فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سیزدهم

رمان قلب من برای تو - قسمت سیزدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

اونشب مامان خیلی گریه کرد وسردرهای مزمن بازم به سراغش اومد،نمیدونستم باید چکار کنم،خیلی دوسش داشتم و دلم میخواست براش کاری بکنم،اما هیچی به زندگی امیدوارش نمیکرد،یکی دو روزی سرکار نرفت،از من وکار جدیدم پرسید،کمی براش گفتم،اما دیگه چون دلش غمگین بود ادامه حرفشو نگرفت ومنم توضیحات بیشتریو ندادم؛به هر حال اون یکی دو روزم گذشت وبابا یه بار به مامان والبته به مهتابم تلفن کرده بود وخبر سلامتی خودشو داده بود وگفته بود به اتریش رسیده،مامان که از سلامتی بابا مطمئن شد،به سرکارش رفت،زندگیمون کمی به روال عادی خودش برگشت،نهالم از اینکه به سرکار رفته بودم خیلی خوشحال بود،میگفت داره امیدوار میشه...هنوزم به دانیال وخواستگاری اونشبش فکر میکردم!!نمیدونم هنوزم به فکر نهال بود یانه؟!به نهال که گفتم:جواب درستی بهم نداد وگفت؛مهم خودشه که جوابش معلومه،اما با این حرفاش نمی تونست آرومم کنه!!به نهال هیچی نگفتم،یعنی بروز ندادم تو دلم چه حالیه!!به هر حال باید تا آخرش می بودم ومیدیدم که چی میشه!!سخت بود ولی بالاخره میگذشت...

دو ماه از رفتنم به شرکت جدید گذشت،شرایط زندگیم تا حدودی عادی شده بود،توی شرکت کارام به خوبی پیش میرفت واز همه چی راضی بودم،رئیس هم مرد به ظاهر خشک وقانون مداری بود که البته بیشتر که باهاش آشنا شدم ،ازش خوشم اومد،با من صمیمی تر از بقیه کارمنداش برخورد میکرد و روزی که فهمیدم دخترش هم کنارش تو شرکت کار میکنه یه جورایی دلم لرزید،نه اینکه ازش خوشم بیاد!همون دختری بود که برای اولین بار توی آسانسور شرکت دیدمش!!اونم وقتی منو دید،انگاری میشناخت منو!!رئیس ؛ملوسک صداش میزد!وقتی دختره می اومد پیش باباش سعی میکردم زیاد قاطی خونواده ومسائل زندگیشون نشم وبلافاصله جمعشونو ترک میکردم،اما این رئیس بود که منو غریبه نمیدونست ودر حضور من قربان صدقه دخترش میرفت،اصلا به دخترش توجه نمیکردم،یعنی انگاری که نمیدیدمش،زیاد حوصله سر وکله زدن با زنها رو نداشتم!!تنها نهال بود که استثناء بود ومیتونستم ساعتها باهاش حرف بزنم وخسته نشم.یه شب که میخواستم از شرکت خارج بشم، بعداز یه روز کاری واضافه کاری زیادی که داشتم خسته وبی حال بودم...دم در شرکت ایستادم وهمونجا خواستم شماره آژانس رو بگیرم تا برام ماشین بفرستن،اماهمینکه خواستم شماره رو بگیرم شنیدن بوق اتومبیلی توجه مو جلب کرد،سر بلند که کردم دیدم، دختر رئیسه که سوار اتومبیلش بود!! مث اینکه اونم تا اونموقع شرکت بوده!!،برام چندتایی دیگه بوق زد،مطمئن شدم ، اونه که داره بوق میزنه،رفتم سمتش،گفتم حتمأ کاری داره...تا به اون لحظه باهاش یه کلمه هم حرف نزده بودم از بس که انگار خجالتی وشاید کم حرف بود!!رفتم وبش سلام کردم،سرشو زودی گرفت پایین ویه چیزی گفت که حالیم نشد!!!باتعجب ،گفتم:متوجه نشدم خانم صباغیان!!
لبخند ملیحی زد و با گوشه چشمی نگام کرد و یواشی گفت:سلام کردم...
-آهان!!...ببخشید!!
-خواهش میکنم...اگه جایی میرید میرسونمتون...
-نخیر مزاحم نمیشم،داشتم زنگ میزدم ماشین بیاد دنبالم...
-تعارف میکنید؟؟!
-نه ...من با کسی تعارف ندارم!
-خب سوار شید دیگه!!
تعارف تیکه پاره کردنای ایرونی رو دوست نداشتم،باهاش رفتم،رو صندلی جلو که نشستم ،نفسی تازه کردم،عجب ماشینی بود،غرق سیستم ماشین بودم و تو دلم ،داشتم به تکنولوژی آلمان احسنت میگفتم که با همون لحن آرامش گفت:هوا سرده،این وقت شبم ماشین نیست!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سیزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سیزدهم ، رمان ، قلب ، من برای تو ، قسمت ، سیزدهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني