فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت شانزدهم

رمان قلب من برای تو - قسمت شانزدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

دانیال فقط نگام کرد،اما نهال با دستاش صورتشو پوشاند وبا لحن عصبی،گفت:بس کن دیگه امیر حافظ!!
احساس کردم دیگه دوست نداره ادامه بدم،ساکت شدم ونهال سرشو بلند کرد وبا چهره ایی بهم ریخته ،به دانیال نگریست وگفت:من هیچ رابطه غیر اصولی وغیر اخلاقی با حافظ نداشتم...نمیخوام راجع بهم بد فک کنی!!...ما فقط همدیگه رو دوست داریم ،همین!!
نمیدونم چرا ،نهال اینقدر از دانیال ترسید!!شایدم آبروش براش مهم بود که نمیخواست خواستگار جدیدش ،راجع بهش بد فکر کنه!!!به هر حال ،یه کمی بهم ریختم،متشنج شدم،!اونا رفتن داخل ومنم اومدم بالا،حداقل از این خیالم راحت شد که دانیال با نظر دیگه ایی نهالو نگاه نمیکنه!!،تموم شبو به این مسئله فکر کردم،نهال بهم پیام داد که دانیال تو خونه عمه هیچی بروز نداده وکسی از جریانات پیش اومده چیزی نفهمیده!!برام دیگه مهم نبود کسی هم از رابطه و دوست داشتنمون چیزی بدونه!!


روز بعد همین که رفتم شرکت،گفتن رئیس باهام کار داره؛یعنی چه کاری میتونست باهام داشته باشه!!!؟رفتم تو اتاقش،دخترشم کنارش نشسته بود،سلام کردم وسرجام ایستادم،رئیس لبخندی زد وگفت:چطوری جوون؟
لبخندزنان جواب دادم :ممنون،خوبیم، چون میگذرد ،غمی نیست...
خنده ایی کرد ومیزشو دور زد واومد جلوم ایستاد وگفت:از خودت برام نگفتی...از وضعیت زندگیت....چرا نگفتی وسیله ایی نداری برای رفت وآمدت به شرکت!!
-خب چی بگم...راستش،یه سالی میشه ماشین ندارم،یعنی طلبکارای بابام همه رو بردن،
-خیلی خب...ما میخوایم تو به روزای اوجت برگردی؛
-ممنونم...شما در حق من لطف زیادی کردین.
-حالا میخوام لطفمو بیشتر کنم...برای پسری مثل تو خرج کردن محبت،اگه بی رویه هم باشه ،مانعی نیست...مستانه،میگفت دیشب بی ماشین خیلی سختت بوده!!
به دخترش نگاه کردم،روی مبلی نشسته بود،همینکه من نگاش کردم وپدرش اون حرفو زد،سرشو گرفت پایین؛رئیس بازومو گرفت و ضمن فشردن اون،گفت:نمیزارم دیگه سختت باشه...
اینو گفت و رفت سمت دخترش ،بهش اشاره ایی کرد،که نفهمیدم چی گفت،بعد،دخترش که مستانه صداش میکرد،چیزی بدست پدرش داد،رئیس به سمتم اومد وگفت:گرفتن دست جوونایی مثل تو برای من کاری نداره...ولی باید اول خوب شناختشون،بعد در عوض این محبتا؛باید اطمینان پیدا کنی که جنبه شو دارن...که میدونم تو داری!!
دستشو روبروم گرفت،یه پاکت بود،از توش سؤیچی در آورد وگفت:بیا این یه خودروی خشکه،برای مدیرداخلی مؤفق وکاریم،امیدوارم بپسندی.
چشام از حیرت چهارتا شد،آب دهنمو به سختی قورت دادم و من من کنان گفتم:واسه من؟؟؟آخه!!
رئیس خندید وگفت:فعلا که خورشید عالم تاب رو به تو داره میتابه...از موقعیتت استفاده کن!!
با دستای لرزانم سؤیچو گرفتم،از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم!!خواستم حرفی بزنم که بازم رئیس گفت:امروز برای نهار مهمون من هستین،سه نفری میریم بیرون غذا میخوریم...
اینقدر تو کف،ماشین ودیدنش بودم که هیچی نگفتم،رئیس خنده کنان گفت:برو خودتو جمع وجور کن تا بریم.
باتردید گفتم:ولی من...پس کارام تو شرکت؟!
دستی روی شونه ام گذاشت وگفت:امروزو کارو بیخیال شو...امروز مهمون رئیس هستی،
خودش جمله شو گفت وخندید،ساکت سرجام ایستادم،بعد رفتم واز تو اتاقم کیفمو برداشتم وهمراه رئیس ودخترش از شرکت خارج شدیم.یکی از بهترین ودنج ترین رستورانهای شهررفتیم.دخترش زیاد حرف نمیزد،ولی دیگه خیلی نگام میکرد،از طرز نگاهاش خوشم نمی اومد،اما خب چاره ایی نبود،فعلا باید تحمل میکردم تا یه کم خودمو از آب گل آلود میکشیدم بیرون!!رئیس اونقدرام آدم خشکی نبود،میگفت عاشق اسب سواری وشکار بوده از قدیم؛از من پرسید،از خونواده ام...خودشم شروع کرد به تعریف کردن و توضیح راجع به خونواده اش...گفت:پسرم مازیار امریکا زندگی میکنه،چندسالیه زن گرفته وبه زندگیش مشغوله،مهندسه ویه شرکت داره...اما دخترم مستانه ،پیش خودمه...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت شانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: لحن عصبی ، رابطه ، دوست داشتنمون ، رئیس ، شرکت ، لبخند ، رمان قلب من برای تو ، قسمت شانزدهم ، نویسنده ، خانم بهار سلطاني