فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت چهاردهم

رمان قلب من برای تو - قسمت چهاردهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

نگاش که کردم دیدم نگاش به روبروشه ودو دستی فرمانو گرفته و داره رانندگیشو میکنه!!این دیگه کی بود!!همچی دو دستی فرمانو گرفته انگاری پشت وانت نشسته!!!تو دلم به حرکتش، خندیدم،ولی انگار،متوجه نبودم وداشتم لبخندمو بروز میدادم که یه لحظه جوری نگام کرد و با لبخند معناداری گفت:بابام خیلی ازتون تعریف میکرد...میگفت،خیلی با جنم هستی.
خواستم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد،نهال بود!!سریع جواب دادم،سلام که کرد،صدامو یه کمی یواش کردم وگفتم:سلااااام طوطو...چطوری؟!
-خوبی تو؟؟...کجایی پیدات نیست!دیگه نه پیامی نه پسغامی!!گفتیم بری سرکار ولی دیگه نه اینجور!!
خندیدم وبه صندلیم تکیه دادم وگفتم:بخدا الان دارم میرم خونه،یه کم کارام بهم ریخته بود...الان تموم شد...
-آره میدونم...خونه عمه مهتابیم ،عمه گفت نیومدی!!
رنگ از رخسارم پرید وگفتم:دانیالم خونه اس؟؟
با صدای گرفته ایی جواب داد:ای بابا!!این وقت شب باید جایی بره؟!
آهی کشیدم وگفتم:نه...همینجوری پرسیدم!
دروغ میگفتم همینجوری نپرسیدم،حسی میگفت باید بدونم الان دانیالم اونجاس؟الان بازم داره بدجور نهالو نگاه میکنه یانه؟!!کلافه شدم!!دستی به موهام کشیدم ونفسمو فوت کردم،همون لحظه ،دختر رئیس به حرف اومد وگفت:نگفتین مسیرتون کجاس برسونمتون؟؟
نهال صداشو شنید،اون طرف خط مکثی کرد و بعد با تردید گفت:کجایی تو حافظ؟؟!!!
به دختره یه نگاه نفرت انگیز انداختم!!آخه الان چطوری باید به نهال میفهموندم که این کیه!!،من منی کردم وگفتم:هیچی تو ماشینم ،دارم میام سمت خونه...
نهال مکثی طولانی کرد وبعد ،با لحن آرومی گفت:باشه ،میبینمت!!
گوشیو که قطع کرد،به جلو،ماتم برد!!دختر رئیس بازم گفت:انگاری حسابی خسته شدین...ماشینم ندارین نه؟؟؟!
بش نگاه کردم،خروس بی محلم مث این دختره نبود،چقدرم فک میزد!!!یواشی گفتم:نه فعلا ماشین ندارم!!
دیگه دوست نداشتم حرفی بزنم،از پنجره اتومبیل به بیرون زل زدم ،تو فکر نهال بودم،رسیدم خونه دلم میخواست یه راست برم خونه عمه مهتاب،ولی نمیشد بی هیچ بهانه ایی برم اونجا،کمی پشت در واحدشون مکث کردم ؛مردد بودم!!لعنت به این زندگی که من اینجوری باید به خاطر همه چی سختی بکشم!!اه...اومدم بالا،رو پله ها ایستادم وبه نهال اسمس دادم که برگشتم خونه،دلم میخواد ببینمش!!
نهال نوشت:باشه الان میام بیرون؛
کیفم به دستم بود وداشتم با یه پام رو زمین ضرب میزدم،استرس داشتم،در که باز شد...نهالو دیدم که پالتوشو انداخته روی شونه هاش وبا نگاه کنجکاوش داره بیرونو نگاه میکنه!باصدای یواشی گفتم:نهال...اینجام...
نگاهش به سمت من وصدام کشیده شد،سری تکون داد و دوسه پله ایی اومد بالا وگفت:چرا اونجا قایم شدی؟؟
تو چشماش نگاه کردم وگفتم:متنفرم از این دزدکی بازی کردنا.....از دزدکی عاشق شدن!!!
با اخم نگام کرد وگفت:حالا چرا این حرفا رو میزنی؟؟
آهی کشیدم وگفتم:واسه وضعیت الانمون...
نگاشو ازم گرفت وگفت:خب علنیش کن ...تا کی میخوای دزدکی همدیگه رو ببینیم!؟
فک نمیکردم ازش این حرفو بشنوم!!!حیرتزده نگاش کردم،اونم نگام کرد وگفت:الان که دیگه سرکار میری؛وضعیتت مثل قبل نیست،
شتابزده گفتم:ولی هیچ پولی ندارم...نه خونه ایی نه ماشینی.
آهی از سر حسرت کشید و دست به سینه ،جلوم ایستاد وگفت:خب اگه اینجوری باشه تا دو سه سال دیگه ام باید همینجوری دزدکی همدیگه رو ببینیم!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت چهاردهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت چهاردهم ، رمان ، قلب ، من برای تو ، قسمت ، چهاردهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، جن