فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت دوازدهم

رمان قلب من برای تو - قسمت دوازدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

اونروزو فقط به فکر شروع کار جدیدم بودم ،شرکت نمایندگی سامسونگ؛موقعیت خیلی خوبی بود برام که دوباره از جام بلند بشم.مامان بدجوری تو فکر بود،میگفت دلشوره بابا رو داره،به غیر از من وبابا کسی رو نداشت،الانم که بابا تنهاش گذاشته بود وفقط میخواست هر طوری شده بابا رو از اون وضعیت نجات بده؛چیزی از شروع کار جدیدم بش نگفتم .روز بعد ،اول صبح ،زود از خواب بلند شدم وبا یه تاکسی سریع خودمو به شرکت رسوندم .سعید همه جای شرکتو بهم معرفی کرد،به طبقات مختلف رفتیم و از خصوصیات اخلاقی رئیس برام گفت.کمی استرس شروع کار جدیدو داشتم،به اتاق رئیس که رفتم ،سعید بهم گفت،تو خیلی خوش شانسی که رئیس اینقدر برات ارزش قائل شده وخودش شخصأ میخواد کارتو بهت معرفی کنه،نمیدونستم حق با سعید هست یانه؟؟!ولی نباید این موقعیت خوبو از دست میدادم،پشت در ،چندباری نفسمو تازه کردم وبعد رفتم داخل؛رئیس مسلط وشمرده شمرده، حرف میزد ؛سبیل کلفت سفیدش ،پشت لباش خودنمایی میکرد،کت وشلوار طوسی ودستمال گردن مرتبی به گردن داشت که نشون از متشخص بودنش بود ،میون حرفاش لبخند کمرنگی به لب داشت وشرایط کار توی شرکتو کاملا برام توضیح داد وبعد در کمال تعجب،منو مدیر داخلی شرکتش معرفی کرد وگفت میخواد محکم بزنه!!نمیدونستم باید اینو یه لطف میدونستم در حقم؛ یانه؟!از روی سابقه کار گذشته ایی که داشتم به من داشت اعتماد میکرد؟
روزای اول کار،برام یه کمی سخت بود ،اما بعد خودمو خوب باشرایط سازگار کردم،از حسنات خوبم این بود که قدرت سازگاریم با محیط خوب بود؛دیگه کم کم داشتم به کارم وشرایطم امیدوار میشدم،نگرانی ام از این بابت از بین رفته بود؛تا اینکه مامان خبر قاچاقی رفتن بابا از ایرانو بهم داد،اولش مث سیمین خیلی پکر شدم،ولی بعد خودمو کمی تسکین دادم وگفتم اینجوری شاید براش بهتر باشه،اما مامان انگار حرفامو اصلا نمیشنید،خیلی گریه کرد وگفت:از دوری بابا می میره!!دلم داشت براش آتیش میزد،ولی هیچ کاریم از دستم بر نمی اومد،بدهی هایی که بابا داشت خیلی بیشتر از اونچه بود که بتونیم بش فک کنیم،دانیال ومهتابم از رفتن بابا خبر دار شدن وبرای اولین بار مهتاب اومد خونه امون وقتی که سیمین خونه بود!!اینقدر که تو حال وهوای خودمون بودیم کسی به اون دوتا وگریه هاشون توجهی نمیکرد!!مهتابم مث مامان ناراحت واندوهگین بود ومیگفت با همه بدیهایی که مهران در حقش کرده ولی بازم خاطرشو میخواد،مامان هنوز منتظر تلفن بابا بود میگفت ،اونروز صبح تو مرز ترکیه بش تلفن کرده،نگرانش بود،خواستم با حرفام کمی آرومش کنم وگفتم:مادر من بابا که بچه نیست!!
اما مامان جوابی بهم داد که دیگه سکوت کردم!سیمین باچشمای گریان بهم گفت:پسرم ،حرمت و ارزش یه زن به وجود شوهرشه،به اینکه مردش بالا سرش باشه،ولی حالا اگه ستون خونه ایم که توش هستم از طلا باشه بازم نمی ارزه به یه لحظه دلگرمی و وجود مرد زندگیم!!..مخصوصأ اینکه اون مرد هم معشوقه زندگیت باشه...دیگه وقتی معشوقه نیست قطعأ آدم عاشق می شکنه!!...چون دیگه حرفی نداره واسه گفتن!! میفهمی چی میگم؟؟
صداشو کمی بلند کرد وجمله آخرشو گفت،میخواستم بگم،آره مامان میفهممت،ولی نگفتم،چون مهتاب و دانیال کنارم بودن

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت دوازدهم ، رمان ، قلب ، من برای تو ، قسمت ، دوازدهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني