فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت یازدهم

رمان قلب من برای تو - قسمت یازدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

تندی نگاش کردم وگفتم:میگفتی با دانیال نمیخوای ازدواج کنی...میگفتی بهشون بگه که جوابت منفیه..
بهم زل زد وبا لبخندی کمرنگ گفت:قربون اون حسودیت برم من...
نهال راست میگفت،اینبار این من بودم که به دانیال حسودیم میشد؛با لحنی یواش گفتم:دلم آروم نمیگیره...میترسم!!!
خندید ودر جوابم گفت:خره...الان که نرفتم زنش بشم ،زانوی غم بغل گرفتی!!
سرمو بلند کردم وبازم نگاش کردم وگفتم:نهال از بچگی دوست داشتم،باهم بزرگ شدیم...همیشه تو رویاهام خودمو کنار تو تصور میکردم...الانم دلم میخواد همینجوری بشه.
نگاشو به جلوش دوخت ونفسی تازه کرد،بعدهم دوباره بهم چشم دوخت وگفت:میخوام این اطمینانو بهت بدم که هیچ زمانی از خاطرم محو نمیشی...هیچوقت؛حتی اگه در کنارتم نباشم !!
چقدر دوست داشتم ،بغلش کنم ومنم تو گوشش نجوا کنم که عاشقشم!!فقط نگاش کردم؛بایه حرکت اتومبیلشو روشن کرد وحرکت کرد.

با نهال که حرف زدم،دنیام انگار عوض شد،به خونه که برگشتم سرحالتر از صبح بودم،البته بانهال که بودم،پولو برای بابا واریز کردم،نمیدونستم بابا داره چکار میکنه،شب که سیمین برگشت خونه بش گفتم برای بابا پول فرستادم،عصبی شد وگفت چرا چیزی به اونگفتم،منم سردرگم وپریشان گفتم،نمیدونستم باید شمارو درجریان میزاشتم!!سیمین با نگرانی گفت:مهران میخواد بره خارج،پولو واسه این میخواسته!!خشکم زد،سیمین شروع کرد به گرفتن شماره بابا،اما جواب نمیداد،بعدهم با اندوه،خودشو روی مبلی انداخت وشروع کرد به گریه کردن و با صدای بلند نالید:خدایا آخه این چه وضعی بود که گرفتارش شدیم....ای خدا!!
دلم براش سوخت،بابا رو خیلی دوست داشت وتو این یکی دو سال خیلی دوریشو تحمل کرد وسختی کشید.اشک تو چشمای منم نشست،طاقت دیدن اشکای مادرانه رو نداشتم،حالم گرفته شد ورفتم تو اتاقم ودر رو به روی خودم بستم،نمیدونستم این وضعیت نامعلوم کی تموم میشد!!حالم بد بود،ولی به سعید اسمس دادم واسه کاری که بهم گفت،باید از یه جایی شروع میکردم،نباید دانیال ازم جلو بزنه!!سعید گفت تایکی دو روز دیگه خبرم میکنه،و همین طورم شد وبعد از دو روز بهم تلفن کرد وگفت:برم شرکت دیدنش.لباس رسمی،یعنی کت وشلوار پوشیدم ورفتم.تو دلم خداخدا میکردم یه کار خوب نصیبم بشه،سعید گفت؛با رییسشون صحبت کرده واز سابقه کاریهای من براش گفته،اونم خواسته بود اول منو ببینه.یه مرد شصت هفتاد ساله به نظر میرسید،خیلی پیر بود،ولی سرحال و خوش صحبت بود؛در مورد کارخونه ازم کمی سؤال کرد وبعد یه چیزایی از خودم پرسید وگفت:سعیدخیلی تعریفمو کرده،در آخر صحبتاش گفت:یه مدت بیام سرکار تا روال کار دستم بیاد،گفتم کارم چیه تو شرکت،خیره خیره نگام کرد و بعد گفت:تو جوون کاری وبا جربزه ایی معلومی،...ازت خوشم اومد....فردا بیا بهت میگم.
نگاش یه جوری بود،عمیق ونافذ!!
از شرکت اومدم بیرون ،بازم پیاده وبی ماشین!!دیگه اعصابم از این وضعیت ،به جوش اومده بود،بی ماشینیم تو این دوره زمونه خودش عالمی داره.تو حاشیه خیابون داشتم راه میرفتم وگوشیم به دستم بود، که یه ماشین از کنارم رد شد،چندتا دختر سوارش بودن،باخنده داد زدن:بیابالا برسونیمت...مهندس!!
باگفتن مهندس زدن زیر خنده!!درد بی درمون!!بااخم نگاشون کردم ویکیشون گفت:آخی ماشین نداری ؟!
یکی دیگشون گفت:نه بابا اومده هواخوری ،وگرنه خود ساعت وموبایلش پول یه ماشین شاسی بلنده!!
دیگه داشتم از دستشون کفری میشدم!!قبلنا پسرا متلک بار دخترا میکردن! الان دیگه دوره آخر زمون شده ؛پسرا از دخترا متلک میشنون!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت یازدهم ، تند ، حسود ، زانوی غم ، عاشقشم ، شرکت