فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت دهم

رمان قلب من برای تو - قسمت دهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

دستی به موهای تقریبأ بلندش کشید وگفت:کار واست جور کنم میای؟
نمیدونستم چی بگم؟گفتم:حالا تا چه کاری باشه؟
رو شونه ام ضربه ایی زد وگفت:کار خوب که نیست،پله به پله باید پیش رفت،تو بیا بهت قول میدم ،پیشرفت کنی...تو مدیر خوبی بودی تو کارخونه،حتمأ میتونی بهترین باشی.
قرار شد سعید خبرم کنه واسه کار...
از دفترش که اومدم بیرون،رفتم که با آسانسور برم طبقه پایین،یه دختر جوون وخوش پوش هم همزمان با من وارد آسانسور شد،اینقدر که تو حال واحوال خودم غرق بودم یه لحظه ندیدمش،بعد متوجه اش شدم،فقط من بودم و او!!سرمو که بلند کردم،دیدم داره نگام میکنه،همینکه نگاهم با نگاهش برخورد کرد،روشو برگردوند.بگی نگی خوشگل بود،ولی بیشتر فک کنم با آرایش خودشو سرپا نگه داشته بود!!گوشیم تو جیبم بازم زنگ خورد،همزمان با دختره از آسانسور ،اومدم بیرون؛فک میکنم بوی ادکلنشو گرفتم از بس بوش تند بود؛دست بردم وگوشیمو از جیبم درآوردم،نهال بود؛آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود،همه اش یه روز نبود که ندیده بودمش،ولی چون باهاش قهر بودم،دلم هواشو میکرد،لعنت کردم به شیطون وتلفنشو جواب دادم؛ولی خشک ودلخورانه حرف زدم تا حساب کار دستش بیاد،حین راه رفتن،از شرکت خارج شدم،نهال با لحن شیرین و دلخورش، گفت:هیچ معلوم هس چرا جوابمو نمیدی؟؟
خواستم بی تفاوت باشم،درصورتیکه داشتم براش می مردم،گفتم:من همینجام...این تویی که مخفیانه داری همه کاراتو انجام میدی.!
-ا...حافظ ...چرا اینجوری میکنی؟!...اصلا کجایی میخوام حضوری ببینمت.
-همینجام!!
-بی مزه!!...خب بگو کجایی،تا با ماشین بیام دنبالت.
-آهان! این یعنی من ماشین دارم تو نداری!!!
-حافظ تو چرا اینجوری شدی؟!حساس!!زودرنج!!از حرفامم که کلأ بد برداشت میکنی!!
همون لحظه دختر تو آسانسوره رو دیدم که سوار ماشین بی ام و اتومات باکلاسش شد،چشام چارتا شد!!نفهمیدم نهال چی میگه!!به دختره نمیخورد همچین باکلاس ومایه دار باشه!!سوتی کشیدم وزیر لب گفتم:اولالا!!!
فقط شنیدم نهال گفت:دیدی میگم از حرفام بدمنظور میگیری!!
من اصلا نفهمیدم نهال چی گفته بود،حرکت ماشین دختره رو که دیدم ،به نهال گفتم اصلا تو کجایی نزدیکی بیای پیشم؟
-تو هر جا باشی سریع خودمو میرسونم.
دیدم دختره هم داره منو نگاه میکنه،پاشو رو پدال گاز فشرد وبه سرعت از اونجا رد شد ومنم رو یه نیمکت نشستم تا نهال اومد،بوقی برام کشید،از دور دیدمش ،رفتم به سمت دویست شش سفیدش؛همین که درو باز کردم و رو صندلی جلو نشستم،با ذوق سلام کرد وشاخه گلی روبروم گرفت،از حرکتش شوکه و البته ذوقزده شدم!!لبخندی رو لبم نشست ونگاش کردم،داشت مهربانانه بهم لبخند میزد؛از نهال مغروربعید بود این حرکتا!!تو اون چند سال یکی دوبار بیشتر برام کادو نگرفته بود.این من بودم که هر بار به بهانه چیزی براش کادو میبردم، خشکم زد وبا خنده گفت:سلام ...گل واسه آقامون؛که قهله،منم خیلی دوجج دالم!!!
بازم شیطنتش گل کرده بود وبالحن شیرینش داشت حرف میزد،میدونست دیوونه شم...داشت بیشتر دیوونه ام میکرد!!
بیحرف تو چشماش زل زدم،با خنده گفت:بگیر دیگه...دستم خشکید!!
با دستای لرزانم ،گلو گرفتم...دستام که انگشتای ظریفشو لمس کرد،انگارخون تو تموم رگام دوید،خودمم نمیدونستم دارم چکار میکنم،هنوزم خیره به چشماش بودم ونهال گفت:حافظ...میخوام بهت بگم تا آخرش باهات هستم،نمیدونم صدای قلبمو میشنوی یانه!ولی بدون که ...قلب من فقط مال توئه...کس دیگه ایی توش جایی نداره ،پس فکرای بد نکن عزیزم...
از شنیدن حرفای تسکین بخشش،خوشحال شدم ویه جورایی آرام گرفتم،سرمو گرفتم پایین و بازم این نهال بود که حرف میزد وگفت:عمه با بابام هماهنگ کرده بود وبه من چیزی نگفته بودن،میخواستن تو عمل انجام شده قرارم بدن...وقتی برگشتیم خونه به بابا گفتم کارشون خیلی اشتباه بوده،بابام گفت تو که نخوای هیچکاری نمیشه!گفتم خب من فعلا قصد ازدواج ندارم ...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت دهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، رمان ، قلب ، من برای تو