یه لحظه هول کردم؛سینی چایو رو میز گذاشتم ،نهال یه روسری حریر شال رو موهای لخت وخرمایی اش انداخته بود وتموم موهاشو،دور شونه هاش پریشون کرده بود،کیف دستی کوچکیشو بدست داشت وخنده کنان باهمه وبعد من سلام واحوالپرسی کرد.همه که نشستن خونه عمه پروینم به جمعمون اضافه شدن؛همهمه وشلوغی بود و همه باهم درحال صحبت بودن،قبل از شام سه تا از دوستا وهمکارای دانیالم اومدن؛زیرچشمی حواسم به نهال بود ونگاش میکردم،اونم همینطور...تااینکه مهتاب باصدای بلندش همه رو خطاب قرار داد وگفت:ببخشید...بچه ها یه لحظه آروم؛
همه ساکت شدن وبه مهتاب که روبروی جمع ایستاده بود ،نگاه میکردن.مهتاب ادامه داد:امشب تولد بیست ونه سالگیه دانیال عزیزمه...
همه واسه دانیال دست زدن و دانیالم از روی مبل بلند شد وبه خاطر اینکه کارش بیشتر جنبه مزاح بگیره ،دستشو به نشانه تعظیم روی سینه اش گرفت وچند بار دولا و راست شد،مهتاب لبخندزنان گفت:امشب یه سورپرایز عالی دارم واسه دانیال...میدونم دیگه سنش داره زیاد میشه،خودمم از دلش تا حدودی خبر دارم،واسه همین خواستم در حضور جمع امشب ،نهال برادرزاده مو براش خواستگاری کنم!!
همه دست زدن،سوت کشیدن!!!اما من!!!!چشام چهارتا شد وچای تو گلوم گیر کرد؛به سرفه کردن افتادم وسریع جمعو ترک کردم تا کسی متوجه حالم نشه،رفتم گوشه ایی ویه برگ دستمال جلو دهانم گرفتم،به سمت جمع که برگشتم نهالو دیدم که باچشمای نگران داره منو نگاه میکنه!برگشتم میون مهمونا؛حالم به هم ریخت،اصلا فکرشو نمیکردم پای دانیال این وسط باز بشه!مهتاب گفت از دلش خبر داره،یعنی اینکه دانیالم به نهال علاقه داشته ومن خبر نداشتم!!وای خدای من!!حواسم اصلا به جمع وحرفایی که زده میشد نبود!
یه لحظه دیدم نهال از جاش بلند شد ورفت تو آشپزخونه؛حالم داشت بهم میخورد!!حال سگی که میگفتن دقیقأ همین حال من بود!لرزش گوشیمو که تو جیب شلوارم بودو، احساس کردم؛دست بردم واز جیبم بیرونش کشیدم،اسمس نهال بود!!بازش که کردم نوشته بود:به جون خودت که واسم خیلی عزیزه،من از این جریانات بیخبرم!
نوشتم:واسه همین بود امروز؛موضع گرفته بودیو میگفتی خانم خونه ام نیستی و بیکارم واز این حرفا آره؟!
سریع نوشت:امیر حافظ عزیزم...من روحمم بی خبره،چرا باور نداری؟!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت هشتم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، حواس