فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت پانزدهم

رمان قلب من برای تو - قسمت پانزدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

نمیدونم باید چی میگفتم کلافه بودم!پنجه تو موهام بردم وبه عمق چشمای گیرا وجذابش نگاه کردم وگفتم:فکر وخیالت نمیزاره آروم باشم...هیچکاریم ازم ساخته نیست...
به گوشه ایی زل زد وگفت:باید صبر کنیم...ولی صبرم یه ریسکه...من...من هر روز یه خواستگار جدید واسم میاد!!
فی الفور ،نگاش کردم،از شنیدن حرفش؛شوکه شدم،آب دهنمو قورت دادم وگفتم:چی شده بهم بگو!!
-پسر یکی از دوستای بابام دیشب خواستن بیان خونمون،گفتم بهشون بگو نیان،بابا عصبانی شد...میگفت حتمأ کسیو زیر سر دارم که دانیال وبقیه خواستگارامو رد میکنم!!
-خب...خب اگه میدونی داری اذیت میشی وبه پای من نشستی...خودمختاری!!میتونی جور دیگه ایی تصمیم بگیری !!
داشتم با شک حرفمو میزدم؛از گفتنش یه لحظه ایی پشیمان شدم،با ترس به نهال زل زدم ببینم جوابش چیه؟!بهم خیره شد،چشمای شفافشو هاله ایی از غم واشک پوشاند وگفت:همه قول وقرارامون همین بود؟؟..!!
نفس راحتی کشیدم،از اینکه داشت وفاداریشو بهم میگفت،خوشحال شدم ،لبخندی پهنای صورتمو گرفت ،اما همینکه میخواستم حرفی بزنم،بالبخندی معنادار گفت:از کار جدیدت بگو....سرویس رفت وبرگشت داری؟؟
میدونستم میخواد راجع به امشب وصدایی که شنید حرف بزنم،بلافاصله گفتم:نه...امشب دیر وقت بود دیگه با رئیس ودخترش برگشتم!!
بهم نگاه کرد،طرز نگاش یه جوری بود،از اینکه به دروغ گفتم رئیسم همراهم بوده ،هول شدم ،سرمو گرفتم پایین؛ولی آخه اگه راستشو میگفتم ،میدونستم بهم شک میکرد؛میگفت این وقت شب با یه دختر جوون چرا برگشتم؟!اون که نمیدونست من تو موقعیت انجام شده قرار گرفتم!!
تو همون لحظه در خونه مهتاب باز شد،فورا آستین لباس نهالو کشیدم سمت خودم وخواستم پشت پله ها خودمونو قایم کنم که هرکی هست ما رو باهم نبینه!! نهال از حرکتم شوکه شد،تندی نگام کرد وخواست حرفی بزنه،اما یواشی گفتم،:هیش!!
فقط باترس نگام کرد،صدای دانیال اومد که گفت:کسی اونجاس؟؟؟نهال اونجایی؟؟
نهال یه جوری نگام کرد؛خواستم جلوشو بگیرم اما خودشو کشید جلو و یواشی گفت:بزار برم اینجوری بهتره...
رهاش کردم و رفت،کلافه وپریشان به نرده پشت سرم تکیه دادم،صدای قلبمو داشتم میشنیدم،ترس داشتم...ترس نداشتن نهال!!نهال رفت وصداشو شنیدم که به دانیال گفت:چیزی شده؟؟
دانیال در جوابش گفت:..بالا بودی؟؟؟تو که گفتی میری هواخوری،!!؟
باید کاری میکردم،حرفی! حرکتی!تا کی باید اینجوری پشت پرده خودمو قایم میکردم!!نیروی عجیبی به سراغم اومد ویکدفه از پشت پله ها اومدم بیرون،دانیال ونهال میخواستن برن داخل خونه که منو دیدن؛چشمای حیران دانیال ودهان نیمه بازش به من خیره شد!!با اقتدار روی پاگرد پله ها ایستادم وگفتم:نهال برای دیدن من اومده بود بیرون.
نهال،هیچی نگفت وسرشو گرفت پایین،اما دانیال هاج و واج به نهال وسپس من نگریست و با صدای نیمه بلندی ،گفت:نهال با تو چه حرفی میتونه داشته باشه؟؟!!
نفسمو فوت کردم بیرون و در حالیکه از رو پله ها داشتم می اومدم پایین خواستم حرفی بزنم ،که نهال با صدای آرامی گفت:دانیال بریم داخل ...
تندی گفتم:نهال چرا داری فرار میکنی؟!مگه خودت نمیخواستی علنیش کنم؟؟!
نهال با ترس وتشویش نگام کرد وگفت:الان وقتش نیست!!
چهره دانیال رنگ اندوه وحزن به خودش گرفت ،مثل اینکه فهمید جریان چیه!!بازم این من بودم که حرف زدم،روبروی برادرم ایستادم وگفتم:من ونهال همدیگرو دوست داریم

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کلافه ، مو ، عمق چشم ، چشمای گیرا ، پریشان ، حرکت ، مهتاب ، دانیال