فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت نهم

رمان قلب من برای تو - قسمت نهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

اینقدر دلخور وعصبی بودم دوست داشتم به همه،بخصوص،نهال گیر بدم،تا اینجوری یه کم تخلیه بشم،براش تایپ کردم:معلومه که اون چند امتیاز از من جلوتره...مهندسه،کار داره،پدرت دوسش داره،مث من که نیست!
دیدم از آشپزخونه اومد بیرون،چون مهتاب رفت تو آشپزخونه!!با اخم واندوه ظریفی نگام کرد ورفت یه گوشه نشست،گوشیمو تو جیبم انداختم،دوست داشتم هرچه سریعتر اون مهمونی لعنتی تموم بشه،دیگه از دانیال وطرز نگاه هاش به نهال داشتم کفری میشدم!!باکلافگی از جام بلند شدم،اصلا رو پام بند نمیشدم،گوشیمم تو جیبم، هی میلرزید؛مثل اینکه نهال بود،باچشاش میخواست منو متوجه گوشیم کنه،اما دیگه حوصله حرف زدنم نداشتم،میز شام رو دخترا با مهتاب چیدن همه می اومدن ومیرفتن!!غذام آوردن،اما اشتهام به کل کور شد!!در عوض این دانیال بود که صدای خنده هاش تموم خونه رو پر کرده بود،فقط داشتم خودمو با غذام سرگرم میکردم،آیدا که کنارم نشسته بود،باخنده ،سرشو نزدیکم کرد وگفت:چیه چرا پکری؟!
نگاش نکردم وجواب دادم:هیچی ...چیزی نیست!!
خندید وصداشو... کمی آروم کرد وگفت:من که دلیلشو میدونم،ولی خواستم خودت بگی...
تندی نگاش کردم،چشمکی با گوشه چشمش زد وتبسم کنان یه قاشق برنج تو دهنش ریخت ومشغول خوردن شد!!یعنی اینقدر مشکوک بودم که همه بهم شک کردن؟ !خب ...اصلا به جهنمممم!!شاید اینجوریم بهتر باشه!!به هر حال فقط داشتم خودمو گول میزدم،وگرنه تو دلم یه انفجار رخ داده بود!!
توی رختخواب،آروم وقرار نداشتم...جواب اسمسای نهالو دیگه ندادم؛احساس میکردم از قبل از جریان خواستگاری خبر داشته!!نمیدونم...سردرگم بودم،بعد از مهمونی یکراست اومدم بالا،سیمین خواب بود وبا اومدن من شروع کرد به غر زدن که چرا صدای موزیک اینقدر بالا بوده،سر درد گرفته!جوابی ندادم ورفتم تو اتاقم،اینقدر حالم بد بود اصلا یادم رفت به سیمین بگم واسه کار تو شرکتشون؛به صورت دمر دراز کشیدم تا خوابم برد...
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم،یه نگاه که به صفحه اش انداختم ؛دیدم یه شماره ناشناسه،جواب ندادم...بازم زنگ زد،تو جام نشستم وبا صدای خواب آلودم جواب دادم،صدای بابا تو گوشم که پیچید،ناخودآگاه لبخندی رو لبم ماسید وگفتم:سلام بابا...
خندید وگفت:کره بز ...تاحالا خواب بودی؟؟
باخنده از جام بلند شدم وگفتم:وقتی کار نباشه بیدار بشم که چی؟
-اگه فقط یه ذره از غیرت من ومادرتو داشتی ،الان تو خونه نبودی!
-ای بابا!!شما که خوب میدونین کار نیست،یا اینقدر حقوقش کمه که فقط الاف میشی...
-خیلی خب...زنگ نزدم بگم بری سرکار!!...ببین!
-جونم...
-میری پیش سعید،یه مقدار پول هست پیشش،بفرست برام به این شماره حسابی که بت میدم.
-سعید چرا؟!پول چیه؟
-پول خودمه،گذاشته بودم واسه این موقعیت..
-آخه باباجون چرا برنمیگردین؟؟..آخه این راهشه؟تا کی باید خودتونو مخفی کنین؟
-چیه...همتون مث اینکه دوست دارین پشت میله های زندون منو ببینین؟!
-نه دوست ...ندارم!!ولی این وضعیتم خوب نیست بخدا!!
سعید حسابدار ومشاور بابا بود تو کارخونه،خیلی بش اعتماد داشت،بش تلفن که کردم گفت تو یه شرکت کار میکنه،رفتم به آدرسی که بهم داد،یه شرکت بزرگ وخفن بود!!سعید منو که دید باخوشحالی بغلم کرد وگفت دلش برام تنگ شده،راست میگفت منم یه لحظه یاد روزای قدیم افتادم،پولو که بهم داد ،گفت:حافظ هنوز بیکاری؟!
گفتم:آره...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت نهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، عصبی ، چشمک